۲۸-۷-۱۳۸۸, ۱۰:۳۶ صبح
۲۸-۷-۱۳۸۸, ۱۰:۵۰ صبح
مصاحبه با فهیمه رحیمی
![[تصویر: Fahimeh-Rahimi.jpg]](http://dl.98ia.com/Pic/Fahimeh-Rahimi.jpg)
فهیمه رحیمی در طول 17سال نویسندگی اش، 2 مصاحبه مفصل بیشتر نكرده است. یكی در سال 76 با مجله زنان و یكی هم در سال 85 با روزنامه كارگزاران.
هر دوی این مصاحبه ها یك ویژگی مشترك دارند؛ مقدمه ای طولانی دارند و در آن مصاحبه كنندگان شرح می دهند كه با چه مشقتی توانسته اند رحیمی را گیر بیاورند و پس از اینكه رحیمی بارها قرار مصاحبه اش را عقب می انداخته است، بالاخره موفق به مصاحبه با او شده اند.
در واقع، به هیچ وجه كار سختی نیست كه از رحیمی تصویر نویسنده ای بسیار مشهور و بسیار منزوی مثل جی.دی سالینجر آمریكایی بسازیم؛ رحیمی از مصاحبه گریزان است و به ندرت مقابل دوربین مجلات حاضر می شود و و قتی هم كه مطبوعات از او درخواست عكس می كنند، كلی عكس پرسنلی حاضر و آماده برای فرستادن دارد. پای تلفن به سختی قابل دسترسی است و در خیلی مواقع دخترش تلفن هایش را پاسخ می دهد.
فهرستی كه پارسال وزارت ارشاد از پرفروش ترین رمان های بعداز انقلاب ارائه كرد بار دیگر یادآوری كرد كه او چه محبوبیتی میان خوانندگان فارسی زبان دارد. رحیمی با داشتن 7 كتاب در میان 47 كتاب پرفروش پس از انقلاب، ركورد دار آن فهرست بود.
فهیمه رحیمی متولد۱۳۳۱ است و در كودكی ساكن خیابان 17 شهریور بوده است. آن طوركه خودش تعریف می كند نخستین فعالیت ادبی جدی اش نوشتن قطعه ای ادبی با عنوان دلم برای پروانه می سوزد در 9 سالگی بوده است.
این قطعه آن قدر مورد توجه مادرش (كه خودش انشاءنویس متبحری بوده) و نیز مدیر و معلم های مدرسه اش قرار می گیرد كه باعث ایجاد انگیزه در او برای ادامه فعالیت های ادبی اش می شود. او از 13-12 سالگی شاهكارهای ادبیات جهان مثل جنگ و صلح را خوانده است.
كتاب های پلیسی مثل كتاب های مایك هامر و جیمز باند هم در آن دوره پای ثابت برنامه مطالعاتی او بوده اند. رحیمی در 17 سالگی ازدواج می كند كه حاصل آن، یك پسر و یك دختر است. دخترش در حال حاضر انتشاراتی دارد (انتشارات آوای چكامه) و كتاب های مادرش را منتشر می كند.
رحیمی در جوانی، تجربة خبرنگاری هم داشته است و مدتی به صورت ناپیوسته خبرنگار ورزشی بوده است. در ضمن، از زندگی خصوصی زنان شكست خورده نیز گزارش تهیه می كرده است؛ احتمالا خیلی از این گزارش ها، بعدها به صورت منبع الهام او برای نگارش آثار داستانی اش درآمده اند.
رحیمی، تجربه كار در زمینه ادبیات كودكان را هم دارد. به گفتة خودش 23 اثر برای كودكان نوشته كه تا به حال برای چاپ آنها اقدام نكرده است.
او، هم تجربه تحصیل در دانشگاه و هم تجربة تحصیل در حوزه را دارد. برطبق منابع موجود، او در دانشگاه، رشته ادبیات می خوانده كه البته آن را نیمه كاره رها می كند. رحیمی دلیل نیمه كاره گذاشتن تحصیلات دانشگاهی اش را در مجله زنان بارداری اش اعلام كرده و در روزنامه كارگزاران دلیل این اقدام را جلوگیری شوهرش از تحصیل او به خاطر جو نامناسب دانشگاه ها در پیش از انقلاب دانسته است.
پس از رها كردن دانشگاه، 3 سال در حوزه علمیه آب منگل(مشایخی) تهران، دروس دینی خوانده كه آن هم به خاطر نقل مكان به كرج نیمه كاره می ماند. در كرج به عضویت كتابخانه بزرگ آن شهر و حلقه ادبی پروین اعتصامی درمی آید و همانجاست كه رئیس این حلقه ادبی و مدیر كتابخانه، محمود اقبالی دست نوشته های او را می خواند و او را به بازنویسی و چاپ آنها ترغیب می كند.
رحیمی با عنوان یك نویسنده تازه كار برای پیدا كردن ناشر دچار دردسرهای زیادی می شود. اما بالاخره موفق به انتشار اولین كتابش با عنوان بازگشت به خوشبختی در 1369 می شود. این كتاب با حمایت برادران شهبازی (نشر پگاه و نشر چكاوك) چاپ می شود كه تا سال ها نقش مهمی را در انتشار كتاب های او ایفا می كند.
بازگشت به خوشبختی با استقبالی فراتر از انتظار رو به رو می شود و باعث تثبیت جایگاه رحیمی به عنوان یك نویسنده عامه پسند می شود. رحیمی از آن زمان 27رمان دیگر نیز نوشته است.
از زمان چاپ بازگشت به خوشبختی روز به روز بر محبوبیت او اضافه شده است؛ اوج این محبوبیت در سال های ابتدایی دهه 70 بود. رحیمی در حال حاضر هم آن قدر طرفدار دارد كه پاسخ گویی به نامه ها و تماس های خوانندگانش روزانه 3-2 ساعت از وقتش را به خود اختصاص می دهد.
نگارش هر كتاب برای رحیمی به طور متوسط 6 ماه زمان می گیرد. او صبح های زود و نیمه شب ها می نویسد. او معمولا در اتاقی دربسته می نویسد و هنگام نوشتن در اتاق كارش موسیقی ملایمی در حال پخش است؛ هرچه در ضبط باشد گوش می دهم. فقط موزیك باشد. او اغلب سوژه هایش را از رخدادهای واقعی می گیرد.
برای نمونه، ماجرای كتاب های كوچه باغ یادها و بازگشت به خوشبختی براساس رویدادها و شخصیت های حقیقی نوشته شده اند. او برای سوژه یابی به دادگستری هم مراجعه می كند و گاهی هم به برخی از دوستانش كه مشاورند سر می زند.
بعد از انتخاب سوژه، نوبت به مرحله تحقیق می رسد. این مرحله به تناسب نوع سوژه فرق می كند. مثلا رحیمی برای نگارش رمان پاییز را فراموش كن به خرم آباد سفر كرده است و همه مكان های آن رمان، واقعی اند. رحیمی راجع به شیوه داستان نویسی اش حرف عجیبی می زند.
شخصیت های داستان های من، خودشان سرنوشت شان را تعیین می كنند. و در جایی دیگر می گوید: من داستانی دارم كه 3 بار نوشته شده و 3 بار قهرمان خودش خواسته كه به این حالت زندگی كند.
واقعیتش این است كه دست آخر (به قهرمانم) گفتم هر بلایی كه سر خودت می آوری بیاور و قلم را گذاشتم زمین. خیلی وقت ها خواسته ام چهره پلیدی را نشان بدهم ولی می بینم با روح حساس ایرانی اصلا جور در نمی آید. قهرمان بد داستان در نهایت به خود می آید و خوب می شود؛ این دست من نیست.
فهیمه رحیمی 2 بار به خاطر درخواست خوانندگانش اقدام به دنباله نویسی بر رمان هایش كرده است. او هنگامه را به عنوان دنباله زخم خوردگان تقدیر نوشت. به گفته رحیمی خوانندگان آن قدر از سرنوشت تراژیك شخصیت های زخم خوردگان تقدیر افسرده شده بودند كه او برایشان هنگامه را نوشت و در آن شخصیت های زخم خوردگان تقدیر را عاقبت به خیر كرد. همچنین ماندانا به عنوان دنباله پنجره (محبوب ترین رمان رحیمی از نظر خوانندگان) نوشته شده. رحیمی خودش از میان آثارش، اتوبوس را به بقیه ترجیح می دهد.
فهیمه رحیمی در جوانی در شب شعرها شعر می خواند و دوست داشت شاعر شود. این علاقه به شاعری را از میان شعرهایی كه لابه لای رمان هایش می آورد هم می شود فهمید.
شاعرانی مثل فرخزاد، سهراب سپهری و فریدون مشیری، جزو شعرای محبوب او هستند.
او ضمنا از نبود یك جو سالم برای نقد آثار ادبی عامه پسند ناراضی است و از نظرات منتقدین ادبی سر در نمی آورد: به نظر من هر كتابی خوانندة خودش را دارد. من نویسنده اگر عامه نویسم، این كار را به هیچ وجه حقیر نمی دانم.
فكر نمی كنم كسی كه خیلی جدی می نویسد از من برتر است... هدف من این است كه نسل جوان را كتابخوان كنم. همه جا هم گفته ام كه خودم را نویسنده نمی دانم؛ من مادری هستم كه دوست دارم نسل جوانم كتاب بخواند، كتاب ایرانی بخواند.
مصاحبه تلگرافی
قرار مصاحبه گذاشتن با خانم فهیمه رحیمی، از سخت ترین كارهاست. او اصلا حاضر به مصاحبه نیست و حتی قرارهای قطعی مصاحبه را هم در آخرین لحظات به هم می زند. این اتفاق، 2 بار برای ما افتاد. حتی یك بار سر قرار حاضر شدیم و خانم رحیمی نیامد.
فقط یكی از دفعات كه قرار شد سر فصل سؤالات را برایشان بفرستیم، نامه ای با جواب های كوتاه یك خطی در پاسخ به آن سؤال های كلی ما فرستاد كه حالا می شود عین آن نامه را به جای مصاحبة انجام نشدة او خواند.
آغاز نویسندگی و اولین داستان ها؟
به طور جدی و مستمر بعد از انقلاب اسلامی و اولین اثر هم بازگشت به خوشبختی.
گروه مخاطبان؟
من از هر گروه سنی نامه دریافت می كنم، اما هدفم بیشتر جوانان هستند.
منبع الهام سوژه ها؟
اكثر سوژه ها برگرفته از تخیل هستند، اما چند اثر هم با سوژه واقعی نوشته ام.
چرا فقط عاشقانه می نویسید؟
چون معتقد هستم خداوند خود عاشق ترین عاشق هاست و بدون عشق، زندگی فناست.
انتقادها از شما؟
انتقاد اگر بگویم ندارم، شاید گمان كنید كه دارم غلو می كنم. اما حقیقت است. با این حال اگر پایان ناخوش یك سرگذشت، احساسات برخی از خوانندگان را جریحه دار ساخته و بر من خرده گرفته اند كه چرا پایان داستان غم انگیز تمام شده را بتوان (به حساب) انتقاد گذاشت، بله انتقاد داشته ام.
نویسندگان مورد علاقه؟
بزرگ علوی، ارنست همینگوی، رومن رولان و خواهران برونته.
كتاب های مورد علاقه؟
مجموعه اشعار شاعرانی چون سهراب سپهری و احمد شاملو.
عادات نوشتن؟
صبح گاه بعداز نماز صبح، سكوت و دور بودن از آلودگی صوتی و ترجیحا روستایی دور از تهران.
فاصله بین دو اثر؟
مطالعه، سفر و حل كردن (مجله) جدول عنوان برای رفع خستگی .
توصیه به جوان ها برای نویسندگی؟
خوب نگاه كردن، یادداشت برداشتن، به خاطر سپردن، مطالعه كردن، سپس نوشتن و نوشتن، خواندن و نوشته را دوباره خواندن .
![[تصویر: Fahimeh-Rahimi.jpg]](http://dl.98ia.com/Pic/Fahimeh-Rahimi.jpg)
فهیمه رحیمی در طول 17سال نویسندگی اش، 2 مصاحبه مفصل بیشتر نكرده است. یكی در سال 76 با مجله زنان و یكی هم در سال 85 با روزنامه كارگزاران.
هر دوی این مصاحبه ها یك ویژگی مشترك دارند؛ مقدمه ای طولانی دارند و در آن مصاحبه كنندگان شرح می دهند كه با چه مشقتی توانسته اند رحیمی را گیر بیاورند و پس از اینكه رحیمی بارها قرار مصاحبه اش را عقب می انداخته است، بالاخره موفق به مصاحبه با او شده اند.
در واقع، به هیچ وجه كار سختی نیست كه از رحیمی تصویر نویسنده ای بسیار مشهور و بسیار منزوی مثل جی.دی سالینجر آمریكایی بسازیم؛ رحیمی از مصاحبه گریزان است و به ندرت مقابل دوربین مجلات حاضر می شود و و قتی هم كه مطبوعات از او درخواست عكس می كنند، كلی عكس پرسنلی حاضر و آماده برای فرستادن دارد. پای تلفن به سختی قابل دسترسی است و در خیلی مواقع دخترش تلفن هایش را پاسخ می دهد.
فهرستی كه پارسال وزارت ارشاد از پرفروش ترین رمان های بعداز انقلاب ارائه كرد بار دیگر یادآوری كرد كه او چه محبوبیتی میان خوانندگان فارسی زبان دارد. رحیمی با داشتن 7 كتاب در میان 47 كتاب پرفروش پس از انقلاب، ركورد دار آن فهرست بود.
فهیمه رحیمی متولد۱۳۳۱ است و در كودكی ساكن خیابان 17 شهریور بوده است. آن طوركه خودش تعریف می كند نخستین فعالیت ادبی جدی اش نوشتن قطعه ای ادبی با عنوان دلم برای پروانه می سوزد در 9 سالگی بوده است.
این قطعه آن قدر مورد توجه مادرش (كه خودش انشاءنویس متبحری بوده) و نیز مدیر و معلم های مدرسه اش قرار می گیرد كه باعث ایجاد انگیزه در او برای ادامه فعالیت های ادبی اش می شود. او از 13-12 سالگی شاهكارهای ادبیات جهان مثل جنگ و صلح را خوانده است.
كتاب های پلیسی مثل كتاب های مایك هامر و جیمز باند هم در آن دوره پای ثابت برنامه مطالعاتی او بوده اند. رحیمی در 17 سالگی ازدواج می كند كه حاصل آن، یك پسر و یك دختر است. دخترش در حال حاضر انتشاراتی دارد (انتشارات آوای چكامه) و كتاب های مادرش را منتشر می كند.
رحیمی در جوانی، تجربة خبرنگاری هم داشته است و مدتی به صورت ناپیوسته خبرنگار ورزشی بوده است. در ضمن، از زندگی خصوصی زنان شكست خورده نیز گزارش تهیه می كرده است؛ احتمالا خیلی از این گزارش ها، بعدها به صورت منبع الهام او برای نگارش آثار داستانی اش درآمده اند.
رحیمی، تجربه كار در زمینه ادبیات كودكان را هم دارد. به گفتة خودش 23 اثر برای كودكان نوشته كه تا به حال برای چاپ آنها اقدام نكرده است.
او، هم تجربه تحصیل در دانشگاه و هم تجربة تحصیل در حوزه را دارد. برطبق منابع موجود، او در دانشگاه، رشته ادبیات می خوانده كه البته آن را نیمه كاره رها می كند. رحیمی دلیل نیمه كاره گذاشتن تحصیلات دانشگاهی اش را در مجله زنان بارداری اش اعلام كرده و در روزنامه كارگزاران دلیل این اقدام را جلوگیری شوهرش از تحصیل او به خاطر جو نامناسب دانشگاه ها در پیش از انقلاب دانسته است.
پس از رها كردن دانشگاه، 3 سال در حوزه علمیه آب منگل(مشایخی) تهران، دروس دینی خوانده كه آن هم به خاطر نقل مكان به كرج نیمه كاره می ماند. در كرج به عضویت كتابخانه بزرگ آن شهر و حلقه ادبی پروین اعتصامی درمی آید و همانجاست كه رئیس این حلقه ادبی و مدیر كتابخانه، محمود اقبالی دست نوشته های او را می خواند و او را به بازنویسی و چاپ آنها ترغیب می كند.
رحیمی با عنوان یك نویسنده تازه كار برای پیدا كردن ناشر دچار دردسرهای زیادی می شود. اما بالاخره موفق به انتشار اولین كتابش با عنوان بازگشت به خوشبختی در 1369 می شود. این كتاب با حمایت برادران شهبازی (نشر پگاه و نشر چكاوك) چاپ می شود كه تا سال ها نقش مهمی را در انتشار كتاب های او ایفا می كند.
بازگشت به خوشبختی با استقبالی فراتر از انتظار رو به رو می شود و باعث تثبیت جایگاه رحیمی به عنوان یك نویسنده عامه پسند می شود. رحیمی از آن زمان 27رمان دیگر نیز نوشته است.
از زمان چاپ بازگشت به خوشبختی روز به روز بر محبوبیت او اضافه شده است؛ اوج این محبوبیت در سال های ابتدایی دهه 70 بود. رحیمی در حال حاضر هم آن قدر طرفدار دارد كه پاسخ گویی به نامه ها و تماس های خوانندگانش روزانه 3-2 ساعت از وقتش را به خود اختصاص می دهد.
نگارش هر كتاب برای رحیمی به طور متوسط 6 ماه زمان می گیرد. او صبح های زود و نیمه شب ها می نویسد. او معمولا در اتاقی دربسته می نویسد و هنگام نوشتن در اتاق كارش موسیقی ملایمی در حال پخش است؛ هرچه در ضبط باشد گوش می دهم. فقط موزیك باشد. او اغلب سوژه هایش را از رخدادهای واقعی می گیرد.
برای نمونه، ماجرای كتاب های كوچه باغ یادها و بازگشت به خوشبختی براساس رویدادها و شخصیت های حقیقی نوشته شده اند. او برای سوژه یابی به دادگستری هم مراجعه می كند و گاهی هم به برخی از دوستانش كه مشاورند سر می زند.
بعد از انتخاب سوژه، نوبت به مرحله تحقیق می رسد. این مرحله به تناسب نوع سوژه فرق می كند. مثلا رحیمی برای نگارش رمان پاییز را فراموش كن به خرم آباد سفر كرده است و همه مكان های آن رمان، واقعی اند. رحیمی راجع به شیوه داستان نویسی اش حرف عجیبی می زند.
شخصیت های داستان های من، خودشان سرنوشت شان را تعیین می كنند. و در جایی دیگر می گوید: من داستانی دارم كه 3 بار نوشته شده و 3 بار قهرمان خودش خواسته كه به این حالت زندگی كند.
واقعیتش این است كه دست آخر (به قهرمانم) گفتم هر بلایی كه سر خودت می آوری بیاور و قلم را گذاشتم زمین. خیلی وقت ها خواسته ام چهره پلیدی را نشان بدهم ولی می بینم با روح حساس ایرانی اصلا جور در نمی آید. قهرمان بد داستان در نهایت به خود می آید و خوب می شود؛ این دست من نیست.
فهیمه رحیمی 2 بار به خاطر درخواست خوانندگانش اقدام به دنباله نویسی بر رمان هایش كرده است. او هنگامه را به عنوان دنباله زخم خوردگان تقدیر نوشت. به گفته رحیمی خوانندگان آن قدر از سرنوشت تراژیك شخصیت های زخم خوردگان تقدیر افسرده شده بودند كه او برایشان هنگامه را نوشت و در آن شخصیت های زخم خوردگان تقدیر را عاقبت به خیر كرد. همچنین ماندانا به عنوان دنباله پنجره (محبوب ترین رمان رحیمی از نظر خوانندگان) نوشته شده. رحیمی خودش از میان آثارش، اتوبوس را به بقیه ترجیح می دهد.
فهیمه رحیمی در جوانی در شب شعرها شعر می خواند و دوست داشت شاعر شود. این علاقه به شاعری را از میان شعرهایی كه لابه لای رمان هایش می آورد هم می شود فهمید.
شاعرانی مثل فرخزاد، سهراب سپهری و فریدون مشیری، جزو شعرای محبوب او هستند.
او ضمنا از نبود یك جو سالم برای نقد آثار ادبی عامه پسند ناراضی است و از نظرات منتقدین ادبی سر در نمی آورد: به نظر من هر كتابی خوانندة خودش را دارد. من نویسنده اگر عامه نویسم، این كار را به هیچ وجه حقیر نمی دانم.
فكر نمی كنم كسی كه خیلی جدی می نویسد از من برتر است... هدف من این است كه نسل جوان را كتابخوان كنم. همه جا هم گفته ام كه خودم را نویسنده نمی دانم؛ من مادری هستم كه دوست دارم نسل جوانم كتاب بخواند، كتاب ایرانی بخواند.
مصاحبه تلگرافی
قرار مصاحبه گذاشتن با خانم فهیمه رحیمی، از سخت ترین كارهاست. او اصلا حاضر به مصاحبه نیست و حتی قرارهای قطعی مصاحبه را هم در آخرین لحظات به هم می زند. این اتفاق، 2 بار برای ما افتاد. حتی یك بار سر قرار حاضر شدیم و خانم رحیمی نیامد.
فقط یكی از دفعات كه قرار شد سر فصل سؤالات را برایشان بفرستیم، نامه ای با جواب های كوتاه یك خطی در پاسخ به آن سؤال های كلی ما فرستاد كه حالا می شود عین آن نامه را به جای مصاحبة انجام نشدة او خواند.
آغاز نویسندگی و اولین داستان ها؟
به طور جدی و مستمر بعد از انقلاب اسلامی و اولین اثر هم بازگشت به خوشبختی.
گروه مخاطبان؟
من از هر گروه سنی نامه دریافت می كنم، اما هدفم بیشتر جوانان هستند.
منبع الهام سوژه ها؟
اكثر سوژه ها برگرفته از تخیل هستند، اما چند اثر هم با سوژه واقعی نوشته ام.
چرا فقط عاشقانه می نویسید؟
چون معتقد هستم خداوند خود عاشق ترین عاشق هاست و بدون عشق، زندگی فناست.
انتقادها از شما؟
انتقاد اگر بگویم ندارم، شاید گمان كنید كه دارم غلو می كنم. اما حقیقت است. با این حال اگر پایان ناخوش یك سرگذشت، احساسات برخی از خوانندگان را جریحه دار ساخته و بر من خرده گرفته اند كه چرا پایان داستان غم انگیز تمام شده را بتوان (به حساب) انتقاد گذاشت، بله انتقاد داشته ام.
نویسندگان مورد علاقه؟
بزرگ علوی، ارنست همینگوی، رومن رولان و خواهران برونته.
كتاب های مورد علاقه؟
مجموعه اشعار شاعرانی چون سهراب سپهری و احمد شاملو.
عادات نوشتن؟
صبح گاه بعداز نماز صبح، سكوت و دور بودن از آلودگی صوتی و ترجیحا روستایی دور از تهران.
فاصله بین دو اثر؟
مطالعه، سفر و حل كردن (مجله) جدول عنوان برای رفع خستگی .
توصیه به جوان ها برای نویسندگی؟
خوب نگاه كردن، یادداشت برداشتن، به خاطر سپردن، مطالعه كردن، سپس نوشتن و نوشتن، خواندن و نوشته را دوباره خواندن .
۲۸-۷-۱۳۸۸, ۰۲:۲۳ عصر
مصاحبه با ر.اعتمادی
* کجا متولد شدید و چه شد که به نوشتن علاقهمند شدید؟
- در بهمن ماه 1312 در یک شهر جنوبی بسته کوچک به نام لار به دنیا آمدم. یادم هست که انشاهای خوبی مینوشتم، ولی اصلا با عالم نویسندگی آشنا نبودم. رمان نمی دانستم یعنی چه. مجموع کتابهایی که در این شهر بود شاید به 30 تا نمیرسید. جوهری و عبد الفلان و از این نوشتههای قدیمی. این مربوط به سالهای 1317تا 20 بود. من عاشق کتاب بودم و همه آن کتابهای قدیمی را تا 4 ابتدایی خوانده بودم.
یادم هست که در کلاس 6 ابتدایی انشایی نوشتم. معلم خوشش آمد و انشا را از من گرفت. دو ماهی گذشت که کتابی به من دادند و گفتند از تهران برای تو جایزه فرستادهاند. کتاب انشایی بود که نویسندهاش را به خاطر دارم. از آقایی بود به نام «سلیم نیساری». نفهمیدم چرا همچو کتابی به من دادهاند.
13 ساله بودم که آمدیم تهران؛ با خانواده. در خیابان ناصر خسرو، بازارچه مروی مینشستیم. پدرم مرا گذاشت دبیرستان مروی که هنوز هم هست. یادم است که زنگ انشا بود. چون اول نامم الف بود اول مرا صدا کردند برای خواندن. وقتی خواندن انشا تمام شد برام دست زدند. فهمیدم که انشایم خوب است. دوم دبیرستان که بودم...
(آن موقع دانش آموز از 6 ابتدایی یک راست میرفت به دبیرستان. اعتمادی این زمان 14 ساله بوده است.)
... معلمی داشتیم به نام آقای حیدریان که مرد بسیار با سوادی بود و بعد شد استاد دانشگاه آکسفورد. او متوجه استعداد من در نوشتن شد و شروع کرد به تشویق و حمایت و هدایت من. سوم دبیرستان که بودم روزنامه دیواری میدادم و در انجمنهای ادبی سخنرانی میکردم. یادم نرود که وقتی آمدیم تهران با رمان آشنا شدم. تا کلاس سوم تقریبا رمان معروفی نبود که نخوانده باشم.
* مثلا آثار چه کسانی را؟
- نویسندگان معروف جهان؛ تولستوی، بالزاک، دیکنز، داستایوفسکی، چخوف و ...
آن زمان فقط برای من لذت مطالعه مهم بود.کار نویسنده آن چنان روی من اثر میگذاشت که ...یادم است... خانواده متوسطی بودیم. من فقط روزی 5 ریال (پنزار) پول تو جیبی داشتم که نمی توانستم با آن کتاب بخرم. به هر ترتیب که بود رفتم عضو کتابخانه ملی شدم. آنجا کتابهای معروف را خواندم ... یادم است کتاب جنایت و مکافات را میخواندم. آنجا که قهرمان میرود خود را به عنوان قاتل معرفی کند و نویسنده توصیف میکند که او حالت تهوع دارد من ناگهان در کتابخانه بالا آوردم. آنچنان که مدتها از خجالت نمی رفتم. این را هم بگویم که در آن سالها در دروس فارسی دبستانها سختگیری و توجه بیشتری میشد. یادم هست که اغلب حافظ و گلستان سعدی را میخواندیم. آن زمان در کتابهای فارسی دبستان قطعاتی از نظم و نثر بزرگان ادب فارسی بود که متاسفانه حالا بسیاری از دانشجویان هم قادر به خواندن آنها نیستند.
* شما چه تعریفی برای نوشتن دارید و به نظرتان آیا احاله ادبیات به خواص و عوام کار درستی است؟
- این عقیده را تودهایها و چپها باب کردند. بعد از اکتبر 1917 حزب توده که آن زمان محمل خوبی برای تئوری روسها بود، اینگونه تبلیغ میکرد که اگر در قصه و داستان کارگر و آدمهای فرودست نقش محوری نداشته باشند و در طول داستان از کارگاهها و کارخانهها و فشارهای طبقاتی و این چیزها حرفی زده نشود، حاصل کار یک چیز ساده و سطحی و «عوامانه» خواهد بود. آنها از عشق و چیزهای نوستالژیک نوشتن را دلیلی بر به درد نخور بودن داستان میدانستند و نوشتههایی را که بر خلاف عقایدشان نوشته میشد، با هجمهای از تبلیغات تک جانبه از پا میانداختند.
* خودتان چه آقای اعتمادی؟ آیا از دیگران میخوانید؟ نظرتان درباره کار آنها چیست؟
- آنها هم نویسنده اند. کارهای خوبی هم دارند. مثلا من کلیدر دولت آبادی را خیلی میپسندم. کار تولید میشود، مردم هم میخوانند. تعداد خوانندهها را هم نه من تعیین میکنم و نه نویسندههای دیگر. کتاب و علاقه مردم تعیین کننده است نه حرف من و تبلیغات آن دیگری.
* مشخصا یادتان هست که چه وقت علیه ر.اعتمادی جبهه گرفتند؟
- اولین داستان بلند من در سال 1342 با نام «تویست داغم کن» منتشر شد. ظرف یک هفته 5 هزار نسخه از آن فروش رفت. تمام جوانها خریدند. به من میگفتند تو یعنی ما و ما یعنی تو. یعنی که این حرفها حرفهای ماست.
* تیراژ کتابهای دیگران آن موقع چقدر بود؟
- بالاترین تیراژ رمانهای ایرانی چه در گروه چپ و چه راست بیش از هزار نسخه در 2 سال نبود. موفقیت این کتاب سبب شد که هم چپها و هم راستها در برابر من جبهه بگیرند و سعی کنند مهر ابتذال بر کار من بزنند، اما بر خلاف میل شان «تویست» بلا انقطاع چاپ میشد.
* پس از خدمت به چه کاری مشغول شدید؟
- در موسسه اطلاعات به عنوان خبرنگار استخدام شدم. بخت با من یار بودکه شغلی مناسب با استعدادم پیدا کردم.
* نوشتههایتان را از چه زمانی پاورقی کردید؟
- در دوره سردبیری مجله جوانان که از سال 45 شروع شد من رمان هایم را ابتدا پاورقی چاپ میکردم و بعد کتاب میشد. البته اولین داستان کوتاهم به نام «گور پریا» را به سردبیرم آقای سعیدوزیری دادم. در کمال ناباوری اطلاع پیدا کردم که برای چاپ در وسط اطلاعات هفتگی به چاپخانه رفته است. سرنوشت من در رمان نویسی را همین گور پریا رقم زد.
* چرا؟
- زمانی که خبرنگار ویژه اطلاعات هفتگی بودم! پیشنهاد داده بودم برای این که جوانها به مجلهخوانی علاقه مند شوند، برویم و از دبیرستانها رپرتاژهایی تهیه کنیم و عکس بچهها را هم چاپ کنیم. گفتم آنها به خاطر عکسشان هم که شده مجله را میخرند و شاید این وسط یکی دو تاشان به مجله خریدن عادت کند. این ابتکار خود من بود و سردبیر مجله هم پسندید.
* پس اول بار عکس بچه مدرسهایها به ذوق شما در مجلات چاپ شد؟
- بله اول بار من این کار را کردم. گور پریا روز پنجشنبه منتشر شد و من یکشنبه هفته بعدش قرار گذاشتم بروم از دبیرستان دخترانه «ایران» در خیابان مولوی گزارش تهیه کنم. برای من خیلی جالب بود که مشهورترین دبیرستان تهران در جنوب شهر قرار دارد.
من با مدیر که خانم شوکت الملوک جهانبانی بود قرار گذاشتم با عکاس برویم. وقتی با عکاس وارد حیاط شدیم یک مرتبه دیدم تمام پنجرهها گشوده شد و دخترها شروع کردند یک صدا با هم دست زدن «گورپریا – گورپریا - گورپریا»... همانجا فهمیدم که نویسنده نسل جوانم چون مجله پنجشنبه در آمده و یک دبیرستان ظرف 3 روز آن را خوانده است.
* عکستان چاپ شده بود کنار داستان؟
- نه!
*چطور شناختندتان؟
- مدیر گفته بود که فلانی قرار است بیاید. نکته این است که من از همان آغاز کار خبرنگاری به ر.اعتمادی مشهور شدم.
* اسم اصلی تان... اعتمادی است؟
- بله - ول ... لی... بهتر است... شما همان ر.اعتمادی را بگذارید. این اسم شناخته شده تر است. هویت من همین «ر. اعتمادی» است. بدون «ر» مردم مرا نمیشناسند. این اسم یک راز قشنگ است و بگذارید همین طور ناگشوده بماند.
* داستان را چه کردید؟ بعد از گور پریا چه نوشتید؟
- حدود 7 تا داستان کوتاه نوشتم که ابتدا در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شد و بعدا با نام «دختر خوشگل دانشکده من» به انتشار رسید. آن موقع در دانشکده علوم اجتماعی درس میخواندم .
* رمان چه؟ نوشته بلند؟
- بعد از تویست داغم کن رمانی نوشتم به نام «ساکن محله غم». این کتاب زمان پهلویها در سال 1343 توقیف شد.
*علت توقیف چه بود؟
- من در آن به تمام شاخصهای جامعه حمله کرده بودم. این کتاب زندگی زنان محله شهر نو را هدف گرفته بود... بخت من در نویسندگی این بود که روزنامه نگار بودم. یک روزنامه نگار عادت میکند سوژه را ببیند و بعد بنویسد. حوادث و قهرمانهای تمام رمانهایی که نوشتهام را دیدهام و یا به نوعی در جریانش بودهام. تویست داغم کن سرگذشت خودم بود و گروهی که شبها با هم بودیم و شلوغ میکردیم.
برای نوشتن «ساکن محله غم» 2 ماه شبها میرفتم به شهر نو. لباس ژنده میپوشیدم و با چاقوکشها و لاتها و عربده کشهای شهر نو زندگی میکردم. آنها هم مرا پذیرفته بودند. هدفم این بود که از زندگی در آنجا به طور عینی ایده بگیرم.به همین جهت این کتاب فوق العاده سر و صدا کرد و با تیراژهای بالا به طور قاچاق چاپ میشد و هنوز هم گاهی قاچاقی چاپ میشود. این نکته هم قابل ذکر است در دورهای که ممنوع القلم بودم قاچاقچیان ناجوانمرد کتاب صدها چاپ از کتابهای من به بازار سیاه میفرستادند.
* از جمله پاورقیها خاطرتان هست؟
- اغلبشان کتاب شده.مجموعا تا امروز حدود 28 کتاب از مخلص به چاپ رسیده که هشت تای آخری و دو کتاب «تویست» و «ساکن محله غم» پاورقی نبودهاند. در هر حال از سال 59 تا 77 من تنها نویسنده ممنوعالقلم ایران بودم.
*چه سالی دوباره آثارتان اجازه انتشار پیدا کرد؟
- عطاءالله مهاجرانی که آمد به وزارت فرهنگ و ارشاد، ناشری به نام حاجتی از انتشارات سمیر آمد و گفت کتابی بنویس من منتشر میکنم. او گفت فضا عوض شده است. من کتابی نوشتم با نام آبی عشق (اولین کار بعد از انقلاب) که تم عرفانی داشت و خاطرم است که شخص آقای طالب زاده که آن موقع رئیس اداره کتاب بود خوانده بود و فوق العاده خوشش آمده بود. پیام داده بود که میخواهم تو را ببینم. او کلی از کتاب تعریف کرد چون برای نخستین بار عرفان را در رمانی عاشقانه مطرح کرده بودم. منطق الطیر را دستمایه رمان قرارداده بودم. ایده از منطق الطیر بود اما داستان واقعی بود. به هرحال مجددا فعالیتهای ادبی ام شروع شد و تا امروز مینویسم. بسیاری از رمانهای پیشین مرا هم مجددا بررسی کردند که اجازه چاپ هم گرفت.
من در روزنامه نویسی کاری کردم که اگر قرار باشد درباره آن روزگاری صحبت شود، به مراتب کارهایی بزرگتر از رماننویسی من است.
* توضیح میدهید؟
- از جمله این کارها یکی این بود که چند وقت پیش دکتر انوشیروان کیهانی زاده در ایران و شرق نوشت: اعتمادی بنیان گذار روش روزنامه نگاری تحقیقی و پلیسی در ایران است. برای نمونه مثلا کاری که 2 خبرنگار واشنگتن پست کردند در کشف راز واتر گیت در قضیه انتخاب نیکسون که باعث شد رئیس جمهور استعفا بدهد.
من این کار را بدون اطلاع از چنین شیوهای، روی ذوق شخصیام به وجود آوردم.
ما بسیاری از قاتلان فراری یا کسانی که دامهای عجیب و غریبی پهن میکردند را به وسیله سرویس حوادث دستگیر کردیم که خود من در راس آن بودم.
غیر از این در روزنامه نویسی کارهای اجتماعی و نیکوکاری را وارد گزارشهای روزنامه کردم. مجله جوانان در کنار روزنامه نویسی کارهای اجتماعی که به نوعی با سوژه روز هماهنگ بود را هم انجام میداد. مثلا یک دوره که متوجه شدیم اعتیاد در بین جوانان شایع میشود یک بیمارستان هزار تخت خوابی با کمک وزارت بهداری درست کردیم. جوانها به ما اعتماد میکردند و ما هر 2 هفته هزار جوان را بستری میکردیم.آنها خودشان را به ما معرفی میکردند.
یا مثلا گزارش زلزله شهر لار. گزارش را که نوشتم مردم خیرخواه چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که آن روز 400 هزار تومن به حساب روزنامه اطلاعات واریز کردند با همین پول و به پیشنهاد من هنرستان صنعتی درست شد که تصادفا امسال که بعد از سالهای سال به لار رفتم، آنجا را دیدم که هنوز برقرار است و بخشهایی از تکنسینهایی که در شیخ نشینها کار میکنند فارغ التحصیل همان هنرستان هستند.حتی ماشین آلاتی که آن زمان خریداری شده هنوز در این هنرستان کار میکند.
* روزنامه نگاری را چگونه کاری میبینید؟
- هیچ خدمتی مثل روزنامه نویسی نیست به شرطی که شریف باشی.
* نامه خیلی دارید؟
- وقتی در جوانان بودم هفتهای هزار تا نامه داشتم. اما حالا چون محل مشخصی ندارم، تبعا کمتر. به مخاطبم هم دسترسی ندارم برای همین نامهها میرود به نشر شادان و آنها به من میدهند.
*علاقهمندانتان را میشناسید؟ میدانید چگونه درباره تان فکر میکنند؟
- من 3 نسل مخاطب دارم که به نمایشگاه میآیند از من امضا بگیرند.یک نسل میآید که 60سال دارد. اینها خوانندههای تویست، ساکن و... هستند. نسلی هم بین 40 تا 45 سال دارند. اینها رمانهای من را در مجله جوانان خواندهاند. نسل سوم 17 تا 22 سالهاند و رمانهای 8-7 سال اخیرم را خواندهاند. این 3 نسل کاملا مشخص است.
* الان سالی چند کتاب مینویسید؟
- در حال حاضر تصمیم دارم تنها سالی یک کتاب بدهم.ابتدا در نمایشگاه.
* در گذشته چند کتاب مینوشتید؟
- 2 کتاب. البته یادتان باشد که امروز در دنیای مدرن، نویسندگانی که از باب تنوع طلبی کتاب داستان مینویسند تحلیل رفته اند. نویسندگان رمان تقریبا حرفهای هستند. هر کدام تعداد زیادی کتاب دارند و همین حرفهای بودن سبب شده آثارشان به اصطلاح best.seler (پرفروش) شود، نه آن که در 70 سال سن یک یا 2 کتاب بنویسند. البته تفریحی نوشتن بد نیست، چنانکه بعضیها هم گاهی در روزنامهها مقالهای مینویسند. به شخصه به روزنامه نویس و نویسنده حرفهای معتقد هستم.
* تازگیها کار روزنامه به شما پیشنهاد نشده؟
- چرا ولی به دلایلی قبول نکردم.
* به خبرنگاران چه پیامی میدهید؟
- زره خبرنگاری را تن کنند. شاهد باشند، نه درگیر و به شرافت و وجدان خبرنگاری خود پایبند و این خود کار سختی است...
* کجا متولد شدید و چه شد که به نوشتن علاقهمند شدید؟
![[تصویر: R.etemady.jpg]](http://dl.98ia.com/Pic/R.etemady.jpg)
- در بهمن ماه 1312 در یک شهر جنوبی بسته کوچک به نام لار به دنیا آمدم. یادم هست که انشاهای خوبی مینوشتم، ولی اصلا با عالم نویسندگی آشنا نبودم. رمان نمی دانستم یعنی چه. مجموع کتابهایی که در این شهر بود شاید به 30 تا نمیرسید. جوهری و عبد الفلان و از این نوشتههای قدیمی. این مربوط به سالهای 1317تا 20 بود. من عاشق کتاب بودم و همه آن کتابهای قدیمی را تا 4 ابتدایی خوانده بودم.
یادم هست که در کلاس 6 ابتدایی انشایی نوشتم. معلم خوشش آمد و انشا را از من گرفت. دو ماهی گذشت که کتابی به من دادند و گفتند از تهران برای تو جایزه فرستادهاند. کتاب انشایی بود که نویسندهاش را به خاطر دارم. از آقایی بود به نام «سلیم نیساری». نفهمیدم چرا همچو کتابی به من دادهاند.
13 ساله بودم که آمدیم تهران؛ با خانواده. در خیابان ناصر خسرو، بازارچه مروی مینشستیم. پدرم مرا گذاشت دبیرستان مروی که هنوز هم هست. یادم است که زنگ انشا بود. چون اول نامم الف بود اول مرا صدا کردند برای خواندن. وقتی خواندن انشا تمام شد برام دست زدند. فهمیدم که انشایم خوب است. دوم دبیرستان که بودم...
(آن موقع دانش آموز از 6 ابتدایی یک راست میرفت به دبیرستان. اعتمادی این زمان 14 ساله بوده است.)
... معلمی داشتیم به نام آقای حیدریان که مرد بسیار با سوادی بود و بعد شد استاد دانشگاه آکسفورد. او متوجه استعداد من در نوشتن شد و شروع کرد به تشویق و حمایت و هدایت من. سوم دبیرستان که بودم روزنامه دیواری میدادم و در انجمنهای ادبی سخنرانی میکردم. یادم نرود که وقتی آمدیم تهران با رمان آشنا شدم. تا کلاس سوم تقریبا رمان معروفی نبود که نخوانده باشم.
* مثلا آثار چه کسانی را؟
- نویسندگان معروف جهان؛ تولستوی، بالزاک، دیکنز، داستایوفسکی، چخوف و ...
آن زمان فقط برای من لذت مطالعه مهم بود.کار نویسنده آن چنان روی من اثر میگذاشت که ...یادم است... خانواده متوسطی بودیم. من فقط روزی 5 ریال (پنزار) پول تو جیبی داشتم که نمی توانستم با آن کتاب بخرم. به هر ترتیب که بود رفتم عضو کتابخانه ملی شدم. آنجا کتابهای معروف را خواندم ... یادم است کتاب جنایت و مکافات را میخواندم. آنجا که قهرمان میرود خود را به عنوان قاتل معرفی کند و نویسنده توصیف میکند که او حالت تهوع دارد من ناگهان در کتابخانه بالا آوردم. آنچنان که مدتها از خجالت نمی رفتم. این را هم بگویم که در آن سالها در دروس فارسی دبستانها سختگیری و توجه بیشتری میشد. یادم هست که اغلب حافظ و گلستان سعدی را میخواندیم. آن زمان در کتابهای فارسی دبستان قطعاتی از نظم و نثر بزرگان ادب فارسی بود که متاسفانه حالا بسیاری از دانشجویان هم قادر به خواندن آنها نیستند.
* شما چه تعریفی برای نوشتن دارید و به نظرتان آیا احاله ادبیات به خواص و عوام کار درستی است؟
- این عقیده را تودهایها و چپها باب کردند. بعد از اکتبر 1917 حزب توده که آن زمان محمل خوبی برای تئوری روسها بود، اینگونه تبلیغ میکرد که اگر در قصه و داستان کارگر و آدمهای فرودست نقش محوری نداشته باشند و در طول داستان از کارگاهها و کارخانهها و فشارهای طبقاتی و این چیزها حرفی زده نشود، حاصل کار یک چیز ساده و سطحی و «عوامانه» خواهد بود. آنها از عشق و چیزهای نوستالژیک نوشتن را دلیلی بر به درد نخور بودن داستان میدانستند و نوشتههایی را که بر خلاف عقایدشان نوشته میشد، با هجمهای از تبلیغات تک جانبه از پا میانداختند.
* خودتان چه آقای اعتمادی؟ آیا از دیگران میخوانید؟ نظرتان درباره کار آنها چیست؟
- آنها هم نویسنده اند. کارهای خوبی هم دارند. مثلا من کلیدر دولت آبادی را خیلی میپسندم. کار تولید میشود، مردم هم میخوانند. تعداد خوانندهها را هم نه من تعیین میکنم و نه نویسندههای دیگر. کتاب و علاقه مردم تعیین کننده است نه حرف من و تبلیغات آن دیگری.
* مشخصا یادتان هست که چه وقت علیه ر.اعتمادی جبهه گرفتند؟
- اولین داستان بلند من در سال 1342 با نام «تویست داغم کن» منتشر شد. ظرف یک هفته 5 هزار نسخه از آن فروش رفت. تمام جوانها خریدند. به من میگفتند تو یعنی ما و ما یعنی تو. یعنی که این حرفها حرفهای ماست.
* تیراژ کتابهای دیگران آن موقع چقدر بود؟
- بالاترین تیراژ رمانهای ایرانی چه در گروه چپ و چه راست بیش از هزار نسخه در 2 سال نبود. موفقیت این کتاب سبب شد که هم چپها و هم راستها در برابر من جبهه بگیرند و سعی کنند مهر ابتذال بر کار من بزنند، اما بر خلاف میل شان «تویست» بلا انقطاع چاپ میشد.
* پس از خدمت به چه کاری مشغول شدید؟
- در موسسه اطلاعات به عنوان خبرنگار استخدام شدم. بخت با من یار بودکه شغلی مناسب با استعدادم پیدا کردم.
* نوشتههایتان را از چه زمانی پاورقی کردید؟
- در دوره سردبیری مجله جوانان که از سال 45 شروع شد من رمان هایم را ابتدا پاورقی چاپ میکردم و بعد کتاب میشد. البته اولین داستان کوتاهم به نام «گور پریا» را به سردبیرم آقای سعیدوزیری دادم. در کمال ناباوری اطلاع پیدا کردم که برای چاپ در وسط اطلاعات هفتگی به چاپخانه رفته است. سرنوشت من در رمان نویسی را همین گور پریا رقم زد.
* چرا؟
- زمانی که خبرنگار ویژه اطلاعات هفتگی بودم! پیشنهاد داده بودم برای این که جوانها به مجلهخوانی علاقه مند شوند، برویم و از دبیرستانها رپرتاژهایی تهیه کنیم و عکس بچهها را هم چاپ کنیم. گفتم آنها به خاطر عکسشان هم که شده مجله را میخرند و شاید این وسط یکی دو تاشان به مجله خریدن عادت کند. این ابتکار خود من بود و سردبیر مجله هم پسندید.
* پس اول بار عکس بچه مدرسهایها به ذوق شما در مجلات چاپ شد؟
- بله اول بار من این کار را کردم. گور پریا روز پنجشنبه منتشر شد و من یکشنبه هفته بعدش قرار گذاشتم بروم از دبیرستان دخترانه «ایران» در خیابان مولوی گزارش تهیه کنم. برای من خیلی جالب بود که مشهورترین دبیرستان تهران در جنوب شهر قرار دارد.
من با مدیر که خانم شوکت الملوک جهانبانی بود قرار گذاشتم با عکاس برویم. وقتی با عکاس وارد حیاط شدیم یک مرتبه دیدم تمام پنجرهها گشوده شد و دخترها شروع کردند یک صدا با هم دست زدن «گورپریا – گورپریا - گورپریا»... همانجا فهمیدم که نویسنده نسل جوانم چون مجله پنجشنبه در آمده و یک دبیرستان ظرف 3 روز آن را خوانده است.
* عکستان چاپ شده بود کنار داستان؟
- نه!
*چطور شناختندتان؟
- مدیر گفته بود که فلانی قرار است بیاید. نکته این است که من از همان آغاز کار خبرنگاری به ر.اعتمادی مشهور شدم.
* اسم اصلی تان... اعتمادی است؟
- بله - ول ... لی... بهتر است... شما همان ر.اعتمادی را بگذارید. این اسم شناخته شده تر است. هویت من همین «ر. اعتمادی» است. بدون «ر» مردم مرا نمیشناسند. این اسم یک راز قشنگ است و بگذارید همین طور ناگشوده بماند.
* داستان را چه کردید؟ بعد از گور پریا چه نوشتید؟
- حدود 7 تا داستان کوتاه نوشتم که ابتدا در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شد و بعدا با نام «دختر خوشگل دانشکده من» به انتشار رسید. آن موقع در دانشکده علوم اجتماعی درس میخواندم .
* رمان چه؟ نوشته بلند؟
- بعد از تویست داغم کن رمانی نوشتم به نام «ساکن محله غم». این کتاب زمان پهلویها در سال 1343 توقیف شد.
*علت توقیف چه بود؟
- من در آن به تمام شاخصهای جامعه حمله کرده بودم. این کتاب زندگی زنان محله شهر نو را هدف گرفته بود... بخت من در نویسندگی این بود که روزنامه نگار بودم. یک روزنامه نگار عادت میکند سوژه را ببیند و بعد بنویسد. حوادث و قهرمانهای تمام رمانهایی که نوشتهام را دیدهام و یا به نوعی در جریانش بودهام. تویست داغم کن سرگذشت خودم بود و گروهی که شبها با هم بودیم و شلوغ میکردیم.
برای نوشتن «ساکن محله غم» 2 ماه شبها میرفتم به شهر نو. لباس ژنده میپوشیدم و با چاقوکشها و لاتها و عربده کشهای شهر نو زندگی میکردم. آنها هم مرا پذیرفته بودند. هدفم این بود که از زندگی در آنجا به طور عینی ایده بگیرم.به همین جهت این کتاب فوق العاده سر و صدا کرد و با تیراژهای بالا به طور قاچاق چاپ میشد و هنوز هم گاهی قاچاقی چاپ میشود. این نکته هم قابل ذکر است در دورهای که ممنوع القلم بودم قاچاقچیان ناجوانمرد کتاب صدها چاپ از کتابهای من به بازار سیاه میفرستادند.
* از جمله پاورقیها خاطرتان هست؟
- اغلبشان کتاب شده.مجموعا تا امروز حدود 28 کتاب از مخلص به چاپ رسیده که هشت تای آخری و دو کتاب «تویست» و «ساکن محله غم» پاورقی نبودهاند. در هر حال از سال 59 تا 77 من تنها نویسنده ممنوعالقلم ایران بودم.
*چه سالی دوباره آثارتان اجازه انتشار پیدا کرد؟
- عطاءالله مهاجرانی که آمد به وزارت فرهنگ و ارشاد، ناشری به نام حاجتی از انتشارات سمیر آمد و گفت کتابی بنویس من منتشر میکنم. او گفت فضا عوض شده است. من کتابی نوشتم با نام آبی عشق (اولین کار بعد از انقلاب) که تم عرفانی داشت و خاطرم است که شخص آقای طالب زاده که آن موقع رئیس اداره کتاب بود خوانده بود و فوق العاده خوشش آمده بود. پیام داده بود که میخواهم تو را ببینم. او کلی از کتاب تعریف کرد چون برای نخستین بار عرفان را در رمانی عاشقانه مطرح کرده بودم. منطق الطیر را دستمایه رمان قرارداده بودم. ایده از منطق الطیر بود اما داستان واقعی بود. به هرحال مجددا فعالیتهای ادبی ام شروع شد و تا امروز مینویسم. بسیاری از رمانهای پیشین مرا هم مجددا بررسی کردند که اجازه چاپ هم گرفت.
من در روزنامه نویسی کاری کردم که اگر قرار باشد درباره آن روزگاری صحبت شود، به مراتب کارهایی بزرگتر از رماننویسی من است.
* توضیح میدهید؟
- از جمله این کارها یکی این بود که چند وقت پیش دکتر انوشیروان کیهانی زاده در ایران و شرق نوشت: اعتمادی بنیان گذار روش روزنامه نگاری تحقیقی و پلیسی در ایران است. برای نمونه مثلا کاری که 2 خبرنگار واشنگتن پست کردند در کشف راز واتر گیت در قضیه انتخاب نیکسون که باعث شد رئیس جمهور استعفا بدهد.
من این کار را بدون اطلاع از چنین شیوهای، روی ذوق شخصیام به وجود آوردم.
ما بسیاری از قاتلان فراری یا کسانی که دامهای عجیب و غریبی پهن میکردند را به وسیله سرویس حوادث دستگیر کردیم که خود من در راس آن بودم.
غیر از این در روزنامه نویسی کارهای اجتماعی و نیکوکاری را وارد گزارشهای روزنامه کردم. مجله جوانان در کنار روزنامه نویسی کارهای اجتماعی که به نوعی با سوژه روز هماهنگ بود را هم انجام میداد. مثلا یک دوره که متوجه شدیم اعتیاد در بین جوانان شایع میشود یک بیمارستان هزار تخت خوابی با کمک وزارت بهداری درست کردیم. جوانها به ما اعتماد میکردند و ما هر 2 هفته هزار جوان را بستری میکردیم.آنها خودشان را به ما معرفی میکردند.
یا مثلا گزارش زلزله شهر لار. گزارش را که نوشتم مردم خیرخواه چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که آن روز 400 هزار تومن به حساب روزنامه اطلاعات واریز کردند با همین پول و به پیشنهاد من هنرستان صنعتی درست شد که تصادفا امسال که بعد از سالهای سال به لار رفتم، آنجا را دیدم که هنوز برقرار است و بخشهایی از تکنسینهایی که در شیخ نشینها کار میکنند فارغ التحصیل همان هنرستان هستند.حتی ماشین آلاتی که آن زمان خریداری شده هنوز در این هنرستان کار میکند.
* روزنامه نگاری را چگونه کاری میبینید؟
- هیچ خدمتی مثل روزنامه نویسی نیست به شرطی که شریف باشی.
* نامه خیلی دارید؟
- وقتی در جوانان بودم هفتهای هزار تا نامه داشتم. اما حالا چون محل مشخصی ندارم، تبعا کمتر. به مخاطبم هم دسترسی ندارم برای همین نامهها میرود به نشر شادان و آنها به من میدهند.
*علاقهمندانتان را میشناسید؟ میدانید چگونه درباره تان فکر میکنند؟
- من 3 نسل مخاطب دارم که به نمایشگاه میآیند از من امضا بگیرند.یک نسل میآید که 60سال دارد. اینها خوانندههای تویست، ساکن و... هستند. نسلی هم بین 40 تا 45 سال دارند. اینها رمانهای من را در مجله جوانان خواندهاند. نسل سوم 17 تا 22 سالهاند و رمانهای 8-7 سال اخیرم را خواندهاند. این 3 نسل کاملا مشخص است.
* الان سالی چند کتاب مینویسید؟
- در حال حاضر تصمیم دارم تنها سالی یک کتاب بدهم.ابتدا در نمایشگاه.
* در گذشته چند کتاب مینوشتید؟
- 2 کتاب. البته یادتان باشد که امروز در دنیای مدرن، نویسندگانی که از باب تنوع طلبی کتاب داستان مینویسند تحلیل رفته اند. نویسندگان رمان تقریبا حرفهای هستند. هر کدام تعداد زیادی کتاب دارند و همین حرفهای بودن سبب شده آثارشان به اصطلاح best.seler (پرفروش) شود، نه آن که در 70 سال سن یک یا 2 کتاب بنویسند. البته تفریحی نوشتن بد نیست، چنانکه بعضیها هم گاهی در روزنامهها مقالهای مینویسند. به شخصه به روزنامه نویس و نویسنده حرفهای معتقد هستم.
* تازگیها کار روزنامه به شما پیشنهاد نشده؟
- چرا ولی به دلایلی قبول نکردم.
* به خبرنگاران چه پیامی میدهید؟
- زره خبرنگاری را تن کنند. شاهد باشند، نه درگیر و به شرافت و وجدان خبرنگاری خود پایبند و این خود کار سختی است...
۲۸-۷-۱۳۸۸, ۰۲:۲۹ عصر
مصاحبه با تکین حمزه لو
به دانشور حسودی می كنم .
اصلا انتظارش را نداشتم كه چنین جواب هایی بشنوم. تكین حمزه لو اصلا شبیه به كسی كه پشت نوشته هایش هست، نیست.
او ساده و راحت حرف می زند. باهوش است و با تقریب خوبی می شود گفت كه كتابخوان درجه یكی است؛ خوانده هایش به روز است و درك درستی از ادبیات دارد.
مثلا آنجا كه می گوید جعفر مدرس صادقی خیلی خلاصه می نویسد معلوم است كه به مینی مالیسم نظر دارد. بلافاصله بعد از برگشتن از قرار مصاحبه، رفتم سراغ كتابش تا شاید در ذهنیتم تجدید نظر كنم ولی نشد. او واقعا شبیه كسی كه پشت نوشته هایش هست، نیست.
از كجا شروع كنیم؟
خب، من تكین حمزه لو هستم، متولد 1356، تهران، محله سنایی. سومین دختر خانواده بودم. سال 74، دانشگاه آزاد شمال قبول شدم. مهندسی نرم افزار خواندم. همان سال ازدواج كردم. 2 تا پسر هم دارم. الان هم خانه دارم.
اولین كتابی را كه خواندید یادتان هست؟
بله، تن تن بود. از كانون پرورش فكری جایزه گرفته بودم. من از همان بچگی كتابخوان بودم. تقریبا همه كتاب های معروف را خوانده ام.
مثلا چه كتاب هایی؟
بر باد رفته، دزیره، 3تفنگدار، باقی كارهای ذبیح الله منصوری، سرخ و سیاه استاندال، حتی آثار روز مثل بیگانه آلبركامو و صد سال تنهایی را من توی همان بچگی خواندم.
آن وقت این كتاب ها را از كجا می گرفتید؟
مادرم به من كتاب می داد. اول خودش می خواند، بعد به من اجازه می داد بخوانم. مادرم خیلی كتابخوان است، ترجمه هم می كند.
چه كتاب هایی را ترجمه كرده اند؟
شاید 20 عنوان تا حالا ترجمه كرده باشند؛ از جوی فیلدینگ، سیدنی شلدون و جبران خلیل جبران.
اسم مادرتان را هم می گویید؟
شهناز مجیدی. قبلا ناشرها فقط همین را می نوشتند، حالا فامیلی پسرم را هم توی پرانتز جلوی اسم مادر می نویسند.
یعنی فامیلی شما را. برویم سراغ همین دلیل شهرت شما. چی شد كه به فكر نوشتن افتادید؟
من اول توی انتشاراتی، ویراستار بودم. مدیر انتشارات مان دیده بود من زیاد كتاب خوانده ام، گاهی داستان ها را می آورد می داد من خلاصه كنم. یك بار یك داستانی داد به من. اصل داستان 1200 صفحه بود. گفت این را نصف كن؛ یعنی 600صفحه. من داستان را خواندم، دیدم واقعا خیلی سخیف است.
دیدم حیف كاغذ است كه خرجش بشود. رفتم به مدیر انتشارات گفتم. به ایشان برخورد. گفت تو بهتر بلدی بنویسی، بنویس! من هم ناراحت شدم. رفتم ماجرایی را كه برای یكی از بستگانم اتفاق افتاده بود و آن موقع توی ذهنم بود خیلی سریع، یك هفته ای نوشتم؛ شد افسون سبز كه اولین رمانم بود.
چه سالی این كتاب منتشر شد؟
سال۸۱.
بعد از آن چند تا رمان نوشته اید؟
با افسون سبز 6تا رمان دارم. یك كار ترجمه هم انجام داده ام.
آن ترجمه از داستان چه كسی بود؟
از جوی فیلدینگ. می خواستم ببینم كار مادرم چطوری است واقعا خیلی سخت بود.
از بین رمان هایتان كدام یكی پرفروش تر شد؟
بعد از او از همه استقبال بهتری داشت.
و كدام یكی را خودتان بیشتر دوست دارید؟
من خودم مهر و مهتاب را دوست دارم. چون در رابطه با دفاع مقدس است و نگاه زنانه ای به جنگ و جانبازهای شیمیایی تویش هست.
حدس می زنید خواننده های كتاب های شما از چه گروهی باشند؟
نامه هایی كه من دارم، بیشتر مال دخترهای دانشجو است. طبیعی هم هست. پسرها كمتر كتابخوان هستند.
شما كه آدم كتابخوانی هستید، وقتی می نوشتید دوست داشتید شبیه كدام نویسنده بنویسید؟
دوست داشتم شبیه خانم دانشور بنویسم. خانم دانشور خیلی ساده و راحت می نویسد. استعاره خیلی كم دارد.
حالا فكر می كنید كارهایتان شبیه خانم دانشور شده؟
نه. من می دانم كه ادبیاتم ادبیات ماندگاری نیست ولی سووشون خانم دانشور همیشه می ماند.
چرا؟ چرا این قدر فاصله بین كارهای شما و خانم دانشور هست؟
بالاخره هر كس یك توانایی دارد، یك استعدادی دارد. من سطح توانایی ام همین است. دوست داشتم مثل خانم دانشور بشوم اما نیستم. همین ام. همین كه از كارم استقبال شده راضی هستم.
یعنی نمی خواهید تلاش بكنید تا نوشته هایتان بهتر از این بشود؟
چرا. من خودم را یك سر و گردن از كسانی كه آن ها را با من مقایسه می كنند و اسم عامه پسند می گذارند رویشان، بالاتر می دانم؛ برای اینكه مثل آنها نمی نویسم. تجربه ویراستاری ام كمك كرده غلط ننویسم. می گردم دنبال سوژه های خوب. نمی خواهم داستان هایم سوژه های تكراری داشته باشد.
این سوژة غیرتكراری را چطوری پیدا می كنید؟
معمولا از توی روزنامه ها. خبرها را كه می خوانم، چیزهایی كه به نظرم جالب می رسد را راجع بهش فكر می كنم. مثلا یك بار مصاحبه یك جانباز شیمیایی را خواندم، خیلی رویم تأثیر گذاشت. همین شد سوژه مهر و مهتاب .
برای داستان هایتان تحقیق هم می كنید؟
الان معمولا خیلی از نویسنده های ما، از روی سریال های تلویزیونی كه می بینند، می نویسند ولی من برای داستان هایم تحقیق می كنم.
برای این تحقیق، سراغ چه كسانی یا چه منابعی می روید؟
من از جنبه های پزشكی و روان شناسی و حقوقی تحقیق می كنم. برای تحقیق پزشكی، از خواهرم كه پزشك است سؤال می كنم و باتوجه به سوژه می گویم متخصص به من معرفی بكند. برای تحقیق روان شناسی با خانم دكترحق شعار حرف می زنم. برای تحقیق حقوق هم از همسایه مان كه وكیل است می پرسم.
برای نوشتن داستان، از اول طرح خاصی دارید یا توی خود نوشتن این طرح پیدا می شود؟
نه، من همیشه از همان اول ته ماجرا را می دانم.
عادت خاصی برای نوشتن دارید؟
نه، عادت خاصی ندارم؛ نه معلق می زنم، نه بالانس! خانم های خانه دار، هر موقع وقت داشته باشند، می نویسند. البته شده گاهی كه حس نوشتن آمده، به شوهرم گفته ام بچه ام را ببر بیرون، داره می یاد!
داستان را قبل از ناشر به كسی می دهید بخواند؟
اكثرا مادرم می خواند و ویرایش می كند.
همسرتان داستان هایتان را می خواند؟
والا الان گفته بود به من توی مصاحبه ازش تعریف كنم! ولی حقیقتش نه، همسرم كتابخوان نیست.
الان هم مثل بچگی زیاد كتاب می خوانید؟
خیلی زیاد.
نویسنده مورد علاقه تان چه كسی است؟
توی ایرانی ها سیمین دانشور و احمد محمود، توی خارجی ها هم ایزابل آلنده. كلا از كسانی كه نثر ساده داشته باشند خوشم می آید.
آخرین كتاب آلنده، زورو را خوانده اید؟
گرفتم ولی هنوز نخواندم.
شهر جانوران را چطور؟
آن را خوانده ام. اسدالله امرایی ترجمه اش كرده بود.
نظرتان را درباره این چند نویسنده بگویید؛ فهیمه رحیمی؟
كارهایش را دوست ندارم. سوژه خاصی ندارد و تحقیق نشده است.
مرتضی مؤدب پور؟
حداقلش این است كه پسرها را كتابخوان كرده است.
اسماعیل فصیح؟
قبلا بیشتر دوست داشتم، حالا كمتر.
فتانه حاج سیدجوادی؟
یكدفعه ادبیات ما را متحول كرد.
زویا پیرزاد؟
خیلی دوست دارم؛ دقیقا همان چیزی است كه من می خواهم.
جعفر مدرس صادقی؟
خیلی خلاصه می نویسد.
هوشنگ مرادی كرمانی؟
قصه های مجید.
اگر بخواهید به كسی توصیه ای برای نویسنده شدن بكنید چه می گویید؟
من چون خودم آموزش ندیدم و كلاسی نرفتم، توصیه خاصی نمی توانم بكنم جز اینكه خیلی مطالعه داشته باشند. اما آدم اگر استعداد خاصی نداشته باشد، هزار و یك كلاس هم كه برود فایده ندارد.
پیشنهاد اقتباس سینمایی داشته اید؟
نه تا حالا.
خودتان شده كه از فیلمی ایده بگیرید؟
آن هم نه. با اینكه من خیلی فیلم می بینم، ولی داستان هایم شبیه هیچ كدام از فیلم هایی كه دوست دارم نیست.
فیلم هایی كه دوست دارید كدام است؟
فیلم های آقای حاتمی كیا؛ ارتفاع پست و آژانس شیشه ای .
كارتون هم می بینید؟
خیلی. كارتون مورد علاقه ام شگفت انگیزها است.
هیچ وقت نخواسته اید داستان پلیسی بنویسید؟
نه. جاهایی كه حساسیت دارد، وارد نمی شوم.
از این كه به شما می گویند عامه پسند، ناراحت نیستید؟
نه، همه دوست دارند عامه پسند باشند. همان نویسنده ها و منتقدهایی هم كه به ما ایراد می گیرند، دوست دارند مخاطب زیاد داشته باشند.
تا حالا نقد خوبی از كارهایتان شده؟
منتقدهای ما خیلی مغرضانه برخورد می كنند. من جوایزی كه این سال ها داده می شود را حساب كردم، دیدم فقط مال 3 تا ناشر است.
و سؤال آخر، كتابی بوده كه دوست داشته باشید شما نویسنده اش بوده باشید؟
سووشون ، هر بار كه این كتاب را می خوانم، به خانم دانشورحسودی می كنم.
به دانشور حسودی می كنم .
اصلا انتظارش را نداشتم كه چنین جواب هایی بشنوم. تكین حمزه لو اصلا شبیه به كسی كه پشت نوشته هایش هست، نیست.
او ساده و راحت حرف می زند. باهوش است و با تقریب خوبی می شود گفت كه كتابخوان درجه یكی است؛ خوانده هایش به روز است و درك درستی از ادبیات دارد.
مثلا آنجا كه می گوید جعفر مدرس صادقی خیلی خلاصه می نویسد معلوم است كه به مینی مالیسم نظر دارد. بلافاصله بعد از برگشتن از قرار مصاحبه، رفتم سراغ كتابش تا شاید در ذهنیتم تجدید نظر كنم ولی نشد. او واقعا شبیه كسی كه پشت نوشته هایش هست، نیست.
از كجا شروع كنیم؟
خب، من تكین حمزه لو هستم، متولد 1356، تهران، محله سنایی. سومین دختر خانواده بودم. سال 74، دانشگاه آزاد شمال قبول شدم. مهندسی نرم افزار خواندم. همان سال ازدواج كردم. 2 تا پسر هم دارم. الان هم خانه دارم.
اولین كتابی را كه خواندید یادتان هست؟
بله، تن تن بود. از كانون پرورش فكری جایزه گرفته بودم. من از همان بچگی كتابخوان بودم. تقریبا همه كتاب های معروف را خوانده ام.
مثلا چه كتاب هایی؟
بر باد رفته، دزیره، 3تفنگدار، باقی كارهای ذبیح الله منصوری، سرخ و سیاه استاندال، حتی آثار روز مثل بیگانه آلبركامو و صد سال تنهایی را من توی همان بچگی خواندم.
آن وقت این كتاب ها را از كجا می گرفتید؟
مادرم به من كتاب می داد. اول خودش می خواند، بعد به من اجازه می داد بخوانم. مادرم خیلی كتابخوان است، ترجمه هم می كند.
چه كتاب هایی را ترجمه كرده اند؟
شاید 20 عنوان تا حالا ترجمه كرده باشند؛ از جوی فیلدینگ، سیدنی شلدون و جبران خلیل جبران.
اسم مادرتان را هم می گویید؟
شهناز مجیدی. قبلا ناشرها فقط همین را می نوشتند، حالا فامیلی پسرم را هم توی پرانتز جلوی اسم مادر می نویسند.
یعنی فامیلی شما را. برویم سراغ همین دلیل شهرت شما. چی شد كه به فكر نوشتن افتادید؟
من اول توی انتشاراتی، ویراستار بودم. مدیر انتشارات مان دیده بود من زیاد كتاب خوانده ام، گاهی داستان ها را می آورد می داد من خلاصه كنم. یك بار یك داستانی داد به من. اصل داستان 1200 صفحه بود. گفت این را نصف كن؛ یعنی 600صفحه. من داستان را خواندم، دیدم واقعا خیلی سخیف است.
دیدم حیف كاغذ است كه خرجش بشود. رفتم به مدیر انتشارات گفتم. به ایشان برخورد. گفت تو بهتر بلدی بنویسی، بنویس! من هم ناراحت شدم. رفتم ماجرایی را كه برای یكی از بستگانم اتفاق افتاده بود و آن موقع توی ذهنم بود خیلی سریع، یك هفته ای نوشتم؛ شد افسون سبز كه اولین رمانم بود.
چه سالی این كتاب منتشر شد؟
سال۸۱.
بعد از آن چند تا رمان نوشته اید؟
با افسون سبز 6تا رمان دارم. یك كار ترجمه هم انجام داده ام.
آن ترجمه از داستان چه كسی بود؟
از جوی فیلدینگ. می خواستم ببینم كار مادرم چطوری است واقعا خیلی سخت بود.
از بین رمان هایتان كدام یكی پرفروش تر شد؟
بعد از او از همه استقبال بهتری داشت.
و كدام یكی را خودتان بیشتر دوست دارید؟
من خودم مهر و مهتاب را دوست دارم. چون در رابطه با دفاع مقدس است و نگاه زنانه ای به جنگ و جانبازهای شیمیایی تویش هست.
حدس می زنید خواننده های كتاب های شما از چه گروهی باشند؟
نامه هایی كه من دارم، بیشتر مال دخترهای دانشجو است. طبیعی هم هست. پسرها كمتر كتابخوان هستند.
شما كه آدم كتابخوانی هستید، وقتی می نوشتید دوست داشتید شبیه كدام نویسنده بنویسید؟
دوست داشتم شبیه خانم دانشور بنویسم. خانم دانشور خیلی ساده و راحت می نویسد. استعاره خیلی كم دارد.
حالا فكر می كنید كارهایتان شبیه خانم دانشور شده؟
نه. من می دانم كه ادبیاتم ادبیات ماندگاری نیست ولی سووشون خانم دانشور همیشه می ماند.
چرا؟ چرا این قدر فاصله بین كارهای شما و خانم دانشور هست؟
بالاخره هر كس یك توانایی دارد، یك استعدادی دارد. من سطح توانایی ام همین است. دوست داشتم مثل خانم دانشور بشوم اما نیستم. همین ام. همین كه از كارم استقبال شده راضی هستم.
یعنی نمی خواهید تلاش بكنید تا نوشته هایتان بهتر از این بشود؟
چرا. من خودم را یك سر و گردن از كسانی كه آن ها را با من مقایسه می كنند و اسم عامه پسند می گذارند رویشان، بالاتر می دانم؛ برای اینكه مثل آنها نمی نویسم. تجربه ویراستاری ام كمك كرده غلط ننویسم. می گردم دنبال سوژه های خوب. نمی خواهم داستان هایم سوژه های تكراری داشته باشد.
این سوژة غیرتكراری را چطوری پیدا می كنید؟
معمولا از توی روزنامه ها. خبرها را كه می خوانم، چیزهایی كه به نظرم جالب می رسد را راجع بهش فكر می كنم. مثلا یك بار مصاحبه یك جانباز شیمیایی را خواندم، خیلی رویم تأثیر گذاشت. همین شد سوژه مهر و مهتاب .
برای داستان هایتان تحقیق هم می كنید؟
الان معمولا خیلی از نویسنده های ما، از روی سریال های تلویزیونی كه می بینند، می نویسند ولی من برای داستان هایم تحقیق می كنم.
برای این تحقیق، سراغ چه كسانی یا چه منابعی می روید؟
من از جنبه های پزشكی و روان شناسی و حقوقی تحقیق می كنم. برای تحقیق پزشكی، از خواهرم كه پزشك است سؤال می كنم و باتوجه به سوژه می گویم متخصص به من معرفی بكند. برای تحقیق روان شناسی با خانم دكترحق شعار حرف می زنم. برای تحقیق حقوق هم از همسایه مان كه وكیل است می پرسم.
برای نوشتن داستان، از اول طرح خاصی دارید یا توی خود نوشتن این طرح پیدا می شود؟
نه، من همیشه از همان اول ته ماجرا را می دانم.
عادت خاصی برای نوشتن دارید؟
نه، عادت خاصی ندارم؛ نه معلق می زنم، نه بالانس! خانم های خانه دار، هر موقع وقت داشته باشند، می نویسند. البته شده گاهی كه حس نوشتن آمده، به شوهرم گفته ام بچه ام را ببر بیرون، داره می یاد!
داستان را قبل از ناشر به كسی می دهید بخواند؟
اكثرا مادرم می خواند و ویرایش می كند.
همسرتان داستان هایتان را می خواند؟
والا الان گفته بود به من توی مصاحبه ازش تعریف كنم! ولی حقیقتش نه، همسرم كتابخوان نیست.
الان هم مثل بچگی زیاد كتاب می خوانید؟
خیلی زیاد.
نویسنده مورد علاقه تان چه كسی است؟
توی ایرانی ها سیمین دانشور و احمد محمود، توی خارجی ها هم ایزابل آلنده. كلا از كسانی كه نثر ساده داشته باشند خوشم می آید.
آخرین كتاب آلنده، زورو را خوانده اید؟
گرفتم ولی هنوز نخواندم.
شهر جانوران را چطور؟
آن را خوانده ام. اسدالله امرایی ترجمه اش كرده بود.
نظرتان را درباره این چند نویسنده بگویید؛ فهیمه رحیمی؟
كارهایش را دوست ندارم. سوژه خاصی ندارد و تحقیق نشده است.
مرتضی مؤدب پور؟
حداقلش این است كه پسرها را كتابخوان كرده است.
اسماعیل فصیح؟
قبلا بیشتر دوست داشتم، حالا كمتر.
فتانه حاج سیدجوادی؟
یكدفعه ادبیات ما را متحول كرد.
زویا پیرزاد؟
خیلی دوست دارم؛ دقیقا همان چیزی است كه من می خواهم.
جعفر مدرس صادقی؟
خیلی خلاصه می نویسد.
هوشنگ مرادی كرمانی؟
قصه های مجید.
اگر بخواهید به كسی توصیه ای برای نویسنده شدن بكنید چه می گویید؟
من چون خودم آموزش ندیدم و كلاسی نرفتم، توصیه خاصی نمی توانم بكنم جز اینكه خیلی مطالعه داشته باشند. اما آدم اگر استعداد خاصی نداشته باشد، هزار و یك كلاس هم كه برود فایده ندارد.
پیشنهاد اقتباس سینمایی داشته اید؟
نه تا حالا.
خودتان شده كه از فیلمی ایده بگیرید؟
آن هم نه. با اینكه من خیلی فیلم می بینم، ولی داستان هایم شبیه هیچ كدام از فیلم هایی كه دوست دارم نیست.
فیلم هایی كه دوست دارید كدام است؟
فیلم های آقای حاتمی كیا؛ ارتفاع پست و آژانس شیشه ای .
كارتون هم می بینید؟
خیلی. كارتون مورد علاقه ام شگفت انگیزها است.
هیچ وقت نخواسته اید داستان پلیسی بنویسید؟
نه. جاهایی كه حساسیت دارد، وارد نمی شوم.
از این كه به شما می گویند عامه پسند، ناراحت نیستید؟
نه، همه دوست دارند عامه پسند باشند. همان نویسنده ها و منتقدهایی هم كه به ما ایراد می گیرند، دوست دارند مخاطب زیاد داشته باشند.
تا حالا نقد خوبی از كارهایتان شده؟
منتقدهای ما خیلی مغرضانه برخورد می كنند. من جوایزی كه این سال ها داده می شود را حساب كردم، دیدم فقط مال 3 تا ناشر است.
و سؤال آخر، كتابی بوده كه دوست داشته باشید شما نویسنده اش بوده باشید؟
سووشون ، هر بار كه این كتاب را می خوانم، به خانم دانشورحسودی می كنم.
۳۰-۷-۱۳۸۸, ۰۸:۱۱ عصر
مصاحبه با دكتر رضا قيصريه نويسنده و مترجم زبان ايتاليايي
![[تصویر: gheisarieh]](http://rokne4.com/images/gheisarieh)
نويسنده: گفت و گو: بهاره مهرنژاد
رضا قيصريه: موراويا، شرقيترين قصه گوي غربي استگروه فرهنگي: درست ساعت 5 عصر بود كه وارد خانه رضا قيصريه شدم . خانه شماره 4 در بن بستي در كهن ترين خيابان پايتخت. خانه اي با تاريخي قديمي تر از آنچه چنارهاي حاشيه خيابان حكايت مي كنند و با صميميتي كه آدم هاي خانه هنوز از دهه هاي پيشين به دل دارند. اينجا خانه دكتر رضا قيصريه مترجم و نويسنده اي است كه ترجيح مي دهد خيلي مصاحبه نكند، زندگينامه اي نداشته باشد و بيشتر سكوت كند. شايد هم او مثل گوستاوفلوبر معتقد است كه هر نويسنده اي بايد در پس اثر خود ناپديد شود. رضا قيصريه متولد 1319 در تهران است. در ايتاليا علوم سياسي خوانده است و از سال 1358 تاكنون به عنوان استاد زبان و ادبيات ايتاليايي به تدريس در دانشگاه مي پردازد. او براي مجموعه هفت داستان در سال 1372 برنده قلم زرين مجله گردون شد و در سال 1382 براي ترجمه آثار ايتاليايي و مقالاتي در مورد ادبيات، سينما و تئاترايتاليا به زبان فارسي جايزه اي براي ترجمه از وزارت فرهنگ و ميراث فرهنگي ايتاليا توسط رئيس جمهور اين كشور دريافت كرد. جز دو كتاب هفت داستان و كافه نادري، غالب آثاري كه از قيصريه به چاپ رسيده ترجمه است كه از آن ميان مي توان به داستان هاي رومي اثر آلبرتو مراويا كه اخيرا مجددا به چاپ رسيده و مورد علاقه مخاطب ايراني واقع شد، اشاره كرد. با او به همين بهانه به گفتگو نشستيم كه در زير مي خوانيد.
از تجربه اولين كتابي كه ترجمه كرديد، بگوييد.
اولين كتابي كه ترجمه كردم زماني بود كه در ايتاليا بودم . 7 داستان از داستان هاي صادق هدايت بود كه در يك مجموعه به نام سه قطره خون توسط انتشارات Feltrinelli در سال 1979 به چاپ رسيد و سال گذشته بعد از بيست و هفت سال همراه با كتاب بوف كور صادق هدايت در يك مجموعه كامل تجديد چاپ شد. ولي به طور كلي بيشترين كتاب هايي كه ترجمه كردم به دوران بعد از انقلاب مربوط مي شود . اولين كتاب، روز جغد اثر لئوناردو شاشا بود كه در سال 1358 چاپ شد . كارهاي بعدي به ترتيب سرگذشت يك غريق نوشته گابريل گارسيا ماركز ، داستان هاي رمي اثر آلبرتو موراويا و دو كتاب از ارنست همينگوي بود به نام هاي پروانه و تانك و تپه هاي سبز افريقا در سال 1364 كه البته اين دو از زبان انگليسي ترجمه شد. تا آنجا كه يادم مي آيد نمايشنامه اي از لئوناردو شاشا به نام مافيايي ها و كتابي از دينو بوتزاتي به نام ساحر بود كه ترجمه كردم و اخيرا هم كتابي از ايتالو كالوينو با همكاري مژگان مهرگان و اعظم رسولي به نام كلاغ، آخر از همه مي رسد. مجموعه داستان هاي كوتاهي هم ترجمه كردم از آلبرتو موراويا و همينگوي كه توسط نشر نيلابه بازار عرضه شد.
براي من جالب است كه شما در بين نويسندگان ايتاليايي، موراويا را ترجيح داديد و اغلب كتاب هاي ايشان را ترجمه كرديد و جز اين دو كتاب آخر يعني "كلاغ، آخر از همه مي رسد" و "قارچ ها در شهر" كه مجموعه داستان هاي كوتاه كالوينو است و البته آنها را هم شما با همكاري دو نفر ديگر ترجمه كرديد سراغ اثري از كالوينو نرفتيد، با اينكه كالوينو در ايران بسيار شناخته شده و البته محبوب است. دليل اين را توضيح مي دهيد؟
آثار ترجمه شده از ايتالو كالوينو در ايران زيادتر از بقيه نويسندگان ايتاليايي است كه آن هم بر مي گردد به شهرت نويسنده در زماني خاص. اصولادر ايران اينگونه است كه ناگهان كسي مطرح مي شود و موج ترجمه از آثارش به راه مي افتد. كالوينو نويسنده بزرگي است -البته در خارج از ايتاليا- و فكر مي كنم به دليل شيوه داستان سرايي فانتاستيك مورد علاقه ايراني هاست. اصولاشرقي ها به داستان سرايي خيلي اهميت مي دهند و اين مشخصه در كارهاي كالوينو بسيار ديده مي شود كه شايد همين دليل پر مخاطب بودن كالوينو در ايران باشد. اينكه چرا من به سراغ كالوينو نرفتم براي اين بود كه داستان هايش چندان كششي براي من ايجاد نكرد. من در ميان نويسندگان ايتاليايي بيش از همه آلبرتو موراويا را مي شناسم و كارهايش را دوست دارم. چون خودم را به شيوه داستان سرايي او نزديك مي بينم. موراويا يكي از بزرگترين نويسندگان ايتالياست. دوره فاشيزم و بعد از آن ، جنگ و بعد از جنگ و اتفاقات دانشجويي سال 68 را ديده و از سال 1920 تا 1990 قلم زده و بسيار به تاريخ ادبيات ايتاليا وارد است. به عقيده من موراويا ، يك نويسنده نيست ، بلكه يك منتقد اجتماعي است. كسي كه بسيار سفر كرده و نقد هاي فراواني در باب سينما و تئاتر دارد. موراويا آدم بسيارفعالي حتي در زمينه مطبوعات بود و پير پائولو پازوليني از دوستان نزديك او بود كه اتفاقا يك مجله با هم در مي آوردند. جنبه روايتگري موراويا براي من بسيار جالب بود. او پرسوناژ را مي شكافد و روانكاوي مي كند. البته تا حد زيادي هم آنچنان كه الزا مورانته نويسنده كتاب تاريخ و همسر موراويا مي گويد: موراويا تاثير بسياري از شيوه روايت گري شهرزاد قصه گو در هزار و يك شب گرفته به طوري كه رد پاي آن را در اغلب آثارش به ويژه داستان هاي رمي مي بينيم.
يكي از كتاب هايي كه شما ترجمه كرديد و بسيار خوانده شد كافه زير دريا، نوشته استفانو بنني است . به نظر مي رسد بنني يك نوع نوگرايي در داستان هايش دارد شما چطور ارزيابي مي كنيد؟
بنني يكي از نويسندگان پست مدرن ايتاليايي است كه طنز فوق العاده اي دارد و من شخصا علاقه زيادي به او دارم . موضوعات مورد نظر در داستان هايش را مي فهمم كه البته فكر مي كنم به هم نسل بودن ما مربوط مي شود جريانات دانشجويي تاثيرات عمده اي بر ادبيات ايتاليا گذاشت كه بنني هم از آن بي تاثير نيست.
بعد از آثار ادبي چطور به سراغ زندگينامه ميرزا رضا كرماني رفتيد؟
ميرزا رضاي كرماني، دومين كتابي بود كه فرانچسكو سوريانو بعد از <آنجا كه رويا سنگ مي شود> نوشت و من ترجمه كردم. من با سوريانو دوست هستم و ايشان در ايران زندگي مي كنند. او علاقه زيادي به تاريخ ايران دارد و مي خواست كشف جديدي داشته باشد. من آثار ايشان را خواندم و از خلاقيت ذهني او خوشم آمد و تصميم به ترجمه آثارش به فارسي گرفتم او در كتاب <آنجا كه رويا سنگ مي شود> نيز برداشت زيبايي از ايران دارد كه جرقه نوشتن اين كتاب از زمان سفرهايي كه با هم به بم و كوير داشتيم در ذهن او شكل مي گيرد. سوريانو اخيرا كتابي در مورد خواجه نصيرالدين طوسي نوشته كه قرار است در آينده نزديك وارد بازار شود.
در خصوص كارهاي تاليفي شما صحبت كنيم . به نظر مي رسد چه در <هفت داستان> و چه در < كافه نادري> از تيپ روايت گري موراويا تاثير گرفتيد . خودتان در اين مورد چگونه فكر مي كنيد؟
از موراويا تاثير گرفته ام، چون سبك و سياق نوشتن او را دوست دارم. موراويا خودش را نورئاليست نمي داند . او شاگرد داستايوفسكي است و به همين دليل در روايت گري بسيار قدرتمند است. من از استيل روايت گري شرقي كه داستان در داستان است الهام گرفته ام كه نظيرش را در بسياري از آثار ادبي اروپا نظير دن كيشوت سروانتس و داستان هاي رمي موراويا ديدم.
بر گرديم به كافه نادري كه بسيارمورد توجه منتقدين قرار گرفت. بسياري براين عقيده اند كه شما با اين داستان خواستيد چهره روشنفكري ايران را نوع ديگري معرفي كنيد و نشان دهيد كه اينها سلامت رفتاري ندارند.
نه، من اينطور فكر نمي كنم. گرچه نظرات، متفاوت است و همه اين نظرات براي من محترم است. به هر حال آدم كاري مي كند و برداشت هاي متفاوتي از آن مي شود . من فقط قصد روايت كردن زندگي آدم ها را داشتم بدون هدفي. در مورد زندگي روشنفكرها هم هيچ هدف و منظوري نداشتم. ضمن اينكه نه تنها در ايران كه حتي در ايتاليا هم زندگي روشنفكران را مورد نقد قرار مي دادند. برايتان فيلمي تعريف مي كنم كه از زندگي روشنفكران ايتاليا ساخته شد و كارگردانش هم ماسلي عضو حزب كمونيست ايتاليا بود. فيلم در زمان جنگ ويتنام شكل مي گيرد و زندگي چند روشنفكر ايتاليايي را نشان مي دهد كه تصميم مي گيرند به ويتنام بروند و عليه آمريكا بجنگند. سفراي ويتنام به آنها مي گويند كه ما به اندازه كافي جنگجو داريم، بهتر است شما به فعاليتهاي فرهنگي خودتان عليه امريكا ادامه دهيد كه باعث افزايش آگاهي مردم مي شود و با اين كار كمك بزرگي به ما مي كنيد. روشنفكران بعد از اينكه از سفارت ويتنام خارج مي شوند و هر كدام در فكر خودشان پرسه مي زدند قوطي كنسرو خالي را مي بينند و به يكديگر پاس كاري مي كنند تا اينكه تصميم به فوتبال مي گيرند. روشنفكراني كه مي خواستند جنگاوري كنند دست آخر به فوتبال با قوطي كنسرو روي مي آورند. از اين دست مثال ها در قشر روشنفكر زياد ديده مي شود. به عقيده من يكي از ويژگي هايي كه كافه نادري را در ذهن ها ماندگار مي كند نوع روايت كافه نادري است. در هيچ جاي رمان كسي را نمي بينيم كه اتفاقات از زبان او بيان شود ، به گونه اي اين كافه است كه حافظه روايي دارد و داستان از زبان او روايت مي شود.
چطور شد خود كافه را به عنوان راوي انتخاب كرديد؟
اين كه مي گوييد كافه، راوي ماجراهاست حرف قشنگي است كه شما مي زنيد. من خودم به اين فكر نكرده بودم و حالاكه مي شنوم برايم بسيار جالب است. راست مي گويند كه منتقد، مسائلي را پيش مي كشد كه خود نويسنده توجهي به آن ندارد يا اصلاقصد بيان آنها را نداشته است.
نويسنده: گفت و گو: بهاره مهرنژاد
رضا قيصريه: موراويا، شرقيترين قصه گوي غربي استگروه فرهنگي: درست ساعت 5 عصر بود كه وارد خانه رضا قيصريه شدم . خانه شماره 4 در بن بستي در كهن ترين خيابان پايتخت. خانه اي با تاريخي قديمي تر از آنچه چنارهاي حاشيه خيابان حكايت مي كنند و با صميميتي كه آدم هاي خانه هنوز از دهه هاي پيشين به دل دارند. اينجا خانه دكتر رضا قيصريه مترجم و نويسنده اي است كه ترجيح مي دهد خيلي مصاحبه نكند، زندگينامه اي نداشته باشد و بيشتر سكوت كند. شايد هم او مثل گوستاوفلوبر معتقد است كه هر نويسنده اي بايد در پس اثر خود ناپديد شود. رضا قيصريه متولد 1319 در تهران است. در ايتاليا علوم سياسي خوانده است و از سال 1358 تاكنون به عنوان استاد زبان و ادبيات ايتاليايي به تدريس در دانشگاه مي پردازد. او براي مجموعه هفت داستان در سال 1372 برنده قلم زرين مجله گردون شد و در سال 1382 براي ترجمه آثار ايتاليايي و مقالاتي در مورد ادبيات، سينما و تئاترايتاليا به زبان فارسي جايزه اي براي ترجمه از وزارت فرهنگ و ميراث فرهنگي ايتاليا توسط رئيس جمهور اين كشور دريافت كرد. جز دو كتاب هفت داستان و كافه نادري، غالب آثاري كه از قيصريه به چاپ رسيده ترجمه است كه از آن ميان مي توان به داستان هاي رومي اثر آلبرتو مراويا كه اخيرا مجددا به چاپ رسيده و مورد علاقه مخاطب ايراني واقع شد، اشاره كرد. با او به همين بهانه به گفتگو نشستيم كه در زير مي خوانيد.
از تجربه اولين كتابي كه ترجمه كرديد، بگوييد.
اولين كتابي كه ترجمه كردم زماني بود كه در ايتاليا بودم . 7 داستان از داستان هاي صادق هدايت بود كه در يك مجموعه به نام سه قطره خون توسط انتشارات Feltrinelli در سال 1979 به چاپ رسيد و سال گذشته بعد از بيست و هفت سال همراه با كتاب بوف كور صادق هدايت در يك مجموعه كامل تجديد چاپ شد. ولي به طور كلي بيشترين كتاب هايي كه ترجمه كردم به دوران بعد از انقلاب مربوط مي شود . اولين كتاب، روز جغد اثر لئوناردو شاشا بود كه در سال 1358 چاپ شد . كارهاي بعدي به ترتيب سرگذشت يك غريق نوشته گابريل گارسيا ماركز ، داستان هاي رمي اثر آلبرتو موراويا و دو كتاب از ارنست همينگوي بود به نام هاي پروانه و تانك و تپه هاي سبز افريقا در سال 1364 كه البته اين دو از زبان انگليسي ترجمه شد. تا آنجا كه يادم مي آيد نمايشنامه اي از لئوناردو شاشا به نام مافيايي ها و كتابي از دينو بوتزاتي به نام ساحر بود كه ترجمه كردم و اخيرا هم كتابي از ايتالو كالوينو با همكاري مژگان مهرگان و اعظم رسولي به نام كلاغ، آخر از همه مي رسد. مجموعه داستان هاي كوتاهي هم ترجمه كردم از آلبرتو موراويا و همينگوي كه توسط نشر نيلابه بازار عرضه شد.
براي من جالب است كه شما در بين نويسندگان ايتاليايي، موراويا را ترجيح داديد و اغلب كتاب هاي ايشان را ترجمه كرديد و جز اين دو كتاب آخر يعني "كلاغ، آخر از همه مي رسد" و "قارچ ها در شهر" كه مجموعه داستان هاي كوتاه كالوينو است و البته آنها را هم شما با همكاري دو نفر ديگر ترجمه كرديد سراغ اثري از كالوينو نرفتيد، با اينكه كالوينو در ايران بسيار شناخته شده و البته محبوب است. دليل اين را توضيح مي دهيد؟
آثار ترجمه شده از ايتالو كالوينو در ايران زيادتر از بقيه نويسندگان ايتاليايي است كه آن هم بر مي گردد به شهرت نويسنده در زماني خاص. اصولادر ايران اينگونه است كه ناگهان كسي مطرح مي شود و موج ترجمه از آثارش به راه مي افتد. كالوينو نويسنده بزرگي است -البته در خارج از ايتاليا- و فكر مي كنم به دليل شيوه داستان سرايي فانتاستيك مورد علاقه ايراني هاست. اصولاشرقي ها به داستان سرايي خيلي اهميت مي دهند و اين مشخصه در كارهاي كالوينو بسيار ديده مي شود كه شايد همين دليل پر مخاطب بودن كالوينو در ايران باشد. اينكه چرا من به سراغ كالوينو نرفتم براي اين بود كه داستان هايش چندان كششي براي من ايجاد نكرد. من در ميان نويسندگان ايتاليايي بيش از همه آلبرتو موراويا را مي شناسم و كارهايش را دوست دارم. چون خودم را به شيوه داستان سرايي او نزديك مي بينم. موراويا يكي از بزرگترين نويسندگان ايتالياست. دوره فاشيزم و بعد از آن ، جنگ و بعد از جنگ و اتفاقات دانشجويي سال 68 را ديده و از سال 1920 تا 1990 قلم زده و بسيار به تاريخ ادبيات ايتاليا وارد است. به عقيده من موراويا ، يك نويسنده نيست ، بلكه يك منتقد اجتماعي است. كسي كه بسيار سفر كرده و نقد هاي فراواني در باب سينما و تئاتر دارد. موراويا آدم بسيارفعالي حتي در زمينه مطبوعات بود و پير پائولو پازوليني از دوستان نزديك او بود كه اتفاقا يك مجله با هم در مي آوردند. جنبه روايتگري موراويا براي من بسيار جالب بود. او پرسوناژ را مي شكافد و روانكاوي مي كند. البته تا حد زيادي هم آنچنان كه الزا مورانته نويسنده كتاب تاريخ و همسر موراويا مي گويد: موراويا تاثير بسياري از شيوه روايت گري شهرزاد قصه گو در هزار و يك شب گرفته به طوري كه رد پاي آن را در اغلب آثارش به ويژه داستان هاي رمي مي بينيم.
يكي از كتاب هايي كه شما ترجمه كرديد و بسيار خوانده شد كافه زير دريا، نوشته استفانو بنني است . به نظر مي رسد بنني يك نوع نوگرايي در داستان هايش دارد شما چطور ارزيابي مي كنيد؟
بنني يكي از نويسندگان پست مدرن ايتاليايي است كه طنز فوق العاده اي دارد و من شخصا علاقه زيادي به او دارم . موضوعات مورد نظر در داستان هايش را مي فهمم كه البته فكر مي كنم به هم نسل بودن ما مربوط مي شود جريانات دانشجويي تاثيرات عمده اي بر ادبيات ايتاليا گذاشت كه بنني هم از آن بي تاثير نيست.
بعد از آثار ادبي چطور به سراغ زندگينامه ميرزا رضا كرماني رفتيد؟
ميرزا رضاي كرماني، دومين كتابي بود كه فرانچسكو سوريانو بعد از <آنجا كه رويا سنگ مي شود> نوشت و من ترجمه كردم. من با سوريانو دوست هستم و ايشان در ايران زندگي مي كنند. او علاقه زيادي به تاريخ ايران دارد و مي خواست كشف جديدي داشته باشد. من آثار ايشان را خواندم و از خلاقيت ذهني او خوشم آمد و تصميم به ترجمه آثارش به فارسي گرفتم او در كتاب <آنجا كه رويا سنگ مي شود> نيز برداشت زيبايي از ايران دارد كه جرقه نوشتن اين كتاب از زمان سفرهايي كه با هم به بم و كوير داشتيم در ذهن او شكل مي گيرد. سوريانو اخيرا كتابي در مورد خواجه نصيرالدين طوسي نوشته كه قرار است در آينده نزديك وارد بازار شود.
در خصوص كارهاي تاليفي شما صحبت كنيم . به نظر مي رسد چه در <هفت داستان> و چه در < كافه نادري> از تيپ روايت گري موراويا تاثير گرفتيد . خودتان در اين مورد چگونه فكر مي كنيد؟
از موراويا تاثير گرفته ام، چون سبك و سياق نوشتن او را دوست دارم. موراويا خودش را نورئاليست نمي داند . او شاگرد داستايوفسكي است و به همين دليل در روايت گري بسيار قدرتمند است. من از استيل روايت گري شرقي كه داستان در داستان است الهام گرفته ام كه نظيرش را در بسياري از آثار ادبي اروپا نظير دن كيشوت سروانتس و داستان هاي رمي موراويا ديدم.
بر گرديم به كافه نادري كه بسيارمورد توجه منتقدين قرار گرفت. بسياري براين عقيده اند كه شما با اين داستان خواستيد چهره روشنفكري ايران را نوع ديگري معرفي كنيد و نشان دهيد كه اينها سلامت رفتاري ندارند.
نه، من اينطور فكر نمي كنم. گرچه نظرات، متفاوت است و همه اين نظرات براي من محترم است. به هر حال آدم كاري مي كند و برداشت هاي متفاوتي از آن مي شود . من فقط قصد روايت كردن زندگي آدم ها را داشتم بدون هدفي. در مورد زندگي روشنفكرها هم هيچ هدف و منظوري نداشتم. ضمن اينكه نه تنها در ايران كه حتي در ايتاليا هم زندگي روشنفكران را مورد نقد قرار مي دادند. برايتان فيلمي تعريف مي كنم كه از زندگي روشنفكران ايتاليا ساخته شد و كارگردانش هم ماسلي عضو حزب كمونيست ايتاليا بود. فيلم در زمان جنگ ويتنام شكل مي گيرد و زندگي چند روشنفكر ايتاليايي را نشان مي دهد كه تصميم مي گيرند به ويتنام بروند و عليه آمريكا بجنگند. سفراي ويتنام به آنها مي گويند كه ما به اندازه كافي جنگجو داريم، بهتر است شما به فعاليتهاي فرهنگي خودتان عليه امريكا ادامه دهيد كه باعث افزايش آگاهي مردم مي شود و با اين كار كمك بزرگي به ما مي كنيد. روشنفكران بعد از اينكه از سفارت ويتنام خارج مي شوند و هر كدام در فكر خودشان پرسه مي زدند قوطي كنسرو خالي را مي بينند و به يكديگر پاس كاري مي كنند تا اينكه تصميم به فوتبال مي گيرند. روشنفكراني كه مي خواستند جنگاوري كنند دست آخر به فوتبال با قوطي كنسرو روي مي آورند. از اين دست مثال ها در قشر روشنفكر زياد ديده مي شود. به عقيده من يكي از ويژگي هايي كه كافه نادري را در ذهن ها ماندگار مي كند نوع روايت كافه نادري است. در هيچ جاي رمان كسي را نمي بينيم كه اتفاقات از زبان او بيان شود ، به گونه اي اين كافه است كه حافظه روايي دارد و داستان از زبان او روايت مي شود.
چطور شد خود كافه را به عنوان راوي انتخاب كرديد؟
اين كه مي گوييد كافه، راوي ماجراهاست حرف قشنگي است كه شما مي زنيد. من خودم به اين فكر نكرده بودم و حالاكه مي شنوم برايم بسيار جالب است. راست مي گويند كه منتقد، مسائلي را پيش مي كشد كه خود نويسنده توجهي به آن ندارد يا اصلاقصد بيان آنها را نداشته است.
۲۶-۶-۱۳۸۹, ۱۱:۱۹ عصر
دستت درد نکنه :a (35):