۱۹-۱۱-۱۳۸۸, ۱۱:۰۹ عصر
۱۹-۱۱-۱۳۸۸, ۱۱:۱۰ عصر
حکایت ها و داستانهای خوبان درسی هایی است اموزنده برای اهل معرفت :
مردي نزد علي عليه السلام آمد و عرض کرد، من از نماز شب محروم شده ام. امام فرمود: تو کسي هستي که گناهانت تو را به بند کشيده است!
مردي نزد علي عليه السلام آمد و عرض کرد، من از نماز شب محروم شده ام. امام فرمود: تو کسي هستي که گناهانت تو را به بند کشيده است!
۲۷-۴-۱۳۸۹, ۱۲:۲۵ عصر
شخصی به عمر گفت: من فتنه را دوست می دارم و حق دشمن و شهادت می دهم آنکه را ندیده ام. عمر گفت او را بکشید.
پس حضرت علی(ع) به عمر فرمود: چرا چنین حکمی نمودی؟
عرض کرد یا ابا الحسن چنین گفت.
حضرت فرمود اما گفته او که فتنه را دوست دارم یعنی مال و اولاد را دوست می دارم چنانکه پروردگار فرمود: "اِنَما اّموالُکُم و اّولادُکُم فِتنَه"
اما گفته او که حق را دشمن دارم یعنی مرگ را نمی خواهم و مرگ حق است.
اما گفته او که شهادت می دهم به آنکه نمی بینم یعنی شهادت به خدای یکتای بی نیاز که ندیده ام می دهم عمر گفت: " لَولا عَلِیُ لَهَلَکَ عُمَر"
پس حضرت علی(ع) به عمر فرمود: چرا چنین حکمی نمودی؟
عرض کرد یا ابا الحسن چنین گفت.
حضرت فرمود اما گفته او که فتنه را دوست دارم یعنی مال و اولاد را دوست می دارم چنانکه پروردگار فرمود: "اِنَما اّموالُکُم و اّولادُکُم فِتنَه"
اما گفته او که حق را دشمن دارم یعنی مرگ را نمی خواهم و مرگ حق است.
اما گفته او که شهادت می دهم به آنکه نمی بینم یعنی شهادت به خدای یکتای بی نیاز که ندیده ام می دهم عمر گفت: " لَولا عَلِیُ لَهَلَکَ عُمَر"
۱۶-۵-۱۳۸۹, ۰۷:۵۹ عصر
انگشتر طلا
در کتاب کشف الیقین فی فضایل امیر المومنین(ع) نقل است که، ابن عباس گفت: رسول خدا(ص) انگشتری طلا را در دست مردی دید، آن انگشتر را از دست او در آورد و بر زمین انداخت و فرمود: آیا کسی از شما آهنگ آتش می کند و آن را در دست خویش می نهد؟!
پس از آنکه رسول خدا از آنجا رفت، به آن مرد گفتند: انگشتر خود را بردار و از آن در راه دیگر بهره ببر.
آن مرد گفت : چیزی را که رسول خدا(ص) به دور افکنده است، هرگز بر نخواهم داشت.
در کتاب کشف الیقین فی فضایل امیر المومنین(ع) نقل است که، ابن عباس گفت: رسول خدا(ص) انگشتری طلا را در دست مردی دید، آن انگشتر را از دست او در آورد و بر زمین انداخت و فرمود: آیا کسی از شما آهنگ آتش می کند و آن را در دست خویش می نهد؟!
پس از آنکه رسول خدا از آنجا رفت، به آن مرد گفتند: انگشتر خود را بردار و از آن در راه دیگر بهره ببر.
آن مرد گفت : چیزی را که رسول خدا(ص) به دور افکنده است، هرگز بر نخواهم داشت.
۱۶-۵-۱۳۸۹, ۱۰:۲۹ عصر
تازه از سفر رسیده بود. به استقبالش آمده بودند. همه را دید و احوال پرسی کرد، اما چشمانش گویی در پی کسی بود. سراغ فاطمه را گرفت. هر بار که از سفر باز می گشت زیر گلوی فاطمه اش را می بوسید و می فرمود: بوی خوش بهشت را از فاطمه استشمام می کنم.
و نیز می فرمود:بوی خوش پیامبران، بوی «به» است، بوی خوش حوریان بوی «ریحان» وبوی خوش فرشتگان بوی «گل لاله». اما بوی خوش فاطمه ام بوی دل انگیز هر سه.
و نیز می فرمود:بوی خوش پیامبران، بوی «به» است، بوی خوش حوریان بوی «ریحان» وبوی خوش فرشتگان بوی «گل لاله». اما بوی خوش فاطمه ام بوی دل انگیز هر سه.
۱۹-۵-۱۳۸۹, ۰۲:۵۲ عصر
باعث خجالت پیغمبر (ص) نشویم
در زمان معتمدالدوله، در اصفهان جوانی مسیحی 5 حلقه انگشتری که قیمت های گزاف داشت خرید. به طرف جلفا می رفت که در بین راه آنها را گم کرد خدمت معتمدالدوله رسید و کیفیت را به عرض رسانید و در خواست نمود، جارچی ها جار بزنند که هر کسی انگشتر ها را پیدا کرد، به آن جوان هدیه بدهد و صد تومان جایزه بگیرد. به این مضمون جارچی ها جار زدند، تا آنکه در عصر جمعه که معتمدالدوله با علمای آن عصر برای دعای سمات وهیا شده و مشغول خواندن بودند، مردی با لباس های مندرس حاضر شد و به ملازمان گفت: کار مهمی دارم.
وقتی خبر به خان رسید، اذن ورود داد. سلام کرد و گفت: می خواستی به بغداد ببری و به قیمت گزاف بفروشی و از این وضع بیرون آیی.
آن مرد گفت: من شما را عارف می پنداشتم، اگر این انگشترها را به مرد مسیحی نمیدادم روز قیامت حضرت عیسی (ع) به پیغمبر(ص) ما می گفت که امت تو مال امت مرا خورده اند.! آن وقت خجالت پیغمبر ما چی می شد، من نخواستم پیامبر اکرم(ص) از عمل من شرمنده شود.
پس انگشترها را به مسیحی داد و 100 تومان گرفت.
در زمان معتمدالدوله، در اصفهان جوانی مسیحی 5 حلقه انگشتری که قیمت های گزاف داشت خرید. به طرف جلفا می رفت که در بین راه آنها را گم کرد خدمت معتمدالدوله رسید و کیفیت را به عرض رسانید و در خواست نمود، جارچی ها جار بزنند که هر کسی انگشتر ها را پیدا کرد، به آن جوان هدیه بدهد و صد تومان جایزه بگیرد. به این مضمون جارچی ها جار زدند، تا آنکه در عصر جمعه که معتمدالدوله با علمای آن عصر برای دعای سمات وهیا شده و مشغول خواندن بودند، مردی با لباس های مندرس حاضر شد و به ملازمان گفت: کار مهمی دارم.
وقتی خبر به خان رسید، اذن ورود داد. سلام کرد و گفت: می خواستی به بغداد ببری و به قیمت گزاف بفروشی و از این وضع بیرون آیی.
آن مرد گفت: من شما را عارف می پنداشتم، اگر این انگشترها را به مرد مسیحی نمیدادم روز قیامت حضرت عیسی (ع) به پیغمبر(ص) ما می گفت که امت تو مال امت مرا خورده اند.! آن وقت خجالت پیغمبر ما چی می شد، من نخواستم پیامبر اکرم(ص) از عمل من شرمنده شود.
پس انگشترها را به مسیحی داد و 100 تومان گرفت.