۳-۵-۱۳۸۹, ۱۰:۵۹ صبح
صفحه ها: 1 2
۳-۵-۱۳۸۹, ۰۲:۲۹ عصر
این سری از داستانهایی که مینویسم مربوط به شهید حسن آبشناسان هست.بخاطر اینکه خودم تایپ میکنم و طول میکشه قسمت قسمت مینویسم(مثلا روزی 1 یا2 داستان)....تا باز بریم سراغ داستانهای یک شهید دیگه.:blush:
او برای دوربین خدا کار می کرد
مقدمه
جنگ ها بالاخره تمام می شوند. مردم به شهرهایشان بر می گردند. خانه هایشان را می سازند. مین ها را خنثی می کنند و جایش پارک می سازند، با درخت ها، فواره ها و تاب وسرسره.بالاخره هم از یاد می برند که این جا روزی روزگاری میدان جنگی بوده است، اما چیزی هست که هیچ وقت ساخته نمی شود و جای خالی اش را نمی شود با هیچ بنایی ،درختی یا فواره ای پر کرد.جای خالی خیلی از آدم هاست، وحسن آبشناسان یکی از این هاست.
(از زبان همسر وی):
***
پدر خیلی سخت گیر بود. از هر خواستگار صد تا ایراد ریز ودرشت می گرفت و صد بار می برد و می آوردشان. خواهرم گفت: خدا به داد پسر عمو برسد.
حسن و پدرم رفتند توی اتاق پذیرایی. ما همه پشت در گوش ایستاده بودیم. حسن گفت:پسر عمو! من گیتی را از شما خواستگاری می کنم. پدر کمی صبر کرد. ما هم گوش های مان را فشار می دادیم به در. بعد خیلی ساده گفت: مبارکه.
پشت در خشک شده بودم از تعجب...
او برای دوربین خدا کار می کرد
مقدمه
جنگ ها بالاخره تمام می شوند. مردم به شهرهایشان بر می گردند. خانه هایشان را می سازند. مین ها را خنثی می کنند و جایش پارک می سازند، با درخت ها، فواره ها و تاب وسرسره.بالاخره هم از یاد می برند که این جا روزی روزگاری میدان جنگی بوده است، اما چیزی هست که هیچ وقت ساخته نمی شود و جای خالی اش را نمی شود با هیچ بنایی ،درختی یا فواره ای پر کرد.جای خالی خیلی از آدم هاست، وحسن آبشناسان یکی از این هاست.
(از زبان همسر وی):
***
پدر خیلی سخت گیر بود. از هر خواستگار صد تا ایراد ریز ودرشت می گرفت و صد بار می برد و می آوردشان. خواهرم گفت: خدا به داد پسر عمو برسد.
حسن و پدرم رفتند توی اتاق پذیرایی. ما همه پشت در گوش ایستاده بودیم. حسن گفت:پسر عمو! من گیتی را از شما خواستگاری می کنم. پدر کمی صبر کرد. ما هم گوش های مان را فشار می دادیم به در. بعد خیلی ساده گفت: مبارکه.
پشت در خشک شده بودم از تعجب...
۳-۵-۱۳۸۹, ۰۹:۵۲ عصر
خوب راستش منم یک سری خاطره بابام از دوران جنگش تعریف کرده واسه زمان موقع کردستان و اونورا .
میشه ما هم بزاریم؟
میشه ما هم بزاریم؟
۳-۵-۱۳۸۹, ۱۰:۰۶ عصر
به نظرم خیلی عالیه منم همین کارو میکنم :blush:
۳-۵-۱۳۸۹, ۱۱:۱۴ عصر
حتما...:_37_: خوشحال میشم.
اصلا منم بخاطر همین تایپیک رو گذاشتم تا هرکس هر خاطره ای از اون دوران داره بذاره.ممنون
اصلا منم بخاطر همین تایپیک رو گذاشتم تا هرکس هر خاطره ای از اون دوران داره بذاره.ممنون
۱۱-۵-۱۳۸۹, ۰۴:۰۱ عصر
** درجمع همسران ارتشی نشسته بودم یکی شان گفت: شوهر من آن قدر دخترمو دوست داره که اگر دخترم نصف شب بگه کنتاکی میخوام، میره و از هر جا که شده براش میخره. من گفتم: شوهر من هم آنقدر دخترمو دوست داره که اون هر وقت روز بگه که من کنتاکی میخوام میگه: با نفست مبارزه کن دخترم.
۱۵-۵-۱۳۸۹, ۱۲:۰۷ صبح
(همسر شهید حسن آبشناسان
** پسرها امین و افشین بودند، اما افرا را صدا میکرد افرا خانم. یکبار اتاق افرا بدجوری ریخت وپاش بود، هیچ حرفی نزد فقط رفت توی اتاقش شروع کرد به جمع و جور کردن وسایل و تا کردن لباس ها و بلند بلند میگفت: خب بچه حق داره. جا برای وسایلش کمه. باید جای بیشتری داشته باشه.وسایلش هم مرتب میشه.
خنده ام گرفته بود یک اتاق کامل و یک کمد بزرگ، آنوقت باید جای بیشتری داشته باشه؟ میخواست افرا خجالت نکشه...

** پسرها امین و افشین بودند، اما افرا را صدا میکرد افرا خانم. یکبار اتاق افرا بدجوری ریخت وپاش بود، هیچ حرفی نزد فقط رفت توی اتاقش شروع کرد به جمع و جور کردن وسایل و تا کردن لباس ها و بلند بلند میگفت: خب بچه حق داره. جا برای وسایلش کمه. باید جای بیشتری داشته باشه.وسایلش هم مرتب میشه.
خنده ام گرفته بود یک اتاق کامل و یک کمد بزرگ، آنوقت باید جای بیشتری داشته باشه؟ میخواست افرا خجالت نکشه...
۲۰-۵-۱۳۸۹, ۰۶:۵۲ عصر
( شهید مهدی باکری)
** «نظرتون درباره مهریه چیه؟» صفیه دوس داشت بدونه توی سر مهدی چی میگذره. گفت: هرچی شما بگین. مهدی فوری گفت: یه جلد قرآن با یه کلت کمری... هیچوقت به کسی نگفته بود دوس داره مهرش چی باشه، مهدی از کجا میدونست؟؟!!
** «نظرتون درباره مهریه چیه؟» صفیه دوس داشت بدونه توی سر مهدی چی میگذره. گفت: هرچی شما بگین. مهدی فوری گفت: یه جلد قرآن با یه کلت کمری... هیچوقت به کسی نگفته بود دوس داره مهرش چی باشه، مهدی از کجا میدونست؟؟!!

۲۰-۵-۱۳۸۹, ۰۶:۵۴ عصر
** مهدی گفت: ازدواج ما بخاطر خداست بخاطر اسلامه. ما یه روحیم در دو بدن. اصلا ازدواج یعنی همین من وتو، که حالا شدیم یه یک قوی... قبل از مهدی هر خواستگاری که می اومد استخاره میکرد، جواب میدادن: صبر کنین. زوج مطهری نصیبتون خواهد شد. مهدی همون زوج بود.
۲۱-۵-۱۳۸۹, ۰۴:۱۱ عصر
* اولین شبی که زن میخواست غذا بپزه براشون مهمون اومد. دوستان مهدی آمده بودن. مهدی پرسید: میتونی شام درس کنی نگهشون داریم؟ .گفت: آره درست کردم. صفیه برنج رو کشید، روش نمیشد بیاره سر سفره. برنج خارجی کته شده بود. مهدی دیس پلو رو برداشت و گفت: بیاتو، کاریت نباشه. دیس رو گذاشت وسط سفره و گفت: آشپزی خانوم حرف نداره اگه می بینید پلو خوب درنیومده چون برنجش خوب نبوده. مهمونا که رفتند به همسرش گفت: این طور که معلومه، یه مدت باید غذا درست کنم تا یاد بگیری.
مهدی کم غذا بود اگه شبی خوب میخورد، یا تو رودربایستی مجبور می شد زیاد بخوره فرداش روزه میگرفت.
مهدی کم غذا بود اگه شبی خوب میخورد، یا تو رودربایستی مجبور می شد زیاد بخوره فرداش روزه میگرفت.
صفحه ها: 1 2