| اطلاع رسانی |
|
| داستان و حکایات | |||
|
1 کاربر حاضر در موضوع: (0 عضو, و 1 مهمان). 1 مهمان |
|
رمان هوس
|
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۲:۵۹ عصر
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
رمان هوس
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماته تکرار است خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است نور خورشید روی صفحه ی شیشه ای ساعتش تابید و انعکاس ان در چشمان خسته، اما پر هیجان مهسا افتاد. موهای روی پیشانیش به هم چسبیده بود و از یقه مانتوی کتان سفیدش حرارت شکنجه اوری بیرون می زد. نگاه بی تابش را به صف طویل ماشین های پیش رویش انداخت و زیر لب نالید: اگه از من بپرسن جهنم از نظر تو چه جوریه حقیقتاً این صحنه رو توصیف میکنم. افشین با دلخوری مشتش را روی فرمان ماشین کوبید و گفت: ای بخشکی شانس عجب راه بندانی شده. نگاهش را به صورت کلافه مهسا دوخت و با لحن محتاطانه ای ادامه داد: ببینم الان ساعت چنده؟ مهسا نگاه دیگری روی صفحه ساعتش انداخت و گفت: نزدیک یازده و نیمه. افشین بار دیگر به رو برو خیره شد و در حالی که پیراهنش را عقب و جلو تکان می داد، زیر لب غر زد: -این هوای لعنتی چرا این قدر داغه؟ صدای فریاد خشم الود و عصبی مهسا به یکباره او را از جا پراند: -وای به حالت افشین اگه من به موقع جلوی در دادگاه نباشم. نگاه وحشتزده افشین به سمت مهسا چرخید: زهره ام ترکید به خدا. خواستی جوش بیاری قبلش یه بوقی بزن. بابا همین طوری که نمیشه. تمام صورتم تب خال شد -الان وقت مسخره بازی نیست افشین. دارم بهت هشدار می دم اگه به موقع جلوی در دادگاه نباشم... افشین به صف طویل ماشین های جلوتر از خودشان اشاره ای کرد و گفت: می گی چی کار کنم، از روشون بپرم؟ ...............-هر کاری می خوای بکنی بکن. فقط منو به موقع برسون. هر کاری می خوای بکنی بکن. فقط منو به موقع برسون. افشین شانه ای بالا انداخت و گفت: خیلی خوب، پس خلبان صحبت میکنه لطفا کمربندهاتون رو محکم ببندین قراره به زودی بال در بیاریم و بپریم. نگاه خشم الود مهسا او را وادار به سکوت کرد: تو یه احمق بی مغز تمام عیاری. دیگه یه لحظه هم این جا نمیمونم. این را گفت و کیفش را روی شانه اش انداخت. در ماشین را باز کرد و با حالتی قهر الود خودش را به سمت در کشید. افشین با حالتی دستپاچه بند کیفش را کشید و گفت: ای بابا حالا چرا ناراحت می شی. یه فرصت دیگه بهم بده. خواهش میکنم. قول می دم به موقع برسونمت. مهسا بار دیگر در ماشین را بست و با حالتی عصبی محکم کیفش را روی زانوهایش کوبید: پس لطفا برو. -باشه میرم. ولی تو بگو چطوری؟ دست مهسا باز به سمت در ماشین کشیده شد: دنیا پر از ادمهایی که نمی دونم و، بخاطر خنگی ذاتی شون؛ تبدیل به نمی تونم می کنن و تو یکی از اون ادمهایی. افششین این بار دست مهسا را محکم کشید و او را بار دیگر روی صندلی ماشین نشاند. -ضریب هوشی یکی از صفات وراثتی انسانهاست خانم محترم. مهسا نگاه خیره اش را به صورت پر شیطنت افشین دوخت و لبخندی گذرا روی لبهایش نشستو -و نقش جهش های ژنتیکی رو نمیشه این وسط نادیده گرفت. احتمال اینکه شما هرگز نتونین سر وقت جلوی دادگاه حاضر بشین با در نظر گرفتن این ترافیک سنگین کمکم داره به واقعیت نزدیکتر میشه. مهسا شتاب زده و خشن دستش را از میان انگشتان افشین بیرون بیرون کشید و گفت: و اگر تو فکر می کنی که من همین طور اینجا می شینم تا این پیش بینی روشنفکرانه جنابعالی، به حقیقت بپیونده باید بگم که کور خوندی. -خوب تقصیر من چیه که تو ترافیک گیر افتادیم؟ این حرف، مهسا را به واکنش واداشت. نگاه تندی به جانب افشین انداخت و گفت: پس تقصیر کیه؟ اگه این لگن جنابعالی بنزین تموم نمی کرد و مجبور نمی شدیم ده ساعت تو صف پمپ بنزین معطل بمونیم قطعاً به این ترافیک سنگین هم نمی خوردیم. افشین دستی به موهایش کشید و با لحن طنزالودی گفت: تو که از داشتن چنین عمویی شرمنده نیستی، هستی؟ مهسا با تاسف سری تکان داد و گفت: دائم دارم سعی می کنم که بهش فکر نکنم اما... افشین با حرکتی سریع دنده را عوض کرد: و اگه کاری کنم که به موقع جلوی در دادگاه باشی، چی؟ مهسا نگاه نامطمئن و شکاکش را به نگاه خندان اما پر از جدیت افشین دوخت و گفت: یعنی فکر میکنی می تونی یه همچین کاری بکنی؟ -چطوره شرط ببندیم؟ -سر چی؟ افشین با شیطنت لبخند زد: اگه به موقع رسیدیم تو باید مقاله من رو تایپ کنی و در ضمن شام هم با خودته. مهسا چشمانش را تنگ تر کرد و گفت: و اگر نرسیدیم؟ افشین ماشین را به جاده اصلی رساند و گفت: بهتره الان در موردش فکر نکنیم. مهسا شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه قبوله. افشین پایش را محکمتر روی پدال گاز فشرد و گفت: حالا که قبوله پس بزن بریم. دقایقی بعد ماشین با تکانی شدید ایستاد و مهسا با دیدن جمعیت خبرنگاران که با سرعت به سمت در خروجی دادگاه می دویدن هیجان زده کیفش را از روی صندلی برداشت و با حرکتی تند و انفجاری در ماشین را باز کرد: درست به موقع رسیدیم، بجنب افشین بجنب. افشین در حالی که دوربین عکاسی اش را اماده می کرد زیر لب غر زد: تا این بی صاحب و بی درو پیکرش نکنی ول کن نیستی. مهسا با عجله واکمن کوچکش را از داخل کیفش خارج کرد و بدون توجه به حرف افشین، به سرعت خودش را به جمع پرهیجان خبرنگارانی که مرد جوان را تنگ و فشرده محاصره کرده بودن رساند. به زحمت خودش را از میان جمعیت جلو کشید و دکمه ی ضبط صوت را فشرد. -جناب امیدیان، به نظر شما این یه برنامه ازقبل پیش بینی شده برای بدنام کردن شما و تولیدات کارخانه های شما نبود؟ -شما فکر میکنید چه کسی ممکنه این جریان رو ترتیب داده باشه؟ -جناب! حالا که شما از اتهام وارده تبرئه شدین ایا از مدعویان پرونده شکایت می کنین؟ -چرا اقای امیدیان بزرگ، در دادگاه امروز حاضر نشدن؟ مهسا سینه ای صاف کرد و در میان ان همه صدا محکم و رسا پرسید می شه برای ما توضیح بدین که با چه ترفندی تونستین خودتون رو تبرئه کنین؟ نور فلاش دوربین های عکاسی پشت سر هم به صورت ارام و مطمئن عرشیا می تابید و ان همه صدای شتاب زده و پرهیجان، او را به هیجان وا می داشت. نگاهی گذرا به نگاههای مشتاق و منتظر اطرافش انداخت و روی صورت خیره کننده، اما جدی و مصمم مهسا ثابت ماند: می بخشین خانم محترم، بنده متوجه سوالتون نشدم می شه لطفاً یک بار دیگه تکرارش کنین؟ لبخندی کمرنگ اما پرتمسخر، روی لبهای مهسا نشست، اولین باری نبود که در میان جمع مرکز توجه قرار می گرفت، با چهره ای که او داشت همیشه نگاههای مشتاق را به سمت خود می کشاند. با حالتی عصبی چند بار پلک زد و همراه با نفس عمییقی گفت: -عرض کردم می شه برای ما توضیح بدین که با چه ترفندی تونستین خودتون رو تبرئه کنین؟ نگاه مشتاق و حیرت زده عرشیا از لبان مهسا به سمت چشمان گیرایش چرخید و گفت: می شه بپرسم شما خبرنگار کدوم روزنامه یا مجله هستین؟ -هفته نامه نگاه اقا. لطفاً جواب سوال منو بدین. مرد جوانی که در کنار مهسا بود نگاهی به صورت مهسا انداخت و بعد خطاب به عرشیا همان سوال را تکرار کرد: -جناب امیدیان میشه لطفاً بفرمایین که با چه ترفند خاصی تونستین خودتون رو تبرئه کنید؟ عرشیا شگفت زده لبخند زد، نگاهش را باز به صورت منتظر مهسا دوخت و سعی کرد برق پیروزمندانه نگاهش را به خاطر بسپارد: از نظر من دو گروه توانایی این رو دارن که به راحتی جنگ جهانی سوم رو راه بندازن. از این دو گروه یکی شما زنها هستین و اون یکی خبرنگارا و شما خانم جوان! هر دو ویژگی مورد نظر رو با هم دارین. صورت سفید مهسا به یکباره از شدت خشم سرخ شد: اما من فکر نمی کنم که این همه خبرنگار اینجا جمع شده باشن تا عقاید کاملا شخصی شما رو در رابطه با چگونگی شکل گیری احتمالی جنگ جهانی سوم بشنون. بهتره بیشتر در مورد این مطلب صحبت کنین که چطور میشه سر مردم رو کلاه گذاشت و با ساخت خودروهای غیر استاندارد و فروش اونها به مردم با جان و مالشون بازی کرد؟ لبخند از روی لبهای عرشیا محو شد، همهمه ای در میان جمع خبرنگاران افتاد. طولی نکشید که باز صدای پرهیجان و جنجال برانگیزشان در هم پیچید. عرشیا نگاه گذرایی به جمع پر سرو صدای اطرافش انداخت و باز نگاهش روی لبخند تمسخرالود و پیروزمندانه مهسا ثابت ماند. لحظه ای کوتاه درنگ کرد و بعد با اشاره هردو دست از انها خواست تا برای شنیدن جواب سوالهای بی پایانشان سکوت کنند. نفس عمیقی کشید و گفت: جواب تمام سول های شما در رای دادگاه امروز خلاصه میشه. اسم من و کارخانه ی من و تمام تولیدات کارخانه و تمام کارکنان کارخانه من از هر گونه اتهامی مبراست. ما تبرئه شدیم و برای رسیدن به این هدف هیچ ترفندی به غیر از صداقت و حقیقت محض به کار نگرفتیم..... خانم ها! اقایان! روزتون بهیر. امیدوارم جواب تمام سوالاتون رو گرفته باشین خصوصاً شما خانم محترم. این را گفت و به سختی خودش را ازمیان ان جمع پر هیاهو بیرون کشید و به سمت ماشینش حرکت کرد. به دنبال او زنجیره به هم چسبیده خبرنگاران تا پشت در بسته، ماشین مدل بالای مشکی رنگ کشیده شد. اما طولی نکشید که ماشین به سرعت از انجا دور شد و ان جمع خستگی ناپذیر با نگاه خسته و گرما زده شان، رفتنش را نظاره کردند. مهسا هنوز بالای پله ها ایستاده بود و با حالتی کلافه و عصبی، صحنه دور شدن ماشین را نظاره می کرد، صدای کشدار افشین او را به خود اورد: هی... تو چی کار کردی؟ واقعاً که از خبرنگار جنجالی ، هفته نامه نگاه بعیده که این قدر راحت با یه سوال خصمانه ی بی موقع سوژه رو پر بده. حالا این همه خبرنگار در به در، باید چوب خطای غیر حرفه ای تو رو بخورن. مهسا با خونسردی به صورت عرق کرده افشین خیره شد و گفت: منظورت کدوم خبرنگاران؟ نگاه افشین به پایین پله ها چرخید و گفت: ا... چی شدن اینا یه دفعه؟ بعد درحالی که به دنبال مهسا به سمت ماشین می دوید ادامه داد: دقیقاً خصلت مورچه هایی رو دارن که یه بوی نون و ای دار سریع جمعشون می کنه و وقتی ببینن از اون بو چیزی بهشون نمی ماسه به همون سرعت متفرق می شن. مهسا در ماشین را به سرعت به هم کوبید و کیفش را روی صندلی پرت کرد: مرتیکه فکر کرده چون پول داره می تونه هر غلطی که خواست بکنه. افشین با بی حالی پشت رل نشست و با لحن طنزالودی جواب داد: سخت نگیر دختر جون. چرا از زاویه دیگه ای به مسئله نگاه نمیکنی. بابا همین پولدارا جامعه رو می سازن. مهسا با حالتی عصبی به سمت افشین چرخید و گفت: اره همین پول دارا جامعه ما رو می سازن. ولی فکر می کنی چی می سازن؟ اونا هر روز و هر روزبه خاطر منافع شخصی خودشون با پول و اعتباری که دارن این جامعه ی بیچاره ی ما رو ویران و ویرانتر می کنن. اره این اون ساختنیه که اونا بلدن. افشین دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:هی ... هی، من که یکی از اون سرمایه دارای ویران کننده جامعه نیستم. یه کم با من مهربونتر باش. مهسا موهای روی پیشانی اش را کنار زد، نفس عمیقی کشید و به پشت صندلی تکیه داد و گفت: عکس گرفتی؟ -بله مکثی کوتاهی کردو با لحن محتاطانه ای پرسید: می گم همه ی این سرمایه دارا این قدر خوش تیپ و ژیگولی پیگولی ان؟ با دیدن نگاه خشم الود مهسا، پایش را روی پدال گاز فشرد و گفت: خیلی خوب بابا. خیلی هم بدترکیب و بدمنظره بود. اما باز نگاه مهساخیره و خشم الود بود. دستی به موهایش کشید و با لحن مرددی ادامه داد: مثل اینکه این جمله هم راضی کننده نبود. اصلاً بی خیال یارو سرمایه داره. فقط اگه ناراحت نمی شی باید اعتراف کنم از اون جملش خیلی خوشم اومد. همون که در مورد زنا و خبرنگارا و جنگ جهانی سوم بود، به نظر تو... مهسا به سمت پنجره چرخید و گفت: به نظر من که اون مرد، یه عوضی به تمام معنا بود. بعد با لحن تمسخرالودی ادامه داد: صداقت و واقعیت محض... مسخره است. -حالا می خوای تو گزارشت چی بنویسی؟ سروش رو نمی شه با همین دو تا کلمه راضی ش کرد، مهسا سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و در حالی که چشمان خسته اش را روی هم می گذاشت جواب داد: خودت که دیدی. چیزی غیر از چرندیات تحویلمون نداد. و باز زیر لب تکرار کرد:عوضی. افشین نگاهی به چهره ارام مهسا انداخت و ارام و با احتیاط دستش را برای برداشتن واکمن دراز کرداما دست مهسا زودتر از او، سریع و ناگهانی روی ضبط صوت کوچک قرار گرفت و ان را به سمت خود کشاند: بهتره حواست به رانندگی ات باشه. افشین با لحن ناامیدانه ای نالید: فقط می خواستم یه بار دیگه صداشو بشنوم. مکث کوتاهی کرد و با لحن طنزالود و مرددی ادامه داد: می دونی ؟ به خاطر اون جمله است. همون جریان زنا و خبرنگارا و جنگ جهانی سوم. مهسا چشمانش را باز کرد و سرش را به سمت عمویش چرخاند:ولی من فعلاً نمی خوام یه بار دیگه صداشو بشنوم. افشین مظلومانه نگاهش کرد: خوب از گوشی استفاده می کنم، چطوره؟ مهسا بدون هیچ جوابی دستش را از روی واکمن برداشت و بار دیگر چشمانش را بست. افشین واکمن را از روی صندلی برداشت و نگاهی گذرا به ان انداخت. واکمن خالی بود و هیچ نواری داخل ان دیده نمی شد. نگاهی ناباورانه و متعجب به صورت مهسا انداخت و بار دیگر به ضبط صوت خالی چشم دوخت، با وجودی که تلاش می کرد جلوی خنده ی خودش را بگیرد اما باز صدای خفه خنده اش مهسا را کنجکاو کرد -یعنی تا این حد شیفته اون جمله شدی!! افشین میان خنده سرش را تکان داد و گفت: داشتم فکر می کردم که با این ضبط صوت خالی چیز زیادی از دست ندادیم. مهسا به سرعت چشمانش را باز کرد و با لحن پرسش گری گفت: منظورت از این حرف چیه؟ افشین واکمن خالی را به سمت مهسا گرفت و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت گردنش را کج کرد. مهسا واکمن را از دست افشین گرفت و نگاه وحشت زده اش را روی ان دوخت: این غیر ممکنه، داری شوخی می کنی؟ -چرا این جوری نگام می کنی؟ مهسا اخم هایش را در هم کشید: افشین دیگه داری اذیت می کنی. -نه به خدا ، مگه مرض دارم؟ نوار داخلش نبود. مهسا نگاه دیگری به واکمن خالی انداخت بعد با حالتی عصبی مشتش را روی داشبورد ماشین کوبید و زیر لب غرید: لعنتی! افشین به سختی جلوی خنده اش را گرفت و گفت: عزیزم مواظب مچ دستت باش. به همین زودی فراموش کردی که باید مقاله ده صفحه ای منو تایپ کنی؟ چشمان خاکستری رنگ مهسا، از شدت عصبانیت برق می زد و رنگ گونه های سپیدتر از حد معمولش رنگ خطری برای افشین به حساب می امد، بنابراین ترجیح داد بقیه راه را در سکوت طی کنند نوار روی ضبط ماشین را با فشار انگشت به داخل هل داد و در سکوت صدای خواننده ی محبوبش را با حرکات ریتمیک و موزون گردنش همراهی کرد. |
|||
1 کاربر تشکر کرده از 'مهسا برزگر' بدلیل این ارسالgole_sorkh1017 (۱-۲۷-۱۳۹۲) |
|
تبلیغات در انجمن جنرال
|
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۰۲ عصر
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
رمان هوس2
دفتر هفته نامه مثل همیشه پر رفت و امد، پر سر و صدا و سرشار از هیجان بود. سروش سرش را از بین در دفترش بیرون اورد و گفت: بچه های ستون اجتماعی هنوز برنگشتن؟
فرزان که پشت کامپیوتر حسابی مشغول بود ، لیوان یک بار مصرف قهوه اش را روی میز گذاشت و در حالی که سرش را تکان می داد جواب داد: نه هنوز. سروش نگاهی به ساعت دیواری داخل سالن انداخت و گفت: دیر نکردن؟ یاشار در حالی که از ابدارخانه کوچک انتهای سالن خارج می شد جواب داد:دیر که نکردن ولی دیگه وقتشه که پیداشون بشه. لیوان یک بار مصرف قهوه اش را به سمتش گرفت و ادامه داد: می خوری برات بیارم؟ سروش دستی در هوا تکان داد و بار دیگر سرش را به داخل دفترکشید. فرزان نگاه معناداری به صورت خندان یاشار انداخت و لبخند مرموزانه ای بر لبش نشست. یاشار شانه ای بالا انداخت و روبروی فرزان پشت میز جای گرفت. هنوز ان لبخند معنادلر از روی لبهای فرزان محو نشده بود که سروش بار دیگر سرش را از بین در دفتر بیرون اورد: بچه های صفحه ی ورزشی مشغولن؟ ای بار ثمین از گوشه دیگر سالن جواب داد: بله، دستشون بنده. سروش سری تکان داد و باز به داخل دفترش برگشت. صدای پاشنه های کفشی که محکم و عصبی به زمین کوبیده می شد، نگاه همه را به سمت خود کشاند. مهسا در حالی که شدت ناراحتی اش از حالت چهره ی گرفته و نگاه خشمناکش پیدا بود وارد سالن شد. کیفش را روی میزش پرت کرد و مستقیم به سمت دستشویی رفت. بدنبال او افشین با صدای بلندی سلام کرد و در حالی که دکمه ی بالایی پیراهنش را می گشود خودش را روی اولین صندلی رها کرد. فرزان نگاه متعجبش را از در دستشویی به سمت افشین چرخاند و با صدایی ارام، اما پر هیجان یک خبرنگار پرسید: اون چشه؟ یاشار پک عمیقی به سیگارش زد و در حالی که دود سفیدش را با بازدمی عمیق به بالای سرش فوت میکرد، اشاره ای به دفتر سردبیر کرد و گفت: بدجور چشم انتظار برگشتنتونه. امیدوارم خانم معین ب اندازه کافی ظرفیت برای سورپرایزی که براش در نظر گرفتن داشته باشه. افشین با تاسف سری تکان داد و گفت: بدون اغراق باید بگم یه بشکه باروته و اماده ی انفجاره. ثمین کمی خودش را جلوتر کشید و گفت: اخه برای چی؟ اتفاق خاصی افتاده؟ افشین یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت و گفت: جریانش مفصله. فقط تا این حد بهتون بگم که امروز برای اولین بار با یه ضبط صوت خلی گزارس تهیه کرده. ثمین خودکارش را روی برگه های کاغذ زیر دستش گذاشت و با لحن حیرت زده ای گفت: واقعاً!! یاشار جرعه دیگری از قهوه اش را نوشید و با لحن مطمئنی گفت: شم خبرنگاریم بهم میگه بشکه باروت یزودی منفجر می شه. بهتره خودتون رو برای یه انفجار پر سرو صدا اماده کنین. مهسا بار دیگر به سالن بازگشت و در حالی که با دستمال کاغذی اب صورت خیسش را می گرفت، نگاهی گذرا به چهره همکارانش انداخت، بعد با لحن گرفته ای گفت: دلیل این سکوت رویا گونه ی شما چی می تونه باشه؟ نگاه خیره فرزان، یاشار، افشین و ثمین به صورت مهسا دوخته شد: احتمالاً اشتباه احمقانه ی من تا مدتها سوژه ی مناسبی برای خندیدن شما می شه افشین با لحن دستپاچه ای به من من افتاد: باور کن من.... مهسا دستمال مچاله شده را داخل سطل اشغال پرت کرد و گفت: کاملاً از سکوت غیر نرمال و نگاههای زیر چشمی دزدانه تون پیداست. صدای سروش جهت نگاه همه را عوض کرد: خانم معین! افشین جان! لطفاً چند لحظه تشریف بیارین تو اتاق من. مهسا نگاهی گذرا به صورت همکارانش اناخت، بعد به سرعت روی پاشنه چرخید و به سمت اتاق سردبیر حرکت کرد. بعد از اینکه افشین هم به دنبال او وارد اتاق شد. سروش چشمکی به یاشار زد و وقتی لبخند اطمینان بخش اورا دید سری تکان داد و وارد اتاق کارش شد. یاشار رد حالی که روی صندلی اش نیم خیز شده بود خطاب به فرزان و ثمین گفت: اون داره فیتیله رو روشن می کنه. توصیه می کنم گوشهاتون رو بگیرین. این را گفت و همراه با لبخند معناداری سالن را ترک کرد. سروش نگاهی به چهره ی گرفته ی مهسا اناخت و در حالی که با دست به صندلی اشاره می کرد گفت: چرا نمی شینین؟ مهسا و افشین روی صندلی نشستند و هر دو به صورت سروش چشم دوختند. سروش لحظه ای بی صدا دراتاق قدم زد و بعد لبه ی میزش نشست. سینه ای صاف کرد و با حالتی تردید امیز لبخند زد: راستش، اتفاق بدی افتاده. مهسا با حالتی عصبی پلک زد و افشین با حالتی نگران و مضطرب نگاه دزدانه ای به صورتش انداخت. سروش با لحن محتاطانه ای ادامه داد: در رابطه با گزارشیه که از حواشی مسابقه فوتبال دو روز پیش تهیه کردی... راستش جریان از این قراره که متین، خیلی ناخواسته و اتفاقی حافظه کامپیوترت رو پاک کرده و ما برای فردا صبح به گزارشت احتیاج داریم. امیدوارم وقت کافی داشته باشی تا در کنار گزارش امروزت، رو به راهش کنی. صدای مهسا گرفته و سرد جواب داد: در مورد گزارش امروز باید بگم که گزارشی در کار نیست، من دیر رسیدم. ضبط صوتم خالی بود و با یه سوال غیر حرفه ای احمقانه کار خودم و بقیه رو خراب کردم و در مورد گزارشم از حواشی مسابقه دو روز پیش تنها نظری که می تونم بدم اینه که هر کس حافظه کامپیوتر منو پاک کرده خودش ترتیب یه گزارش درست و حسابی رو برای فردا صبح می ده. سروش به صورت مهسا دقیق تر شد و پرسید: منظورت چیه گزارشی در کار نیست؟ ما حتماً باید برای فردا صبح یه مطلب در این زمینه بفرستیم چاپخانه. مهسا سر پا ایستاد و گفت: فکر می کنم خیلی واضح توضیح دادم. افشین می تونی برای اقای سردبیر توضیح بدی. نگاهی به صورت درمانده افشین انداخت و با لحن سرزنش باری ادامه داد: اون خیلی بهتر از من می تونه توضیح بده. این طور نیست عمو جان؟ نگاه افشین عاجزانه از صورت مهسا به جانب سروش چرخید: خوب در واقع بیشترش تقصیر من بود ، مهسا به خاطر دیر رسیدنمون خیلی هول و دستپاچه بود من واقعاً متاسفم. سروش به سمت در شیشه ای اتاق رفت و از لا به لای کرکره نگاهی به داخل سالن انداخت، با دیدن کیک روی میز و جمع پر شور بچه های همکار لبخندی گذرا به لب اورد، لحظه ای مکث کرد و بار دیگر به سمت انها چرخید: در حقیقت من باید متاسف باشم نه شما. با این حال، چیز زیادی تغییر نمی کنه. امیدوارم که تا فردا صبح هر دو گزارش کاری خانم معین روی میزم باشه و همین طور عکسهای اماده و اصلاح شده ی جنابعالی افشین خان. مهسا با حالتی عصبی دستهایش را در هوا تکان داد: فکر می کنی من چطور می تونم این کارو بکنم در حالی که......... سروش میان حرف مهسا دوید و گفت: فقط می دونم که باید این کارو انجام بدی، فقط همین. بعد با لحن ملایم تری ادامه داد: تا صبح فردا وقت زیادی برای این کار داری. سعی کن ترتیب یه ملاقات خصوصی رو با اون کارخونه داره بدی. صدای فریاد مهسا در اتاق پیچید: به هیچ عنوان حاضر نیستم که یه بار دیگه با اون مردک از دماغ فیل افتاده ی کلاه بردار صحبت کنم. این را گفت و با عجله از اتاق خارج شد، با دیدن کیک بزرگ روی میزش، متعجب به اطرافش نگاه کرد. کسی در سالن نبود. افشین ارام پشت سرش ایستاد سرش را به گوش مهسا نزدیک کرد و گفت: تولدت مبارک خبرنگار جنجالی. مهسا به طرف افشین چرخید و نگاه متعجب و شگفت زده اش را به صورتش دوخت. سروش با چهره ای خندان به انها پیوست و گفت: هفته نامه ما به داشتن خبرنگار خوبی مثل تو افتخار می کنه. مهسا شادمانه لبخند زد: حتی با دسته گلی که امروز به اب دادم؟ -حتی با دسته گلی که امروز به اب دادی. صدای متین از پشت سر گفت: جریان دسته گل از چه قراره؟ مهسا به جانب صدا برگشت و بادیدن متین لبخندی به لب زد و گفت: جریانش مفصله ، افشین براتون تعریف می کنه. حالا زودتر بهم بگین نقشه این برنامه ی حساب شده از کدومتون بوده؟ نگاه همه به سمت افشین چرخید. مهسا چشمانش را تنگ تر کرد و گفت: واقعاً که !... پس با این حساب جریان متین و پاک شدن حافظه ی کامپیوتر م فیلمتون بود. متین با لحن شوخی جواب اد: قطعاً. کی جرئت دست زدن به کامپیوتر تو رو داره. حدیث، قدمی به سمت کیک برداشت و گفت: چرا این قدر لفط ش می دین، روی کیک پر از پارافین شمع شد. سروش دستی به پشت افشین زد و گفت: خوب افشین خان. چطوره خودت ترتیب بقیه برنامه رو هم بدی.... مهسا خانم خواهش می کنم بفرمایین. لحظاتی بعد همه دور کیک حلقه زدند. سروش دستهایش را در جیب های شلوارش فرو کرد و گفت: زحمت خرید و تزئین کیک به عهده بچه های صفحه ورزشی مون بوده. مهسا به سمت حدیث و متین چرخید و گفت: واقعاً نمی دونم چی باید بگم. باید اعتراف کنم که غافلگیر شدم. صدای هیجان زده امیر از مقابل در ورودی به گوش رسید: البته نه به اندازه ما، نمی فهمم اینجا چه خبره؟! همه نگاهها به سمت امیر و ساناز چرخید. ثمین قدمی به سمت انها برداشت و گفت: چه به موقع اومدین. امروز تولد مهساست. ساناز خندید و گفت: پس واقعاًً به ه موقع رسیدیم. حدیث، دست ساناز را گرفت و برای او جایی در کنار خودش باز کرد و پرسید: نظر دکترت چی بود سانی؟ امیر با شوقی سرشار نگاهی گذرا به شکم برامده همسرش انداخت و گفت: دکترش ازم خواست که به اطلاع سردبیر محترم برسونم. سانی دیگه نمی تونه برای تهیه گزارشات مهیج بره. بهتره یه کار دفتری سبکتر بهش محول بشه. افشین با بدجنسی لبخندی زد و گفت: گزارش های فرهنگی-هنری ما واقعاً مهیجه! قسم می خورم که تا به امروز خبر نداشتم. ساناز خندید و گفت: واقعاً که افشین ، هر چی باشه از فشار دادن مداوم دکمه ی دوربین عکاسی بهتره. مهسا با عجله روی کیک خم شد و گفت: در حال حاضر مهیج ترین کار فوت کردن شمع هاست. صدای کف زدن و همهمه ی تولدت مبارک، با خاموش شدن شمههای روی کیک در فضای سالن پیچید و لحظاتی بعد هر کس با بشقابی از کیک پشت میزکارش نشسته بود. مهسا با لیوانی قهوه پشت میز کارش برگشت. حالا هر کس مشغول انجام کار خودش بود، کمی از قهوه اش را مزه مزه کرد و لیوان را کنار دستش روی میز گذاشت. ساعتی قبل کیفش را با عصبانیت روی میز کارش پرت کرده و بیشتر محتویات ان روی میز پخش شده بود، با دیدن ضبط صوت کوچک بی اختیار لبخند زد ان را از داخل کیف برداشت و در حالی که داخلش را نگاه می کرد بی اختیار اه کشید. مطمئن بود که اگر یکی از همکارانش مرتکب ان اشتباه مسخره شده بود تا مدتها به این بهانه سر به سرش می گذاشت، ولی حالا ضبط صوت خالی در دستان او بود. مهسا معین خبرنگار جنجالی صفحه اجتماعی هفته نامه ی نگاه. نیم نگاهی به بالا انداخت و با دیدن لبخندهای پر شیطنت و نگاههای فراری پرمعنا، خنده اش گرفت، برای اینکه بتواند جدی تر باشد سرش را پائین انداخت و نفس عمیقی کشید، بعد بار دیگر به دوستانش نگریست و گفت: چطور می شه این گیج بازی منو نادیده بگیرین. یعنی تا ابد قصد دارین همین طور ی هوری لبخند بزنین. واقعاً که خیلی مسخره است. افشین به سمت او برگشت و گفت: سخت نگیر مهسا. همه ما گاهی از این اشتباهات می کنیم. سعی کن فراموشش کنی. مهسا دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: قطعاً می تونم فراموشش کنم، ولی می ترسم این لب و دهن شما همین جور ی هوری باقی بمونه. صدای خنده ی بی مقدمه ی یاشار همه را به خنده وا داشت و سروش را کنجکاو و علاقمند از دفتر کارش بیرون کشید: موضوع چیه؟ مسئله خنده داری پیش اومده؟ مهسا با حالتی نمایشی واکمن را بالا گرفت و با لحن کش داری گفت: از این مسئله خنده دارتر؟ سروش با دیدن واکمن لبخند زد و گفت: از اون اتفاقهای خاطره انگیز، تو حرفه ی خبرنگاری که با گذشت زمان در نظر ادم شیرین تر می شه. -منظورتون اینه که قیافه ی این ادما هم قراره هر روز دیدنی تر بشه؟ سروش نگاهی به قیافه همکارانش انداخت و گفت: بزودی فراموش می کنن. -من که شک دارم. وقتی یه ادم مثل یه نوار ضبط شده، بیست و چهار ساعته تجدید خاطرات می کنه چطور ممکنه.... افشین به سرفه افتاد، نگاه گله مندش را به صورت مهسا دوخت و گفت: این بی انصافیه. کاش نسبت به این عموی بیچاره ات، دید بهتری داشتی. مهسا لبخند زد: واژه بیچاره هیچ گونه تناسبی با ظاهر و شخصیت شما نداره عمو جان. سروش دستی به موهایش کشید، روی پاشنه چرخید و گفت: دل خور نباش افشین. بعد در حالی که وارد اتاق کارش می شد دامه داد: خانم معین می شه چند لحظه تشریف بیارین اتاق من. مهسا سری تکان داد و بار دیگر ضبط صوت کوچک را داخل کیفش گذاشت. از پشت مییز بلند شد، دستی به لباس هایش کشید و به سمت دفتر سردبیر حرکت کرد. سروش با دیدن او از جایش نیم خیز شد و لبخند زد، مهسا نیز جواب لبخندش را با لبخندی کمرنگ داد و در را پشت سرش بست. سروش در حالی که با دستش به صندلی رو به رویش اشاره می کرد بار دیگر پشت میز نشست. مهسا با گامی بلند خودش را به صندلی رساند و در حالی که روی ان می نشست گفت: خوب من منتظرم. سروش لحظه ای بی صدا به صورت مهسا خیره ماند. حس اشنای همیشگی به یکباره قلبش را زیرو رو کرد. حسی شبیه خواستن و طلبیدن جریان خونش را تندتر می کرد و گلویش را به سوزش می انداخت. -مشکلی پیش اومده؟ لحن پرسش بار و متعجب مهسا، او را از ان حال و هوای غریب بیرون کشید، سرش را تکان داد و مسیر نگاهش را تغییر داد: نه نه چیزی نیست، داشتم فکر می کردم. مهسا یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت و گفت: در مورد کار امروز من؟ سروش نفس عمیقی کشید، هر بار با او تنها می شد این حس عذاب دهنده ، گاه در نظرش تلخ و گاه شیرین، تک تک سلولهای بدنش را به واکنش وا می داشت. سینه ای صاف کرد و گفت: ما از شروع، ماجرای خودروهای کارخانه ی امیدیان را دنبال کردیم و حالا اخر کار... مهسا سرش را پائین انداخت و با لحنی سرد و دو رگه جواب داد: و من اخر کارو خراب کردم، متاسفم. سروش نگاه سریعی به صورت گرفته ی مهسا انداخت، از ذهنش گذشت « چرا این چهره عبوس و دل خور این قدر زیبا و اسارت باره» -خودتون رو ناراحت نکنین، من با خودش صحبت کردم برای ساعت هفت قرار گذاشتم. نگاه خیره ی مهسا به صورت سروش دوخته شد: منظورتون اینه که... -بله اون قدر وقت داریی که یه گزلرش خوب و دل خواه اماده کنی. مهسا لبش را به دندان گزید و با لحن کلافه ای گفت: من... نمی شه یه نفر دیگه برای تهیه این گزارش بره؟ سروش فقط نگاهش کرد و مهسا از سر ناچاری اه کشید: بسار خوب، کجا باید برم؟ سروش روی صندلی چرخانش چرخید و برگه ای از روز شمار روی میزش جدا کرد: ادرسش رو اینجا نوشتم. هنوز ماشینت رو از تعمیرگاه نگرفتی؟ مهسا برگه را از دست سروش گرفت، نگاهی روی ان انداخت و گفت: تعمیرگاهی که افشین بهم معرفی کرده. راحت می شه نتیجه کارو پیش بینی کرد. سروش خندید، به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: می تونی با ماشین من بری. مهسا لبخند زد، نگاهش را به چشمان مشتاق سروش دوخت و گفت: ممنونم اقای سردبیر، ماشین افشین هست. -بسیار خوب. موفق باشی. مهسا سرش را تکان داد و با گامهایی مطمئن از دفتر خارج شد. سروش بعد از رفتنش اه کشید. مهسا با دیدن صندلی خالی افشین نگاهی به دور تا دور سالن انداخت. صدای تق تق ماشین تحریر یاشار برای لحظه ای کوتاه قطع شد: رفت بیرون. مهسا نگاهی به صفحه ی ساعتش انداخت و گفت: با ماشین؟ یاشار سرش را به علامت مثبت تکان داد: بله فکر می کنم. مکث کوتاهی کرد و پرسید: ماشینو می خواستی؟ مهسا به سمت میز کارش رفت و گفت: مهم نیست. با اژانس می رم. به شنیدن این حرف یاشار دست در جیب شلوارش کرد و سوئیچ ماشینش را بیرون کشید: بگیر با ماشین من برو. این را گفت و دسته کلیدش را به سمت مهسا پرت کرد. مهسا با حرکتی سریع دسته کلید را در هوا قاپید و گفت: ممکنه کارم طول بکشه. صدای تق تق ماشین تحریرش ار دیگر بلند شد و گفت: برای شام می رم خونه. مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و گفت: تا اون موقع بر می گردم. ثمین از پشت کامپیوتر سرک کشید و با لحن پر شیطنتی گفت: مهسا جون نوار کاست خالی داریم، خواستی بگو. مهسا در حالی که به سمت در خروجی می رفت جواب داد: سخاوتمند شدی. از داخل پارکینگ ماشین یاشار را برداشت و به سمت ادرسی که سروش به دستش داده بود حرکت کرد. ساعتی بعد زمانی که به خیابان اصلی پیچید، با غیض برگه را در مشتش مچاله کرد و ان را از پنجره ماشین به بیرون پرت کرد. سرعتش را کم کرد و لحظاتی بعد مقابل یک خانه ویلایی بزرگ توقف کرد. از ماشین پیاده شد و برای لحظه ای کوتاه، به در بزرگ خانه چشم دوخت. دستی به موهای لخت سیاهش کشید و کیفش را روی دوشش انداخت، ساعت کمی از هفت گذشته و زمان زیادی تا غروب خورشید باقی نمانده بود، مقابل ایفون تصویری ایستاد و انگشتش را روی دکمه ان فشرد، لحظاتی بعد صدای مرد میانسالی به گوشش خورد: با کی کار دارین خانم؟ مهسا بدون هیچ حرفی کارت خبرنگاری اش را مقابل ایفن گرفت. لحظه ای بعد مرد میان سال بار دیگر به حرف امد و گفت: چند لحظه اجازه بدین. مهسا کارتش را داخل کیفش گذاشت و پشت به ایفن منتظر ایستاد.همان صدا بار دیگر او را از جا پراند. -خانم معین تشریف بیارین داخل. اقا منتظرتون هستن. مهسا سری تکان داد و به سمت ماشینش رفت. -می تونین ماشینتون رو بیارین داخل. مهسا پشت رل نشست و با باز شدن در، ان را به داخل هدایت کرد مردی با قدی کوتاه و موای جو گندمی مقابل ساختمان سرایداری منتظرش ایستاده بود با دیدن او به سمتش امد. پای چپش می لنگید. مهسا از ماشین پیاده شد و نگاهی دور تا دورش انداخت. خانه انقدر وسیع و زیبا بودکه تمام توجه او را به خود جلب کرد. نگاه کنجکاو و دقیقش از درختان بلند و بوته های گل ، به سمت استخر پر از اب چرخید. قسمت انتهایی حیاط بیشتر به پارک جنگلی شبیه بود تا حیاط یک خانه مسکونی. نگاهش به سمتساختمان بزرگ خانه چرخید. بالای پله ها چهار ستون با فاصله چند متری از هم با نقوش برجسته ی زیبایی ، چهره ی یک ساختمان قدیمی را به وضوح نشان می داد. حدسش به یقین تبدیل شد. در بالای یکی از ستون ها نگاهش روی عدد کنده کاری شده ثابت ماند زیر لب تکرارش کرد: هزار و دویست و پانزده هجری شمسی. صدای سرایدار او را به خود اورد: داخلش با منظره بیرونش فرق داره. نگاه مهسا به جانبش چرخید: چطور این قدر خوب باقی مانده؟ سرایدار جواب داد: ساختمون زیباییه. کار دست هنرمندای قدیمه. الانه فقط بلدن قوطی کبریت بسازن و برن بالا. حیف نیست ساختمونایی مثل این خراب بشه و جاش اسمون خراش ساخته بشه. اه تلخی کشید و ادامه داد : یه زمانی اقا قصد داشت خونه رو بکوبه. اما نمی دونم چی شد که یه دفعه نظرش برگشت. می بینی خانم! عینهو قصرمی مون. از دوره قاجار مونده. جد اقا از شازده های قجری بوده. نسل به نسل گشته تا رسیده به ایشون. مهسا بار دیگر به ساختمان خیره شد: منظورتون چی بود که داخلش با منظره بیرونش فرق داره؟ سرایدار لبخند معناداری به لب زد و گفت: خبرنگارا ادمای دقیقی هستن. لطفاً دنبال من بیاین، اقا منتظرتون هستن. مهسا سری تکان داد و به دنبال مرد سرایدار به سمت ساختمان خانه حرکت کرد. وقتی قدم به درون سالن گذاشت متوجه منظور سرایدار شد. داخل خانه به طرز زیبایی مبله شده و ب وسایل بسیار لوکس و گرانقیمتی تزئین شده بود. سرایدار نگاهی به چهره ی زیبای مهسا انداخت و گفت: همراه من تشریف بیارین،اقا تو سالن بیلیاردن. زمانی که مهسا به دنبال سرایدار قدم به درون سالن بیلیارد گذاشت. عرشیا به روی میز خم بود. با دیدن انها ایستاد و نگاه مشتاقش به سمت انها خیره ماند. در ان لحظه لبخند امیخته به تمسخرش، از نگاه تیز بین مهسا دور نمان. دندانهایش را روی هم فشرد و به قامت مرد جوان چشم دوخت. سرایدار با دست اشاره ای به مهسا کرد و گفت: اقا، همون خانم خبرنگاره که می گفتم. عرشیا سری تکان داد و گفت: بله شما دیگه می تونی بری اقا فرخ. سرایدار به نشانه ادی و احترام سری تکان داد و از سالن خارج شد صدای نا موزون گامهایش در ذهن مهسا تکرار می شد. هنوز ان لبخند را بر گوشه ی لبهای عرشیا می دید، قدمی به جلو برداشت و سلام کرد. عرشیا هنوز او را می نگریست. نگاهش به طرز محسوسی برق زد و گفت: سلام. نگاهش به سمت ساعت روی دیوار چرخید: فکر می کردم خبرنگارا وقت شناس ترینن! در صدایش شیطنت موج می زد و در نگاهش تحسین. مهسا با لحنی سرد و خشک جواب داد: قصد نداشتم مزاحم برنامه منظم زندگی تون بشم ،اصرار اقای سردبیر بود. عرشیا شگفت زده لبخند زد: بله فهمیدنش زیاد سخت نیست. این را گفت و بار دیگر روی میز خم شد گوی قرمز رنگی در وسط میز در تیررس نگاهش بود: بازی می کنید؟ درون مهسا از شدت خشم می سوخت، لبهایش بی رنگ و صدایش زنگ دار بود: من دارت رو ترجیح می دم. عرشیا با ضربه ی دقیق و حساب شده اش به گوی قرمز، گوی سفید گوشه ی انتهایی میز را داخل تور انداخت و گفت: بله البته. بازی مورد علاقه ی خبرنگاراست. زدن تیر به هدف، بازی جالبیه! بعد در حالی که به سمت مهسا قدم بر می داشت ادامه داد: صفحه دارت تو سالن داریم... البته اگه علاقه من باشین. مهسا نگاه پر از جدیتش را به سمت صفحه دارت روی دیوار چرخاند و سرش را به نشانه منفی تکان داد: بخاطر کار دیگه ای اینجام. عرشیا به طرز پر شیطنتی خندید و ردیف منظم دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت و گفت: -و البته به اصرار سردبیر. مهسا نگاهش کرد: بله همین طوره. عرشیا حالا مقابلش ایستاده بود. نگاهی به دستان گره کرده ی مهسا انداخت و لبخند زد، احساس عجیبی داشت حس غریب و تازه و مطبوع از ذهنش گذشت «این زن موجود خطرناکیه» به رویش لبخند زد: چرا ایستادین. بفرمایید خواهش می کنم بفرمایید. مهسا را به سمت گوشه ی تاریک سالن هدایت کرد و در حالی که با دست به مبل راحتی اشاره می کرد با فشار دادن کلید، چراغهای قرمز و سفید بالای سرش را روشن کرد. مهسا نشست و با نگاه او را دنبال کرد. عرشیا برای پذیرایی به اشپزخانه رفت، مدتی بعد همان طور که داخل لیوان شربت البالو می ریخت گفت: زمان زیادیه که تو این حرف مشغولین؟ مهسا کوتاه و مختصر جواب داد: بله تقریباً. عرشیا لبخند زد. یکی از لیوان های پر را برداشت و نگاه کرد و زیر چشمی نگاه سریعی به جانب مهسا انداخت. نگاه کنجکاو و جستجوگر مهسا دور تا دور سالن دور می زد. نگاهش روی تقدیر نامه ی روی دیوار خیره ماند. عرشیا جهت نگاهش را دنبال کرد و در حالی که ارام ارام به سمت او می امد، گفت: یه زمانی نگاه کردن به اونا خوشحالم می کرد. مربوط به چندین سال قبله.... اون زمان هیجنم برای بازی بیشتر بود. مقابل مهسا روی مبل نشست و یکی از لیوان های شربت را مقابل مهسا روی میز گذاشت و لیوان خود را به لب نزدیک کرد در حالی که به دیوار بالای شومینه نگاه می کرد، ادامه داد: از بین تمام سرگرمی ها، بازی با توپهای کوچیک رو ترجیح می دم« بیلیارد، تنیس و گلف» هر چند خیلی وقته تنیس بازی نکردم. اون دو تای دیگه رو بیشتر می پسندم. نیازی به همراه ندارن. تنهایی هم می شه باهاش سرگرم شد. کمی از شربت خنک و خوشرنگ را در دهان مزه مزه کرد و بار دیگر به صورت مهسا نگریست: تعارف نکنین . برای فرار از گرما چیز خوبیه. تا ته لیوان را سر کشید و ادامه داد: باید شغل جالبی باشه. این طور نیست؟ مهسا با حالتی بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمی شه گفت که نیست... البته نه همیشه. عرشیا بار دیگر خندید و سرش ارام به عقب افتاد، موهایش با حرکتی نرم تکان خورد و دندانهای سفیدش باز در صورت برنزه و نمکینش درخشید: حق با شماست. این طور که من متوجه شدم گاهی مجبورین بر خلاف میل باطنی تون و فقط به خاطر اصرار سردبیر برای تهیه خبر تلاش کنین. مهسا تمام سعی خود را می کرد که از کوره در نرود. باید با ان مرد مصاحبه می کرد و لازمه این کار خونسرد ماندن او بود. لبخندی محو به لب اورد و گفت:بله همین طوره. نگاهش را به چهره عرشیا دوخت و ادامه داد: بهتره زودتر کارمو شروع کنم، قصد ندارم زیاد وقتتون رو بگیرم، فقط چند تا سوال دارم که... عرشیا میان حرفش دوید و گفت:فکر می کردم امروز ظهر جواب سوالتون رو خیلی صریح و روشن دادم. مهسا واکمن را ازکیفش خارج کرد، نواری داخل ان گذاشت و بعد از فشار دادن دکمه ی ان، با لحن معنا داری جواب داد: خیلی دلم می خواد تعریف شما رو از صداقت و حقیقت محض بدونم. عرشیا نگاهی به ضبط صوت کوچک روی میز انداخت و در حالی که لیوان خود را روی میز می گذاشت با لحن شیطنت باری پرسید: تا حالا پیش اومده با ضبط خالی گزارش تهیه کنین؟ نگاه متحیر و وحشت زده ی مهسا به چشمان براق عرشیا دوخته شد. در نگاهش شیطنتی امیخته با تمسخر موج می زد. خشم اشکارا صدای مهسا را به لرزش انداخته بود: چرا اینو می پرسین؟ عرشیا با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: همین جوری. مهسا با لحن خشک و زنگ داری گفت: فکر می کنم شما عادت دارین قبل از جواب دادن به سوال خبرنگارا، در مورد مسائل شخصی شون کنجکاوی کنین. عرشیا یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت و گفت: قصد فضولی نداشتم، فقط دلم می خواست در مورد حرفه ی شما بیشتر بدونم. مهسا لحظه ی کوتاهی سکوت کرد. فشار ناخن هایش، کف دستش را به سوزش می انداخت به قدری عصبانی بود که دلش می خواست ان میز را بر سر عرشیا بکوبد و هر انچه از فحشهای عالم را که بلد بود نثارش کند. عرشیا از دیدن ان همه خشم و غرور شگفت زده نگاهش می کرد و با خود به این می اندیشید که چطور موجودی تا این حد زیبا و ظریف می تواند نگاهی این چنین خشمگین و سرکش داشته باشد. __________________ ادمه دارد:...... |
|||
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۰۴ عصر
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
رمان هوس3
صدای رسا، مطمئن و تاثیر گذار مهسا رشته افکارش را از هم درید: خوب اقای امیدیان مصاحبه ام رو با همون سوال امروز ظهرم شروع می کنم ، شما با چه ترفند خاصی تونستین خودتون رو از اتهام وارده تبرئه کنین؟
عرشیا لیوان دست نخورده ی مهسا را جلوتر گذاشت و بار دیگر تعارف کرد، کمی به جلو خم شد و نگاه مستقیمش را به چشمهای مجذوب کننده ی مهسا دوخت: انتظار دارین چه جوابی به این سوال دوستانه شما بدم؟ مهسا پوزخندی به لب زدو گفت: جوابی صادقانه و مطابق با واقعیت محض. گوشه لبهای عرشیا به لبخندی از هم باز شد. هنوز غرق نگاه مدهوش کننده ی مهسا بود: دلم میخواد نظر شما رو در این رابطه بشنوم. نگاه خیره عرشیا عصبی اش می کرد چند بار پشت سر هم پلک زد، تا به حال چنین حس بدی را تجربه نکرده بود لیوان شربت را که حالا گرم شده بود برداشت و عرشیا بار دیگر به پشتی مبل تکیه داد. از اینکه تنهایی کسالت بار لحظاتی قبل، این طور با ورود ان زن هیجان انگیز و پرتنش شده بود لذت می برد. مهسا گلویی تر کرد و گفت: خواننده های هفته نامه ها، با شما و محصولات کارخانه شما تا حدودی اشنان. ما تمامی جلسات دادگاه شما رو دنبال کردیم و حالا خواننده هامون انتظار دارن به یک نتیجه قابل باور منطقی برسن. سطح شعور و اگاهی مردم جامعه ما بسیار بالاست و قطعا فرق بین جواب صادقانه و مغرضانه رو به راحتی درک خواهند کرد. عرشیا بازوهایش را در دست گرفت، سری تکان داد و گفت: صد در صد با نظر شما موافقم. در واقع افکار عمومی جامعه رو به سختی می شه به اشتباه انداخت. خیلی وقته مردم ما با چشمهای باز به وقایع اطرافشون نگاه می کنن. با این وجود جواب من به سوال شما تغییری نخواهد کرد من خوشحالم که هرگز در زمینه مسئولیتی که بر دوش گرفتم مرتکب کوتاهی یا اشتباه نشدم. همیشه سعی کردم درقبال پولی که از مشتری دریافت می کنم، بهترین محصول رو بهش ارائه بدم و این رمز موفقیت من و محصولات کارخانه ی من تا به این لحظه بوده. مهسا با لحن پرکنایه و معناداری گفت: شما چطور می تونین این قدر قاطعانه در مورد موفقیت و پیروزی خودتون صحبت کنین در شرایطی که امروز صبح اخرین جلسه دادگاه به طرز پیش بینی نشده ای از شما رد اتهام کرد؟ عرشیا نفس عمیقی کشید و گفت: ببنید خانم معین. من عقیده دارم رسیدن به موفقیت های بزرگ ، به همون اندازه که می تونه برای انسان مفید باشه. مضر هم هست. تو عالم کار، تولید و رقابت؛ هستند کسانی که وقتی دستشون بهت نمی رسه . وقتی توان رسیدن به اون سطح از موفقیت رو تو خودشون نمی بینن، سعی می کنن تو رو تا سطح خودشون پایین بکشن. این اتفاقیه که پای منو به دادگاه کشوند. ولی همون طور که شما اشاره کردین، خوشبختانه سطح شعور و اگاهی مردم ما به قدری بالاست که به راحتی حقایق اطرافشون و می بینن و خیلی درست و منطقی باهاش برخورد می کنن. مهسا به چشمان عرشیا چشم دوخت و با لحن مشکوک و نا مطمئن پرسید: منظورتون اینه که فرد یا افرادی قصد داشتن با این کار خوش نامی شما و محصولات کارخانه هاتون رو خدشه دار کنن؟ عرشیا سرش را به ارامی تکان داد و گفت: بله همین طوره. مهسا چشمانش را تنگ تر کرد: ایا دلیلی هم برای اثبات این ادعاتون دارین؟ عرشیا با لبخندی پر از اطمینان سرش را تکان داد و گفت: بله البته. چشمان مهسا درخشید ، با حرکتی غیر ارادی کمی خودش را جلوتر کشید و گفت: می شه لطفاً دلایلتون رو برای ما و خواننده های هفته نامه ی نگاه هم بیان کنین؟ عرشیا دستانش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: متئسفانه فعلاً نمی تونم در این رابطه توضیح بیشتری بدم. لبخند تمسخر الودی روی لبهای مهسا نشست و گفت: در حال حاضز اعتبار صحبت شما برای ما فقط در سطح یک ادعاست و نه بیشتر. عرشیا دستی به موهایش کشید و با لحن پر شیطنتی گفت: می تونه این طور باشه. هر چند بیشتر به بی طرف بودن شنونده و یا خواننده مطلب بر می گرده. مکث کوتاهی کرد و با همان لحن قبلی ادامه داد: اگر اشتباه نکنم یه خبرنگار موفق درست مثل یه قاضی خوب ، برای رسیدن به نتیجه درست و واقعی باید کاملاً بی طرف و بدون جانب داری شخصی عمل کنه... ایا به نظر خودتون شما به عنوان یه خبرنگار ، این اصل مهم رو در کارتون رعایت کردین؟ مهسا بدون اینکه جوابی به سوال پرکنایه عرشیا بدهد ضبط صوت کوچک را از روی میز برداشت و در حالی دکمه ی خاموش ان را می فشرد، گفت:از اینکه کمی از وقتتون رو در اختیار هفته نامه ما قرار دادین سپاسگزارم اقای امیدیان. نگاه مشتاق عرشیا ، حرکات مهسا را دنبال می کرد. دلش نمی خواست به ان زودی برود اما او داشت می رفت وحتی نگاههای مشتاق و علاقمند عرشیا را هم نمی دید. نگاه عرشیا ، قد بلند و اندام متناسب و خوش تراش مهسا را طی کرد و روی صورت زیبیش ثابت ماند و گفت: می رین؟ مهسا سرش را تکان داد و گفت: بله. با شنیدن این حرف عرشیا هم از جایش بلند شد و گفت: تا جلوی در همراهی تون می کنم. مهسا کیفش را روی دوشش جابجا کرد و گفت: نیازی نیست، خودم راه رو پیدا می کنم. عرشیا بدون توجه به حرف مهسا جلو افتاد و او را تا کنار ماشینش همراهی کرد. در تمام طول راه هیچ یک تلاشی برای شکستن ان سکوت عجیب و غریبی که چون دیواری از شیشه مشجر بینشان یک خلا پر از هراس وصف ناشدنی ساخته بود، نکردند. مهسا اخرین لبخند تصنعی کمرنگ را نیز به روی عرشیا پاشید و سوار بر ماشین یاشار به سرعت از ان خانه قصر مانند قدیمی، خارج شد.با رفتنش تنهایی و کسالت، بار دیگر چون خوره بر جان عرشیا افتاد. دستانش را در جیب های شلوارش فرو کرد و ارام ارام به سمت ساختمان قدم برداشت. خانه ی بزرگی که جز او هیچ ساکن زنده دیگری در خود سراغ نداشت . لامپهای فلورسنت حبابی دور استخر بود و نور سفید و سرخ رنگشان گویی در اب حل شده بود. نسیم پر نوازش برگهای درختان را به تکاپویی ضعیف واداشته بود، ولی او در خود احساس رخوتی تب الود می کرد که لحظاتی قبل اثری از ان در وجودش نبود. ارام و سنگین، سلانه سلانه به داخل ساختمن برگشت. از سالن اصلی گذشت و راه پله هایی را که از ضلع غربی ساختمان به پایین می رفت در پیش گرفت. کلید برق را فشرد و فضای حوض خانه ی بزرگ و قدیمی خانه را، که اکنون به خاطر تحول طلبی او تبدیل به یک استخر سر پوشیده بزرگ و زیبا شده بود، چون روز روشن شد. در خود فرو رفته و ساکت، استخر را دور زد و نزدیک صندلی های تاشوی انتهای استخر ایستاد، گره کراواتش را باز کرد و ان را روی صندلی انداخت. دکمه های پیراهن سفید استین کوتاهش را یکی یکی باز کرد، اما حتی حال و حوصله ی در اوردن ان را از تنش نداشت. لب استخر ایستاد و در یک لحظه چون برگی بی وزن و رها خودش را روی اب انداخت. اب تشنه بلعیدن جسمش را در بر گرفت و وقتی که باز روی اب شناور شد نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد، چشمانش را روی لامپهای پر نور سقف بست، اما حتی ان زمان هم نقش حکاکی شده چهره مهسا از ذهن سیال گونه اش پاک نشد. مهسا همان موجود خطرناکی بود که او فکرش را می کرد. ساعت از نه گذشته بود که مهسا خسته و عصبی، قدم به درون ساختمان هفته نامه گذاشت. سالن بر خلاف انتظارش خالی و خلوت بود. صدای ثمین نگاه جستجوگر و متعجبش را از صندلی های خالی و کامپیوترهای خاموش به سمت خود کشاند: دیر اومدی! -باز چه خبر شده. این کجا غیبشون زده؟ ثمین در حالی که به ساعت روی دستش اشاره می کرد گفت: ساعت نزدیک نه و نیمه. مهسا نگاهی روی صفحه ساعتش انداخت و با دیدن عقربه های ان دستش را روی پیشانی اش گذاشت و اه کشید: خدای من کی نه و نیم شد؟ نگاه عاجزانه اش ، شتاب زده به صورت ثمین دوخته شد: ببینم یاشار رفته؟ ثمین برگه ای را که در دست داشت داخل پوشه ی روی میز جا داد و گفت: نیم ساعتی می شه رفته. مهسا دستش را روی سرش گذاشت و با لحن گرفته ای گفت: خیلی بد شد... با اژانس رفت؟ نگاه جوان ثمین که در چهارچوب کوچک اینه جیبی اش به دنبال رسیدن به تاییدی امیدبخش از زیبایی زنانه اش محصور بود، به سمت او چرخید: نه بابا. با افشین رفت... کارت طول کشید یا پشت ترافیک مونده بودی؟ مهسا به سمت میزش رفت و در حالی که نگاه خیره اش روی سبد گل ثابت مانده بود با حالتی حواس پرت جواب داد: ها... نمی دونم یعنی اره ترافیک بود. ثمین با دیدن حالت چهره ی مهسا با لحن محتاطانه اما پرشیطنتی پرسید: پیش اون کارخونه داره بودی؟ نگاه سریع مهسا از روی سبد گل و بسته شش تایی نوار کاست روی میز، به سمت ثمین چرخید: این جک بی مزه محصول کدوم ذهن خلاقه؟ ثمین با شیطنت گردنش را کج کرد و گفت: نام فرستنده اش روشه. نگاه مهسا بار دیگر روی میز چرخید، در مبان ان سبد گل پر طراوت و زیبا، اسم عرشیا امیدیان چون میخی بر مردمک چشمانش نشست. در حالتی بین بهت زدگی و خشم دستش را جلوی دهانش گرفت. با حالتی عصبی چند بار پلک زد و با لحنی گرفته و خفه گفت: این... بیشتر از این حرفی از گلوی گرفته اش خارج نشد. ثمین رژی را که به لبهایش زده بود، بار دیگر در اینه برانداز کرد و گفت: ظاهراً مثل تو گرفتار ترافیک نشده بوده، نیم ساعتی می شه رسیده. بعد با لحن مشتاقانه ای پرسید: می دونسته امروز تولدته؟ مهسا با نگاه سراسر اشفتگی اش واژه تولدت مبارک را بار دیگر از نظر گذراند و با لحنی که خشم و نفرتش را بی پرده فریاد می زد زیر لب نالید: کی اوردش؟ ثمین شگفت زده نگاهش کرد: دقیقاً نمی دونم. داده بود دست اقای اکبری. مهسا نگاهش کرد: الان کجاست؟ ثمین بدون توجه به حالت متحول مهسا، با شیطنت سر به سرش می گذاشت: منظورت کدوم یکی شونه، امیدیان یا اقای اکبری خودمون؟ نگاه خیره و خشم الود مهسا او را عاجزانه به دست و پا انداخت لبخندی بی رنگ به لب اورد و گفت: ای بابا این جوری نگام نکن. حس مقتول بودن بهم دست می ده. خوب سربسته می پرسی ادم گیج می شه. صدای غیض الود مهسا در سالن پیچید: اقای اکبری... اقای اکبری! مرد میان سالی با عجله از ابدارخانه خارج شد و پا به داخل سالن گذاشت: بله خانم امری داشتین؟ مهسا با دست به سمت میزش اشاره کرد و گفت: اینا رو شما تحویل گرفتی؟ نگاه اقای اکبری به سمت سبد گل کشیده شد. ارام و نا مطمئن سری تکان داد و گفت: بله خانم من تحویل گرفتم. یه اقایی نیم ساعت پیش اوردش. مهسا خیره و سرزنش بار نگاهش می کرد: کی اقای اکبری؟ اسمش چی بود؟ اقای اکبری از حالت چهره و لحن صدای مهسا فهمیده بود که باید کار اشتباهی مرتکب شده باشد، با لحنی بریده بریده شروع به رفع و رجوع مسئله کرد: والله خانم من پائین بودم که اوردش، گفت خانم معین اینجا کار می کنه؟ گفتم بله. گفت بی زحمت وقتی اومد اینو بدین بهش. گفتم این چیه؟ گفت یه هدیه است از طرف یه دوست. قد یه نگاه به گلا طول کشید تا اومدم بگم شما؟ دیدم که نیست، رفته. منم اوردمش بالا. به ثمین خانم نشون دادم گفت بزارمش رو میزتون . منم گذاشتمش همون جا. مهسا به سمت میز چرخید و گفت: یکی از پاهاش می لنگید؟ نیش اقای اکبری باز شد، با تکان سر حرف مهسا را تایید کرد و گفت: بله خانم معین بله یکی از پاهاش می لنگید. بعد با لحن ارامتری زیر لب ادامه داد: چطور خودم یادم نبود؟ مهسا سبد گل را از روی میز برداشت کارت کوچک میان ان را بیرون کشید و سبد را به سمت اقای اکبری گرفت: می تونی بندازیش دور یا اینکه بزاریش تو ابدارخونه. اقای اکبری با حالتی مردد نگاهی به صورت ثمین انداخت و وقتی اشاره ی او را دید با چند گام خودش را به مهسا رساند سبد گل را از دستش گرفت و گفت: حیفه خانم، می زارمش تو ابدارخونه. واسه چند روز قشنگی داره. اقای اکبری به سمت ابدارخانه رفت و مهسا کارت کوچک روی میز را برداشت و ان را بالای سطل اشغال از وسط پاره کرد. به دنبال ان بسته ی شش تایی نوارهای کاست هم، با صدای بلند در سطل اشغال افتاد. به سمت در خروجی چرخید و گفت: من رفتم، تو نمی یای؟ ثمین با عجله خودش را به سمت سطل اشغال رساند و در حالی که به داخل ان سرک می کشید، گفت: حیفه دختر نواراش خارجیه. مهسا بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیندازد جواب داد: اگه خوشحالت می کنه ورشون دار، مال خودت. ثمین شانه ای بالا انداخت و در حلی که با نگاه دنبالش می کرد، زیر لب طوری که او نشنود زمزمه کرد: دیوونه! لحظه ای بعد در حالی که به سمت در خروجی می دوید فریاد زد: حالا کجا با این عجله؟ یه لحظه صبر کن، بابا کارت دارم. حالا بسته نوارهای کاست در کشوی میز ثمین بود. |
|||
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۰۷ عصر
ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
رمان هوس4
ساعتی بعد وقتی که مهسا با جسمی خسته و روحی عصبی و متلاطم از آسانسور پیاده شد ، تلفن همراهش به صدا در آمد . در میان آشفته بازار کیفش مبایلش را بیرون کشید . صدای ذوق زده امیر را زود شناخت : تویی امیر . چه خبر ؟ - خبرای خوش ...مهسا شقیقه اش را با دست فشرد : چیزی شده ؟ - بچه به دنیا اومد.مهسا گیج و سر در گم ابرو در هم کشید : بچه ؟ کدوم بچه ؟ -بچه دیگه ، بچه من و سانی ...پسره مهسا ،پسره .نمی دونی چقدر خوشگله.کشیده به سانی ، مهسا متعجب و غافلگیر تکرار کرد : به دنیا اومد ؟ بچه سانی!! چه طوری؟صدای خنده پر شعف امیر در گوشش پیچید : والله دقیقا نمی دونم چه طوری ، منو که را ندادن تو اتاق. مهسا هیجان زده دستش را روی در گذاشت :لوس نشو امیر ،قشنگ حرف بزن ببینم ...اون ...اون که حالش خوب بود .چطور شد یه دفعه یاد بچه افتاد ؟ -پس معلومه خبر نداری . نمی دونم چی بگم .خودمم هنوز تو شوکم ، خیلی هول هولکی شد
مهسا لبخند زد ،حال عجیبی داشت :الان کجایی؟ -بیمارستان.از بیمارستان زنگ می زنم . -سانی چطوره ؟حالش خوبه ؟ امیر با شادی خندید: از این بهتر نمی شه . مهسا در کیفش به دنبال دسته کلید می گشت .پیدایش کرد : ممنونم امیر ، خیلی خوشحالم کردی. -می دونستم خوشحال می شی .سانی گفت بهت زنگ بزنم .گفت بهت بگم قولی که دادی یادت نره. مهسا کلید را در قفل در چرخاند : از طرف من بهش تبریک بگو و بچه رو ببوس. مکث کوتاهی کرد و با لحن پر شور و هیجانی گفت : نمی دونم چرا نمی تونم تصورش کنم ، باید ببینمش . امیر که متوجه حال روحی مهسا شده بود مکالمه اش را کوتاه کرد :حتما...در اولین فرصت . مکث کوتاهی کرد و ادامه داد : دیگه مزاحمت نشم. صدای باز شدن در ، مهسا را از جا پراند . افشین گوشی تلفن به دست مقابلش ظاهر شد . مهسا نگاه سرزنش باری به سمت افشین انداخت و در جواب امیر گفت :واقعا خوشحالم امیر . برای هر دوتون خوشحالم .از طرف من به سانی تبریک بگو .بگو حتما سر قولم هستم . خیالش راحت . افشین دستش را جلوی دهنی گوشی تلفن اش گرفت و با لحن کنجکاوانه ای پرسید :بچه به دنیا اومد ؟ مهسا سرش را به نشانه مثبت تکان داد و در جواب سوال امیر گفت : افشینه . سلام می رسونه . افشین که تازه به صرافت افتاده بود گفت : سلام برسون . مهسا دستش را روی سینه افشین گذاشت و او را از آستانه در کنار زد وقتی قدم به درون ساختمان گذاشت امیر دیگر خداحافظی کرده بود . افشین سوال قبلی اش را تکرار کرد : گفتی بچه به دنیا اومد ؟ مهسا در خود فرو رفته و محزون زیر لب جواب داد : آره به دنیا اومد . بعد نگاهی به افشین انداخت و گفت : پشت خطیه دق مرگ شد . چرا تلفنتو جواب نمی دی ؟افشین نگاهی به گوشی تلفن اش انداخت و گفت : یارو تا منو دق نده دست وردار نیست دیگه کلافه ام کرده . مهسا لبخندی به لب زد و گفت : همون دختره است؟ افشین در حالی که دکمه قطع تلفن را فشار می داد جواب داد : زودتر خودشو نمی کشه که لااقل من یکی از شرش خلاص شم . مهسا کلیدش را که روی در جا مانده بود ، از قفل بیرون کشید و با لحن طنز آلودی گفت : با این استعدادی که داری چطوره یه مرکز مشاوره راه بندازی . بیچاره معلومه حقیقتا مشکل داره ، کسی که تورو برای درد و دل کردن و مشاوره انتخاب کرده بدون شک شدیدا به یه روانپزشک بالینی محتاجه . زنگ تلفن همراه افشین بار دیگر بلند شد .با دیدن شماره روی صفحه زیر لب نالید : ول کن هم نیست بابا یکی نیست بهش بگه مریضی؟ زنگ بزن دکتر ، دیوونه ای ؟ زنگ بزن دیوونه خونه . بابا دست از سر کچل من بردار.آخه من چه خاکی می تونم سر تو بریزم . مهسا دسته کلیدش را به گیره کنار در آویزان کرد و گفت : مودب باش عمو جان . می شنوه . ناراحت می شه . افشین در حالی که از او فاصله می گرفت جواب داد : آخرش کاری می کنه که من خودمو مثل این روانیا از این آسمان خراش خوشگل تو پایین بندازم .وای اگه دستم بهش برسه . تلفن همچنان زنگ می زد .مهسا سرش را تکان داد و گفت : چرا سعی نمی کنی پیداش کنی ؟ افشین با کلافگی دکمه خاموش تلفن همراهش را فشرد و صدای زنگش را خفه کرد : فکر می کنی به این آسونی هاست مهسا کیفش را روی مبل انداخت و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت جواب داد : چرا که نه ، کافیه شم پلیسیت رو به کار بندازی و اطرافت به دنبال دختر رو به موتی باشی که با نگاه مریضش همه جا دنبالت می کنه و مهمتر از همه این که قصد خودکشی هم داره . افشین تلفن همراهش را روی کاناپه انداخت و گفت : می خوام شماره همراهم رو عوض کنم . مهسا از داخل یخچال بطری آب سرد را بیرون آورد و گفت : نمی خوام ناامیدت کنم ولی از نظر من بی فایده است . خیلی راحت پیداش می کنه .اون خیلی چیزا در موردت می دونه .بهتره به فکر یه راه حل مناسب تر باشی . افشین خودش را روی مبل رها کرد و پاهایش را روی میز گذاشت . مهسا روی اپن آشپزخانه خم شد و گفت : کافیه طرف بدونه که تو چه عادت های زشت اخلاقی داری . قطعا مشاورش رو عوض می کنه . افشین زیر لب غرغر کرد و پاهایش را از روی میز برداشت : سخت نگیر . میز رو واسه همین ساختن دیگه . مهسا بار دیگر به سمت آشپزخانه چرخید و گفت : چی تو ماکروفر داری ؟ -آب جوش گذاشتم واسه چای شیرین . مهسا خسته و بی حال خندید : لوس نشو . دلم داره ضعف می ره . افشین پشت اپن آشپزخانه روی صندلی نشست و دست هایش را زیر چانه اش گذاشت : اگر حافظه ضعیف یاری کنه قرار بود علاوه بر تایپ مقاله 10 صفحه ای من قضیه شام و مخلفاتش هم به عهده سرکار باشه . مهسا دستی در هوا تکان داد و گفت : اون حرف برای امروز ظهر بود . می دونی تو چند ساعت گذشته چقدر این دنیای متحول و متلاطم چقدر تغییر کرده ؟ چند نفر مردن ؟ چند تا بچه به دنیا اومده ؟ به سمت افشین چرخید و گفت : راستی تو از جریان بچه امیر اینا خبر داشتی ؟ افشین سری تکان داد و گفت : وقتی برگشتم دفتر هفته نامه از ترس نزدیک بود سنکوب کنم ، خانم امیر بد جوری جیغ می کشید . مهسا از درون یخچال ظرف سالاد را برداشت و در حالی که آن را روی میز می گذاشت گفت : ولی اون که صبح پیش دکترش بوده یعنی دکترش متوجه نشده که بچه قراره هفت ماهه به دنیا بیاد ؟ افشین شانه ای بالا انداخت و گفت : والله چه عرض کنم . مهسا سطل کوچک ماست را از داخل یخچال برداشت انگشتش را در آن فرو کرد و در حالی که آن را به دهان می گذاشت گفت : چه ترش شده . نگاهش را به صورت افشین دوخت و گفت : ماست می خوری ؟ افشین باز شانه ای بالا انداخت و گفت : تا حالا دیدی کسی با چای شیرین ماست بخوره ؟ اونم ماست ترش ؟ اونم بعد از دیدن این صحنه افتضاح ... اه ... مهسا خندید : تو تراس شام می خوری یا همین جا ؟ -تراس خونت اشتها آورتره . مهسا در حال که داخل که داخل کاسه ماست می ریخت گفت : پس برات ماست نکشم ؟ افشین سرش را خاراند :خوب باید ببینم ...دوغ ، آب یا نوشابه ؟ مهسا پارچ آب را از داخل یخچال برداشت و در حالی که به آن اشاره می کرد گفت : فقط آب . نوشابه چاقت می کنه .دوغ هم نداریم افشین از جایش بلند شد و گفت : پس با این اوصاف خوردن ماست لازم شد .بکش می خورم . در حالی که مهسا ظرف سالاد ، کاسه های ماست و پارچ و لیوان را داخل سینی می چید افشین به سمت ماکروفر رفت و گفت : سس یادت نره . مهسا به سمت افشین چرخید : حالا چی تو اون ماکروفر داری ؟ افشین در حالی که از داخل کابینت کارد و چنگال برمی داشت سینه ای صاف کرد و گفت : رولت گوشت . مهسا ابرویش را بالا انداخت و سرش را تکان داد : شرط می بندم خودش به خوشمزدگی اسمش نیست . بعد در حالی که سینی به دست از آشپزخانه خارج می شد ادامه داد : عمو جان بشقابا داخل کابینت بالاییه . افشین بلند جواب داد : مثل این که سر آشپز این خونه منم . مهسا در حالی که محتویات سینی را روی میز می چید گفت : فقط به خاطر صرفه جویی در زمان و انرژی مفید شما گفتم . لحظاتی بعد افشین هم با دیس غذا به تراس رفت آن را وسط میز گذاشت و در حالی که صندلی را از پشت میز بیرون می کشید گفت: امشب هوا به نسبت خنک تره این طور نیست ؟ نسیمی نسبتا خنک با حرکتی نرم و رویا گونه صورت شفاف و چون برگ گل مهسا را نوازش می داد و آرام و لغزان در میان تارهای ابریشمین گیسوانش می خزید .عاشق تماشای منظره شب از آن بالا بود و شاید همین نقطه کوچک از آن واحد دوبلکس زیبا بود که چون تارهای عنکبوت در هم تنیده و چسبان ، روح ظریف و شکننده اش را در دل آن تجمع تلخ خاطرات سپری شده به اسارت خود کشیده بود . میلیونها چراغ روشن در فراسوی نگاه بی انتهایش روح زندگی را مداوم و همیشگی در نظرش جلوه می داد. صدای افشین نگاهش را از تصویر زیبای شب دزدید و در چهار چوب نگاه خود محدود کرد : مهسا جان بشقابت . مهسا در حالی که بشقاب غذایش را از افشین می گرفت تشکر کرد و بدون هیچ حرف دیگری مشغول شد . نگاه منتظر افشین در چهره ساکت و معصومانه او به دنبال عکس العمل دلخواهش بود .مهسا که متوجه نگاه منتظر و خیره عمویش شده بود سرش را بالا گرفت . -چیزی شده عمو جان ؟ افشین شانه ای بالا انداخت و گفت : نه ، نه . هیچی . مهسا بار دیگر نگاهش را روی محتویات بشقابش دوخت و چنگال را بار دیگر به دهان برد : فکر نمی کردم اینقدر خوشمزه باشه . کارت واقعا عالیه . افشین مشتاقانه منتظر شنیدن همین جمله بود نفس عمیقی کشید و با خیالی آسوده لبخند زد . دلش می خواست مهسا سر صحبت را باز کند و مثل هر شب جریانات آن روز را با شور و حرارت خاص خودش تجزیه و تحلیل نماید .اما مهسا ساکت بود و انتظار او داشت هر لحظه طولانی تر می شد . به چهره اش دقیق شد . چهره زیبایی که هر گاه در خود فرو رفته و ساکت می شد معصومیتی عمیق و کودکانه به خود می گرفت و زمانی که به هیجان می آمد برق شیطنت و آتش پارگی از نگاه زیبایش به بیرون می تراوید و حالا او باز معصوم بود . درست مثل یک دختر بچه سر به زیر و آرام . افشین دستش را به سمت پارچ آب دراز کرد و گفت : جریان یاشار رو فهمیدی . نگاه مهسا به بالا چرخید : یاشار ؟ لیوان آب را برداشت و در حالی که آن را به سمت دهانش می برد جواب داد : آره ... امشب قرار بود با پدر و مادرش برن خواستگاری . مهسا متحیر و کنجکاو ، کارد و چنگال را در دستانش فشرد : چطور این قدر بی خبر ؟ افشین لیوان را بار دیگر روی میز گذاشت و گفت : نمی خواست بچه ها بفهمن ، به قول خودش یه خواستگاری صوری و نمایشیه -یعنی چی صوری و نمایشیه؟ افشین شانه ای بالا انداخت و گفت: خودت که می دونی، قصد ازدواج نداره. فقط برای راضی کردن پدر و مادرشه. نگاه افشین چون لحن کلامش معنادار بود ، مهسا سرش را پائین انداخت و خودش را با غذای داخل بشقابش مشغول کرد. یاشار نزدیک ترین دوست افشین بود و افشین عموی مهسا، یاشار زمانی مهسا را دوست داشت و افشین مشتاقانه منتظر به نتیجه رسیدن ان حس زیبا بود. اما جریان ان طور که او دوست داشت پیش نرفت و همه چیز به کلی دگرگون شد. مهسا سکوت کوتاه افشین را نمی توانست تحمل کند. جملات سرزنش بار و پر ملامتش را نا گفته هم می توانست بشنود و این جملات حس ناخوشایند محتویات معده اش را به هم می ریخت و به طرز شکنجه اوری ازارش می داد. دسته ای از موهایش را پشت گوش زد و گفت: کاش ماشینش رو قبول نکرده بودم. اون گفت عجله ای ندارم. برای شام می رم خونه. ولی وقتی برگشتم هفته نامه، رفته بود. افشین سرش را تکان داد و گفت: چیزی در این رابطه به من نگفت. بعد برای اینکه موضوع صحبت را عوض کرده باشد، با لحن کنجکاوی ادامه داد: پیش کارخونه داره بودی؟ مهسا سرش را چند بار به نشانه مثبت تکان داد و در سکوت به خوردن بقیه غذایش مشغول شد. اما افشین سکوت او را نادیده گرفت و با لحن پرسش باری ادامه داد: خوب؟ -خوب چی؟ -منظورم اینه که چی شد؟... بالاخره موفق شدی باهاش صحبت کنی؟ مهسا دوباره سرش را تکان داد: اره باهاش حرف زدم. افشین باز پرسید: خوب چی می گفت؟ مهسا با حالتی بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گردنش را روی شانه اش کج کرد: انتظار داشتی چی بگه، به جرمش اعتراف کنه؟ این جور ادما کارشونو خوب بلدن، خوب می دونن چطور باید افکار عمومی رو فریب بدن. -چرا فکر می کنی که اون قصد چنین کاری رو داره؟ مهسا باز شانه اش را بالا انداخت و گردنش را کج کرد. زمانی که از چیزی دلخور و کلافه بود این حرکت را زیاد انجام می داد. افشین منتظر شنیدن جوابش بود ولی او در سکوتی عصبی مشغول به هم ریختن محتویات بشقابش بود. جمله بعدی افشین او را اشفته تر و عصبی تر کرد: -می تونم حدس بزنم که چرا در مورد اون چنین طرز فکری داری. صدای مهسا ، کلافه، عصبی و کمی خشمناک بود: فکر نمی کنم دلیل واقعی اش رو بدونی. افشین بلافاصله جواب داد: چرا. برخلاف اونچه تو فکر می کنی خیلی راحت می تونم دلیل واقعی این طرز فکر خصمانه رو حدس بزنم... تو یک بار اشتباه کردی و متعاقب اون اشتباه ، اشتباهات دیه ای ناخواسته از ذهن بدبینت نشات گرفت. از نظر تو امیدیان یه انسان ظاهر اسز و مردم فریبه. چرا؟ چون پولدار و قدرت منده و مهمتر از اون دو تای دیگه ، اون یه مرده و با داشتن این خصایص از نظر تو، هر کاری از دستش بر میاد و این بد بینی ریشه دار تو بهت این اجازه رو نمی ده که قبول کنی پولدار ودن، قدرتمند بودن و مهمتر از همه مرد بودن هیچ کدوم نمی تونه دلیل مناسبی برای بد بودن یک نفر باشه. مهسا، کارد و چنگال را داخل بشقابش رها کرد و از روی صندلی بلند شد. دستهایش را روی میز گذاشت و خودش را به سمت افشین جلو کشید: مرد بودن خودش یکی از دلایل اصلی بد بودن یک انسانه و وقتی این خصلت با قدرت و ثروت همراه باشه می تونه درست به اندازه یه بمب اتم ویرانگر باشه. افشین پوزخند تلخی به لب زد و گفت: ولی همه ی مردا که مثل هم نیستن. مهسا با حالتی خشمگین و عصبی مشتهایش را روی میز کوبید و گفت: چرا هستن. از نظر من همه شون از یه جنسن و تو هم یکی از همون هایی. با عجله به سمت سالن چرخید، دستش را به چهارچوب در گرفت و با لحن بغض الودی ادامه داد: من اشتباه کردم درسته قبول دارم. ولی تو خودت شاهد بودی که چوب اشتباهمو خوردم. به سمت افشین چرخید ، اشک در چشمان خاکستری رنگش نور مهتابی بالای سرش را منعکس می کرد و درخشش غمناک به خود می گرفت: و تو از من توقع داری که با قبول یه مرد دیگه تو زندگی ام یک بار دیگه اشتباهم رو تکرار کنم. ولی عمو جان چنین کاری دیگه از من ساخته نیست. من دیگه اون مهسای سابق نیستم. چیزای زیادی از دست دادم تا این تجربه ی مفید رو بدست اوردم و همین تجربه مفید مثل یه زنگ خطر همیشه بیدار، به من هشدار می ده که هیچ مردی رو به حریم خلوت خودم راه ندم. حتی اگه اون مرد یاشار باشه. حتی اگه دوست صمیمی تو باشه. حتی اگه یکی مثل تو باشه. می تونی اینو بفهمی عمو جان؟ بعد در حالی که پرده توری را با حرکت دست کنار می زد با تاسف سرش را تکان داد و گفت: کاش می تونستی بفهمی ، کاش می تونستی درکم کنی. این را گفت و افشین را پشت میز شام در تراس تنها گذاشت. افشین با حالتی دلخور، کارد و چنگال را داخل بشقاب رها کرد و به پشتی صندلی تکیه داد. دستهایش را پشت سرش قلاب کرد و به اسمان تاریک شب چشم دوخت . مهسا را به شدت دوست داشت. حسی که به او داشت بسیار شدید تر از حس هر عمویی به برادر زاده اش بود. بخاطر فاصله سنی کمی که با هم داشتند رابطه شان قدری فراتر از رابطه فامیلی بود. مهسا علاوه بر اینکه تنها برادر زاده اش بود، دوستش و همکارش هم بود. همسایه اش هم بود. او بعد از پدر و مادری که از دستشان داده بود همه چیزش بود و شاید همه اینها باعث شده بود که او نسبت به این برادر زاده ی عزیز تا به این حد احساس مسئولیت و مالکیت داشته باشد. لحظاتی بعد به خودش امد، نگاهی روی میز انداخت و بی اختیار اه کشید، با صحبتهای بی موقعش شام ان شب را خراب کرده بود. سینی را از زیر میز برداشت و میز را جمع کرد، وقتی به سالن برگشت مهسا روی کاناپه دراز کشیده و روزنامه را روی صورتش گذاشته بود. سینی را روی میز اشپزخانه گذاشت و با لحن ارامی گفت: من دیگه می رم. کاری با من نداری؟ وقتی جوابی از جانب مهسا نشنید گرفته و دمق به سمت در حرکت کرد. دستش را روی دستگیره گذاشت، در حالی که ان را به سمت پائین فشار می داد، ادامه داد: راستی عکسای مربوط به مصاحبه امروز رو چاپ کردم... رو میز کارته. لحظاتی بعد صدای بسته شدن در، در فضای پر از سکوت سالن پیچید و مهسا همراه با اهی عمیق نفسش را بیرون داد. دستش از زیر روزنامه به سمت صورت خیس از اشکش کشیده شد و مقابل دهانش قرار گرفت. صدای تلخ هق هق گریه اش صفحه نازک و سبک روزنامه را به لرزش واداشت. زمانی که روزنامه را، با ان لکه های خیس و چروک شده از قطره های اشکش، کنار زد . سبکتر از قبل بود. روی کاناپه نشست و کش سر را از دور موهایش باز کرد و ان را روی میز انداخت. چند بار انگشتانش را داخل موهایش فرو کرد و خسته تر از قبل ، از جا بلند شد. همین طور که به سمت حمام می رفت دکمه های پیراهن سفیدش را یکی یکی باز کرد. یک دوش اب گرم می توانست قدری از خستگی اش را کم کند . با این فکر کلید برق را زد و قدم به داخل حمام گذاشت. ساعتی بعد زمانی که ربدوشامبر حوله اش را پوشید و موهای خیسش را ذاخل کلاه حوله ای حمام جا داد از این کارش راضی به نظر می رسید. از داخل یخچال ، لیوانی ابمیوه برای خودش ریخت و به سمت اتاق کارش رفت. باید گزارش کار امروزش را تکمیل می کرد و فردا صبح ان را روی میز سروش می گذاشت . ساعت نزدیک دوازده بود که پشت میز کارش نشست و مشغول کار شد و زمانی که بار دیگر چشمان خسته اش را مالید و بدنش را کش و قوس داد عقربه های خستگی ناپذیر زمان، از دو صبح اندکی فاصله گرفته بود. جرعه ای از اب میوه داخل لیوان را نوشید. گرم و بی مزه شده بود. کامپیوتر را خاموش کرد و ضبط صوت کوچک را بار دیگر داخل کیفش جا داد. با دیدن پاکت روی میز و گوشه ای از عکس که از پاکت بیرون زده بود کنجکاو شد تا به عکسهای افشین نگاهی بیندازد. انها را از پاکت خارج کرد و یکی یکی از نظر گذراند. خاطره ضبط صوت خالی دیگر برایش به گزندگی لحظه های اول نبود. بالاخره او هم ادم بود و ادمی موجودی جایزالخطا. نگاه خسته و خواب الودش روی اخرین عکس ثابت ماند. در ان تصویر، نگاه جذاب و مطمئن عرشیا روی صورت مهسا دوخته شده بود و بر گوشه ی لبهای حالت گرفته اش لبخندی خاص و پر مفهوم دیده می شد. از ذهنش گذشت( شاید متوجه ضبط صوت خالی شده بوده و لبخند پر از استهزا و تمسخرش دلیل خوبی برای خودنمایی داشته. ولی از کجا متوجه شده بود که امروز تولدمه.) خشم بار دیگر فاتحانه بر خونسردی اش غالب شد و درونش را وحشیانه در هم فشرد، با غیض و نفرت عکس را روی میز انداخت و از لا به لای دندانهای به هم فشرده اش نالید: عوضی! بار دیگر سریع و عصبی عکسها را دسته کرد و داخل پاکت جا داد و برای اینکه جلوی چشمانش نباشد ان را داخل کشوی میزش انداخت. با دیدن جعبه کادو شده ی داخل میزش کنجکاو و با احتیاط بار دیگر کشو را بیرون کشید و لحظه ای خیره نگاهش کرد. مردد بود. حسی درونی و هشدار دهنده در گوشش زنگ زد ( این چیزی نیست که تو رو خوشحال کند) با این حال حس کنجکاوی چون قدرتی مافوق قدرت اراده اش، دستش را همراهی کرد و بسته کادو شده را از داخل کشو بیرون کشید. انگشتانش سرخود و بی اراده زرورق دور جعبه را از هم درید و با دیدن عکس چسبیده شده ی روی جعبه ادکلن، بی حس و فلج از حرکت ایستاد. تمام انچه در روزهای اول با جلسات روان درمانی مخفیانه و در روزهای بعد با خوردن قرص های ارام بخش و خواب اور و بعدها با خستگی کشنده کار روزانه به قسمت تاریک مغزش چپانده بود، با هجومی وحشیانه و دردناک مقابل چشمانش را گرفت. عکسی از او و هاوش در روز عروسی شان بود که او را این چنین وحشتزده و اشفته ساخت. دستهای او عاشقانه ، روی شانه های همسرش بود و نگاه مهسا وحشت زده به عکس در دستش خیره بود که معده اش به سختی در هم پیچید و حالت تهوع او را چون فنر از جا پراند. به سمت دستشوئی دوید و ان چند لقمه غذایی را که به عنوان شام پائین فرسناده بود در کاسه دستشوئی بالا اورد. لحظه لحظه ی زندگی با ان مرد چون کابوسی خرد کننده و وحشتناک، واژه های عشق و زندگی را در خود سوزانده و عرقش را بر تن رنجور او نشانده بود. یاد اوری ان خاطرات معده اش را در چنگال بی رحم خود می فشرد و او را دچار حالت تهوع می کرد، اما دیگر چیزی در معده اش باقی نمانده بود که با فشار هر عق بالا بیاید، با دستانی لرزان چند بار پشت سر هم به صورتش اب پاشید و بعد رنگ پریده ی صورتش را در اینه مقابلش برانداز کرد. خاطرات خوب فراموش می شوند، اما خاطرات بد هرگز از خمیر انسان پاک شدنی نیست، حتی عق زدنش در مقابل ان اینه هم زننده کننده ی خاطرات تلخی بود که روزگار بر لوح وجودش حکاکی کرده بود. بیاد روزی افتاد که از ذوق انچه حدس زده بود تا شب و زمان برگشتن هاوش، روی پا بند نبود، زمان صرف شام باز همان حال تهوع او را به دستشویی کشاند و وقتی نگاه نگران و مضطرب هاوش را دید همراه با لبخندی شرم الود گفت که حدس می زند او به زودی پدر شود. از یاداوری انچه بعد از ان اتفاق افتاد چشمانش را بست و دستش را روی شکمش فشرد، به دیوار تکیه داد و بی حال و ناتوان به پائین سر خورد. کلاه حوله ای حمام که هنوز روی سرش بود افتاد و ابشار نرم و لغزان گیسوانش صورت رنگ پریده اش را چون هاله ای از مخمل سیاه در بر گرفت. هنوز صدای مضطرب اما عصبی و خشمناک هاوش، در گوشش زنده بود و چون خوره ارام ارام او را از درون می خورد و خالی می کرد: امیدوارم حدسی که زدی درست نباشه ، چون در غیر این صورت دچار مشکل می شی. __________________ |
|||
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ عصر
ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
رمان هوس5
منظورت چیه هاوش، می خوای بگی از شنیدن این خبر خوشحال نیستی؟
-گفتم که دعا کن حامله نباشی چون اگه این طور باشه باید هر چه زودتر بندازیش. -بندازمش؟ چرا داری پرت و پلا می گی هاوش؟ تو داری پدر می شی، خوشحال نیستی؟ سردی نگاه و لحن کلام هاوش ترسناک بود: نه خوشحال نیستم ، قبلاً هم بهت گفته بودم بچه نمی خوام. بغض را گلویش را بسته و صدایش را لرزانده بود: شوخی نکن هاوش، این ارزوی هر زن و مردیه که بچه دار بشن... تصورشو بکن یه بچه کوچولو چقدر می تونه قشنگ و دوست داشتنی باشه. خشمگین بر سرش فریاد زده بود: ارزوی من این نیست، فردا می ریم پیش دکتر امیدوارم حدس تو رو تایید نکنه وگرنه... -وگرنه چی هاوش؟ لحن صدایش عاری از هر عاطفه، مهر و احساس بود: باید بندازیش. اشکش سرازیر شده بود و صدایش از شدت تاثر و ناامیدی می لرزید: ولی اخه چرا باید این کارو بکنم؟... اون... اون بچه ماست بچه ی من و تو چطور دلت می یاد این حرفو بزنی . صدای فریاد عصبی و خشمگینش صدا را در گلویش خفه کرد: بچه!.... بچه! بچه! این قدر این اسمو پیش من تکرار نکن فردا صبح می ریم پیش دکتر، مین که گفتم. و او تمام ان شب را با گریه و التماس به صبح رسانده بود.) زانوهایش را در بغل گرفت سرش را روی زانو گذاشت و در میان گریه زیر لب تکرار کرد: پس ارزوی من چی؟ ... ارزوی من چی؟ از ان محیط و ان خاطره ی تلخ، چندشش شد، از جا پرید و تلو تلو خوران چون می گساری مست راه اتاق خواب را در پیش گرفت، دمر روی تخت افتاد و صورت خیسش را در بالش نرمش فرو برد. صدای گریه های خفه و بی صدای ان شبش هنوز از دل ان بالش بی جان، به گوشش می خورد و گریه اش را پر حرارت تر وسوزناک تر می ساخت، انگار همان لحظه بود که هاوش دلجویانه او را در بغل گرفته و موهایش را نوازش می کرد. از تصور ان لحظه ، زانوهایش را در شکم جمع کرد و عاجزانه زیر لب نالید: (خواهش می کنم هاوش راحتم بزار. هنوز صدای هاوش در گوشش بود: خر نشو مهسا ، بچه می خوایم چی کار؟ -ولم کن هاوش نفسم بالا نمی یاد، خودت که دیدی حالم خوش نیست. دستش ارام و نوازشگر در میان موهایش لغزیده بود: تازه اولشه اگه بخوای اون لعنتی رو نگهش داری بازم اذیت می شی. در میان گریه نالیده بود: ولی اون بچه ی ماست، من دوستش دارم. صدای هاوش باز خشمگین و عصبی شده بود: مزخرف نگو مهسا، اون هنوز هیچی نیست چطور می تونی دوستش داشته باشی؟ -ولم کن هاوش ، داری نفسم را بند می یاری. در صدای هاوش نفرت و بیزاری موج می زد: تو هم با این حرفای بچه گونت با این ابغوره گرفتنات داری نفسمو می گیری. -اگه واقعاً بچه ای در کار باشه، نگهش می دارم، هاوش مطمئنم وقتی ببینیش نظرت در موردش عوض می شه. لحن کلام هاوش قاطع و بر رحم بود:حرفشم نزن. وقتی صدای هق هق گریه اش در تاریکی اتاق پیچید باز هاوش واکنش نشان داده بود: مهسا دلم نمی خواد بخاطر هیچی ، این طور گریه کنی. صدایش در میان بغض و گریه می لرزید: بخاطر هیچی نیست هاوش به خاطر بچه مونه. -داری با اعصاب من بازی می کنی مهسا، گور پدر بچه. بچه می خوایم چی کار؟ مهسا میان گریه نالیده بود: پدرش تویی. گور پدر تو؟ بوسه ای روی موهایش زده و در میان خنده گفته بود: تو غصه ی اون جاشو نخور فقط دکش کن بره. -نمی تونم هاوش، نمی تونم این کارو بکنم وقتی بهش فکر می کنم. با حالتی خشن و عصبی او را از خود رانده بود: لعنت به تو و هر چی بچه است دیگه نمی خوام صدای گریه تو بشنوم حالم داره ازت به هم می خوره. مهسا قهر الود و دلشکسته به گوشه تخت خزیده و باز صورت گریانش را در میان بالش فشرده بود، صدای نفس های تند و عصبی هاوش را می شنید. اما لحظاتی بعد ، باز از در اشتی برامده و مهربان شده بود: معذرت می خوام مهسا نباید این قدر حرصم بدی، خودت می دونی چقدر دوستت دارم دلم نمی خواد اذیت بشی دلم نمی خواد هر روز این ویار لعنتی تو رو سر دستشوئی بکشونه و دل و روده ات رو تو هم تاب بده، دلم نمی خواد هر روز که از خواب بلند می شی بیشتر از روز قبل شبیه یه بادکنک باد کرده ورم کنی، نمی خوام اون جوری ببینمت. بدم می یاد، متوجه می شی چی می گم؟ بغض راه گلوی مهسا را در هم فشرد: ولی همه ی اینا مقطعیه. گذراست. همه چیز بر میگرده سر جای اولش و یه بچه خوشگل برامون باقی می مونه. اشک صورت مهسا را با نوک انگشت پاک کرده بود: همه چیز بر می گرده سر جای اولش غیر از زیبائیت. بدنت از ریخت می افته تا یکی دو سال از یقه لباست بوی شیر مونده بیرون می زنه و تازه بعدش مثل یه گل پژمرده چروکیده و بدظاهر تو ذوق می زنی، یه کم به فکر خودت باش یه بچه اصلاً ارزش این همه دردسرو نداره عزیزم. -با این حساب ما هیچ وقت نباید بچه دار بشیم. صدایش لحن پدری را داشت که برای فریب دختر شیطان و لجبازش به دنبال راهی برای دل خوش کردنش از این شاخه به ان شاخه می پرید و در این میان با بوسه ها و نوازش های پرمحبتش سعی داشت قلب کوچک ان زن را، تسلیم خواسته های خودخواهانه ی خود کند. -چرا می شیم ولی نه حالا، تو خودت هنوز بچه ای فقط بیست سالته حتی فکر کردن بهش چندش اوره که تو بخوای بچه تو بغل بگیری و بهش شیر بدی، ما فقط دو ساله ازدواج کردیم و هنوز زمان زیادی فرصت داریم که یه توله سگم تو دامن تو بزاریم. -ولی.... با عجله میان حرفش دویده بود: ولی بی ولی، قبل از اینکه بزاری اون لعنتی داخل بدنت به وجود بیاد باید فکرشو می کردی... ولی نترس می برمت پیش یه دکتر خوب نمی زارم زیاد اذیت بشی. صدای هق هق گریه ی او در گلوی بهم چسبیده اش خفه شده بود و هاوش راضی به نظر می رسید. -حالا شدی یه دختر خوب، پاشو یه اب به صورتت بزن و بیا که امشب خیلی اذیتم کردی. خودش را ارام لب تخت کشیده بود و قبل از اینکه پایش را از ان پائین بگذارد با تمام اراده ای که در خود سراع داشت حرف دلش را زده بود: من بچه مون رو نگه می دارم هاوش، حتی اگه از نظر تو فقط یه توله سگ باشه. و بعد با لحن محتاطانه ای ادامه داده بود: می رم اتاق خواب خودم منتظرم نباش. سکوتش غیر عادی و ترسناک بود: کجا؟ دستش سخت و محکم، دور مچ مهسا پیچیده بود. تلاشش برای پائین رفتن از تخت بیهوده می نمود، دست هاوش قوی و مردانه مچ دستش را در هم می فشرد. مهسا در تلاش برای فرار از دست هاوش بود، محکم و سرد گفت: حالم خوب نیست . هاوش! هاوش! عصبانی و بلند گفت تنها به خاطر یک موجود لعنتی یعنی من به اندازه ی اون بچه ی لعنتی تو، ارزش حوصله خرج دادنتو ندارم... نه مهسا خانم نه. من به این مزاحم کوچولو این اجازه رو نمی دم. هنوز دست مهسا را می کشید و با خود می برد، همان طور حرف می زد! تو فقط باید به من فکر کنی ، همسرت، فهمیدی؟ و بعد از ان نه خواهش هایش نتیجه ای بخشیده بود و نه التماسهای بغض الود و نه گریه های غم انگیزش و بالاخره او همانجا روی تخت بالا اورده بود.) دل و روده ی مهسا از تصور انچه بر او گذشته بود باز در هم پیچید و این احساس تهوع باز او را به سمت دستشوئی کشاند. دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود. از ته دل چند بار عق زد اما چیزی برای بالا اوردن در معده اش نداشت. نفس های سنگین و بی حالش بزور وزن سینه اش را بالا و پائین می فرستاد. شیر اب را بست و خودش را از دستشوئی بیرون کشید. تمام گوشه و کنار ان خانه برایش یاد ادر خاطره ای از گذشته بود. گذشته ای که با همه ی تلاشی که برای رها شدن از بندش کرده بود، حالا چون تصاویر جسته و گریخته ی یک کابوس هولناک در برابر چشمان به اشک نشسته اش می رقصید. بدنش را که چون نعش بی جانی سنگین و بی حس بود، روی کاناپه رها کرد. پرتوهای کم تراکمی از روشنایی سپیده ی صبح، در تاریکی مطلق خانه نفوذ کرده و او هنوز بیدار بود و باز زمانی که روشنایی روز ، بر تاریکی شب تیره اش غالب شد، او هنوز بیدار بود. شب را به صبح رسانده بود بی انکه حتی لحظه ای چشمان خسته و سوزانش را روی هم بگذارد. ساعت هفت بود که بدن مچاله شده اش را از گوشه ی کاناپه پائین کشید و تصمیم گرفت سری به افشین بزند. پاکت عکسها را از داخل اتاق کارش برداشت و از خانه خارج شد. زمانی که افشین در واحد روبرویی را برویش گشود او دستش را روی چهارچوب در گرفته و در خود فرو رفته و مغموم به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود. افشین با دیدنش از استانه در کنار رفت و گفت: بیا تو. حوله روی شانه اش بود و هنوز لباس خانه به تن داشت در حالیکه به سمت اشپزخانه می رفت پرسید: صبحونه خوردی؟ مهسا سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و پشت اپن اشپزخانه روی صندلی نشست. اشفتگی و حال زارش از چهره ی رنگ پریده و چشمان قرمز و پلکهای ورم کرده اش پیدا بود. افشین در حالی که به سمت یخچال می رفت گفت: نیم رو می خوری؟ مهسا سرش را تکان داد: نه فقط اومدم عکسا رو پس بدم، اینم گزارش کار دیروزمه. تکمیلش کردم، بده به سروش . بگو اگه می شه امروز رو بهم مرخصی بده. نگاه افشین نگران و جستجوگر در نگاه خسته ی مهسا به دنبال یافتن علت بود: چیزی شده؟ -نه فقط خسته ام، نیاز به کمی استراحت دارم. افشین فنجان داغ قهوه را مقابلش روی اپن گذاشت ، به صورت رنگ پریده اش دقیق تر شد و گفت: معلومه دیشبو خوب نخوابیدی... حالت خوب نیست؟ مهسا با حالتی عصبی دستی به موهایش کشید و به فنجان قهوه خیره ماند: چیز مهمی نیست، فکر می کنم دچار مسمومیت غذایی شده باشم. تمام دیشبو جلوی در دستشوئی رژه رفتم. -چرا خبرم نکردی؟ مهسا لبخند کمرنگی به لب زد و گفت: مثلاً چی کار می خواستی بکنی؟ -فکر نمی کنم دکترا برای پروندن مگساشون مدرک گرفته باشن. مهسا جرعه ای از قهوه اش را در دهان مزه مزه کرد و گفت: خیلی شیرینه. -عوضش کنم؟ مهسا سرش را تکان داد: نه نه. همین خوبه. فکر می کنم فشارم افتاده باشه. بدنم خیلی بی حسه. افشین لقمه ای را که گرفته بود به سمت مهسا گرفت و گفت: بیا بگیر، عسله. مهسا چهره در هم کشید و دستش را در هوا تکان داد: نه نمی تونم بخورم، می ترسم باز بالا بیارم. افشین با لحن نگرانی پرسید: می خوای بریم دکتر؟ مهسا سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت: فکر نمی کنم نیازی باشه. با یه کم استراحت رو به راه می شم؛ فقط باید بخوابم سرم داره می ترکه. افشین نامطمئن و نگران سرش را تکان داد: مطمئنی که مشکلت فقط همینه؟ چهره ی ارام، اما گرفته ی مهسا به یکباره دگرگون شد، نگاه وحشت زده و اشکبارش را به صورت افشین دوخت و با صدایی بغض گرفته و لرزان زیر لب نالید: اون برگشته افشین، هوش برگشته... وارد خانه که شد در را پشت سرش بست و برای لحظه ای به ان تکیه داد. نگاهش دور تا دور خانه را گشت زد و بار دیگر به رو به رو خیره شد. این خانه برایش حکم غنیمت جنگی را داشت که از زندگی کوتاه مدت اما کابوس گونه اش با هاوش برایش به جا مانده بود. هدیه اولین و اخرین سالگرد ازدواجشان بود. هاوش سند ان واحد دوبلکس از ان مجتمع مسکونی گران قیمت را به نم او زده بود و خبر این کار سخاوتمندانه و پر احساس تا مدتها نقل مجالس عزا و عروسی اشنا و فامیل گشته بود. دختران فامیل تا مدتها با اه و حسرت غبطه شانس خوب و اقبال بلند او را می خوردن و عاجزانه پنهان و اشکار به درگاه خدا دعا می کردند که شوهری عاشق پیشه و پر احساس چون هاوش را نصیب انها کند. اما هاوش، چون سیب سرخ کرم خورده ای خوش ظاهر، اما از درون خراب و نفرت انگیز بود و درست سه سال پیش، زمانی که بالاخره از ان مرد جدا شد، گویی همه از خوابی عمیق بیدار شده بودند حیرت زده و کنجکاو پیرامون علت اصلی این جدایی غریب الوقوع اظهار نظر می کردند و چه بسا برخی با تغییر عقیده ای صد و هشاد درجه اعلام می داشتن که از اول هاوش را مرد زندگی نمی دانستند و از قبل پیش بینی می کردند که او این طور تو زرد از اب در اید. تحمل دلسوزی ها و هم دردی های پر نیش و کنایه ی اطرافیان را نداشت. هاوش بعد از جدایی از او به خارج از کشور سفر کرد و مهسا تصمیم گرفت در همان خانه بماند و زندگی مستقلش را به تنهایی و دور از نگاههای سنگین و معنادار انها اداره کند. برای اینکه جلوی زبانهای دراز و افکار خلاق و اماده برای شایعه سازی را بگیرد، دست به دامان عمویش شده و افشین با کمک های مالی او توانسته بود ان واحد رو به رویی را خریداری کند و تمام خانه و زندگی اش را از کرج به انجا منتقل نماید. حالا سه سال بود با ان شرایط تنها و در همسایگی عمویش زندگی می کرد و در سن بیست و چهار سالگی تجربه ی یک زندگی شکست خورده را در چنته خود داشت. به غیر از فامیل خودش که بیشترشان ساکن کرج بودند و چندتایی از دوستان صمیمی و نزدیکش، کمتر کسی از جریان زندگی سابقش خبر داشت و او خوشحال بود که هاوش برای همیشه از زندگی اش کنار رفته است. اضطراب و وشتی گزنده در دلش جوشید، نگاهش روی دسته کلیدی که از گیره کنار در اویزان بود خیره ماند، از ذهن پریشانش گذشت( باید قفل همه ی درارو عوض کنم ، وقتی یه بار تونسته بیاد تو بازم می تونه) با این فکر از در کنده شد و به سمت اشپزخانه رفت. از داخل یخچال قوطی قرصهایی را که قبلاً مصرف می کرد پیدا کرد و با لیوان ابی از پله ها بالا رفت. باید کمی می خوابید، اما نه در اتاق خوابی که در و دیوارش چون شاهدانی زنده و گویا به صدا در امده و تمام تلخکامی هایش را چون ترانه ای غمناک و قدیمی برایش زمزمه می کردند. اتاق میهمان برایش بهترین جا بود، یکی از قرصها را روی زبانش گذاشت و با کمی اب ان را پائین فرستاد. طبق یک عادت قدیمی که ان هم ریشه در زندگی گذشته اش داشت، در اتاق میهمان را از داخل قفل کرد و سر سر کنان خودش را به تخت رساند. خودش را روی ان رها کرد و طاق باز به سقف خیره شد. ذهنش سریع و اشفته درگیر بود. زمانی که مشاور روانی اش به او توصیه کرده بود که محل زندگی اش را عوض کند، سرسختانه با این پیشنهاد مخالفت کرده بود. دلش نمی خواست نقش زخم خورده ی فراری را به گردن بگیرد . دلش نمی خواست اجازه بدهد خاطرات گذشته او را از ان خانه فراری دهد. می خواست بماند و غالب و پیروز ان میدان باشد. اما حالا بعد از سه سال مبارزه ناامیدانه می دید که بر خلاف انچه به خود تلقین کرده شکست خورده بود. عاجزانه و ناتوان زیر لب نالید: دیگه این خونه جای موندن نیست. و زمانی که سستی حاصل از قرص خواب اوری که خورده بود پلکهایش را روی هم خواباند، هنوز ذهنش مشغول سبک، سنگین کردن همین نکته بود. امیر بوسه ای ارام و پرمهر روی گونه ی فرزند تازه متولد شده اش نشاند و خطاب به همسر جوانش گفت: سانی چقدر اروم و معصومانه خوابیده! ادم دلش می خواد فقط نگاش کنه. ساناز از روی رضایت لبخند زد، از اینکه بچه ای به ان زیبایی به دنیا اورده بود در دل به خود می بالید و نگاه شیفته و عاشقانه ی امیر را مشتاقانه به جان می خرید. -بیا این ور امیر. تازه خوابوندمش. بیدارش می کنی. امیر بار دیگر گونه نرمش را بوسید و نگاهش را متوجه مادر بچه اش کرد. چشمانش می درخشید. -چقدر دوستش داری سانی؟ در صدای ساناز غروری خاص موج می زد و در نگاهش برق شادی و شعف: از وقتی تو وجود خودم حسش کردم عاشقش شدم. نمی دونی چه حس خوبیه امیر. امیر کنار تخت همسرش ایستاد و با لحن پر شیطنتی گفت: نباید فراموش کنی که قبل از اون عاشق پدرش بودی. نگاه عاشقانه و شورانگیز ساناز ، عمق نگاهش را می کاوید: حسودی می کنی؟ امیر خندید و گفت: حسودی نداره؟ از راه نرسیده واسه ی خودش یه پا مدعی شده. ساناز دستش را گرم و نوازشگر روی دست امیر گذاشت و گفت: هیچ چیز نمی تونه عشق منو نسبت به تو کمرنگ کنه. حتی وجود این مدعی پر و پا قرص کوچولو. قلب امیر از شادی و عشق لبریز شد، دستش را در جیبش فرو کرد و حلقه طلای زیبایی از ان بیرون کشید لبهایش را روی پیشانی همسرش گذاشت و گفت: متشکرم عزیزم قطعاً برای منم همین طوره... تو با حضورت زندگی منو کامل کردی و حالا با وجود این بچه، خوشبختی بیشتر از قبل زندگی مون رو شیرین می کنه. حلقه را به دستش کرد و نگاه عاشقانه اش را در چشمان به اشک نشسته ی ساناز دوخت: شاید این یه تجدید پیمان باشه برای ادامه هر چه بهتر زندگی مون که یه بهونه ی قشنگ بهش اضافه شده. صدای در نگاه شیفته ی هردوشان را به سمت خود کشاند. مهسا در حالی که سبدی پر از گلهای زیبا در دست داشت به رویشان لبخند زد: ای وای ببخشید. نمی خواستم مزاحم بشم. امیر لبخند شرم الودی به لب زد و گفت: این چه حرفیه؟ خیلی خوشحالم که اومدی. نگاه مهسا به صورت ساناز چرخید: سانی جون بهت تبریگ می گم. این را گفت و به سمتش گام برداشت. سبد گل را دست امیر داد و ساناز را ارام و با احتیاط در اغوش کشید و صورتش را غرق بوسه کرد: فکر می کردم تا حالا مرخص شدی. امیر سبد گل را روی میز کنار تخت گذاشت و به جای ساناز جواب داد: یه کم دیرتر اموده بودی رفته بودیم. کارای ترخیص انجام شده. ساناز در ادامه حرف همسرش گفت: پیش پای تو مادرم اینجا بود امیر که اومد، رفت. باید اتاقشو اماده می کرد. دیدی که این کوچولو چقدر بی خبر و سرزده اومد. امیر که متوجه رنگ پریده و عمق نگاه پر حسرت مهسا شده بود موضوع صحبت را عوض کرد: دفتر هفته نامه بودی؟ مهسا با حواسی پرت سرش را تکان داد و گفت: نه از خونه می یام. امیر دستش را در هوا تکان داد و گفت: اه! چقدر من گیجم. فرزان که زنگ زده بود گفت که امروز دفتر هفته نامه خلوته و سروش حسابی جوش اورده. می گفت یاشارم نیست. کار هماهنگی مطالبی که برای چاپ فردا باید به چاپخونه برسه همین طور رو میزش مونده. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: می گفت حالت خوب نیست. جریان چیه؟ مهسا لبخند کمرنگی به لب زد و گفت: نه بابا چیز زیاد مهمی نیست. فقط یه کسالت جزئی بود. الان نسبت به امروز صبح خیلی بهترم. ساناز میان حرفشان دوید و با لحن بی قراری گفت: داره دستشو تکون می ده، فکر کنم داره بیدار میشه. تو رو خدا نگاش کن مهسا خیلی دوست داشتنیه. مهسا با حالتی محتاطانه، از همان جا به داخل تخت کوچک نوزاد سرک کشید، قلبش به طرز غریبانه و محزونی لرزید: اره... خدایا چقدر کوچولوئه. -لحظه ی اولی که پرستار اونو گذاشت تو بغلم جا خوردم . جوری مایوسانه گفتم اینه که پرستار خنده اش گرفت. امیر با شیطنت خندید و گفت: انتظار داشتی یه شاخ شمشاد جلئت ظاهر بشه. یه بچه ی هفت ماهه اونم تو شکم یه مادر خبرنگار بی ملاحظه کمتر فرصت رشد کردن پیدا می کنه. تمام هوش و حواس مهسا به بچه بود، با نگاه تشنه حرکات دست کوچکش را دنبال می کرد و از درون می سوخت، امیر که متوجه حالت دگرگون مهسا شده بود نگاهی به همسرش انداخت. ساناز هم داشت نگاهش می کرد . از تصور انچه در قلبش می گذشت با تاسف سری تکان داد و نگاهش را در امتداد نگاه مهسا روی نوزاد کوچکش دوخت: چیه مهسا دلت نمی خواد اونو بغل کنی؟ نگاه مهسا نامطمئن و مردد روی صورت ساناز چرخید: اون خیلی کوچیکه می ترسم از دستم بیافته. ساناز اشاره ای به امیر کرد و گفت: نترس نم یافته چار چنگولی بهت می چسبه. نگاهش را به نگاه نگران امیر دوخت: امیر جان بچه رو می یاری؟ امیر بدون هیچ اعتراضی سرش را تکان داد و ارام و بااحتیاط بچه را ار داخل تخت در بغل گرفت. اضطرابی امیخته با حسرت از نگاه مشتاق اما وحشت زده ی مهسا به وضوح خوانده می شد، وقتی دستانش را برای در بغل گرفتنش جلو برد، می لرزید. ساناز حالت مردد امیر را که دید با اطمینان سرش را تکان داد و با اشاره از او خواست که بچه را در اغوش مهسا بگذارد. مهسا در ان لحظات در دنیای دیگری سیر می کرد. بچه را که در میان بازوان خود حس کرد، با حالتی عصبی و محزون خندید: خدای من اون خیلی سبکه! ساناز خندید و گفت: به قول امیر از یه خربزه دو کیلویی سبکتره. فقط یک کیلو و نهصد گرمه. نفس را در سینه اش حبس کرد و بااحتیاط نوک انگشتش را روی گونه ی نرم و لیزش کشید. بچه سرش را تکان داد و لبهای صورتی رنگش را شروع به چرخاندن کرد. -می بینی چه وروجکیه؟ الان بهش شیر دادم. باز گشنش شده. بچه تکانی به دستش داد و انگشت مهسا را در میان مشت کوچکش فشرد. حسی شبیه برق گرفتگی مهسا را تکان داد. قلبش داشت از حرکت می ایستاد. نفس حبس شده اش بالا نمی امد، به یکباره در خود احساس خفگی کرد با عجله انگشتش را از میان مشت بچه بیرون کشید و با این کار او را به گریه انداخت. بغض به گلویش چنگ انداخته بود و داشت خفه اش می کرد. باید نفس حبس شده اش را بیرون می داد. با حرکتی سریع و خطرناک بچه را در بغل امیر رها کرد و با گامهایی سریع از اتاق خارج شد. داخل راهرو که رسید دستش را جلوی دهانش گرفت و با سرعت شروع به دویدن کرد. زمانی او هم می توانست حس شیرین مادر بودن را تجربه کند و بچه ای از جنس خودش را در اغوش گرمش بفشارد. دلش نمی خواست به خاطرات تلخ گذشته مجالی برای بازگشت دهد. اما توان مقاومت در برابر ان هجوم سیل اسا را در خود نمی دید. انتهای سالن روی نیمکتی نشست و سرش را در میان دستانش گرفت، گویی دکتر همان لحظه بالای سرش ایستاده بود و ان جمله ی نفرت انگیز را در کنار گوشش فریاد می زد: (اسیبی که به همسر شما وارد شده جدیه. نمی تونم قاطعانه جوابی بدم. فقط باید امیدوار بود. صدایش پر از کنجکاوی ارضا نشده بود: بچه ی اولتون بوده؟ صدای هاوش حالش را بهم می زد: یعنی دیگه نمی تونه بچه دار بشه؟ من چنین حرفی نزدم اقا، فقط عرض کردم اسیبی که به همسر شما وارد شده جدیه و ممکنه تا چند سال نتونه دوباره بچه دار بشه. -چند سال اقای دکتر؟ لحن نامطمئن دکتر، زنگار بسته و خشن در گوشش پیچید: نمی تونم جواب دقیقی به سوالتون بدم. گذشته زمان همه چیز رو مشخص می کنه... فرمودین از پله ها افتاده؟ دلش نمی خواست جواب پردروغ هاوش را بشنود، اما صدایش با همان لحن متاسف ساختگی در گوشش بود: بارها بهش گفته بودم مواظب پله ها باشه، کاش بیشتر حواسشو جمع می کرد. -ملامتش نکنین ، اون بچه شو از دست داده و قطعاً دلش هم نمی خواسته چنین اتفاقی براش بیافته. جمله ای که هاوش در جواب دکتر گفته بود هنوز به همان اندازه گزنده بود: متاسفانه حق با شماستو اون به سختی عاشق بچه مون بود.) ان قدر در خود و گذشته ی تلخ سپری شده غرق شده بود که صدای ارام و مهربان امیر را نمی شنید: مهسا حالت خوب نیست؟ مهسا... مهسا! مقابلش رفت و جلوی پاهایش روی زمین نشست: چت شده مهسا. حالت خوب نیست؟ مهسا از دیدنش وحشتزده خودش را عقب کشید و با پشت دست اشک صورتش را پاک کرد: معذرت می خوام. صدای مردانه امیر پر مهر بود: بابت چی؟ مهسا نگاهش را روی زمین دوخت، می دانست که امیر تمام غصه های پنهانی درونش را از نگاهش خواهد فهمید: باعث شدم بچه گریه کنه. -واسه خاطر این داری گریه می کنی؟ مهسا سکوت کرد، با حالتی عصبی با انگشتانش بازی می کرد دلش می خواست از انجا برود و در جایی به دور از همه ی ان ادمهایی که می شناخت ارامش گم شده اش را پیدا کند. اما کجا؟ کجا می توانست به ارامش برسد. هاوش برگشته بود و دیگر جایی برای رسیدن به ارامش پیدا نمی شد. امیر سماجت به خرج داد و بار دیگر پرسید: واسه خاطر این داری گریه می کنی؟ صدا در گلویش شکست و اشکی که در پشت پلک ها جمع شده بود بت یک مژهبر هم زدن روی گونه های مرمرینش رها شد: نه. -به من بگو چی شده مهسا؟ نگاه اشکبار مهسا به صورتش دوخته شد: خودت بهتر می دونی. -چی رو بهتر می دونم؟ نگاه مهسا باز به زمین دوخته شد، دلش نمی امد امیر را سرزنش کند مقصر او نبود، چرا باید با نیش و کنایه او را دچار عذاب وجدان می کرد. صدای امیر رگه ای از اضطراب به خود گرفت. -مهسا پرسیدم چی رو بهتر می دونم؟ نگاهش را به چشمان منتظر امیر دوخت، با وجودی که دلش نمی خواست ناراحتش کند اما با حالتی عصبی در جوابش توپید: وانمود نکن نمی دونی. -خواهش می کنم مهسا داری نگرانم می کنی. درست حرف بزن ببینم چی شده؟ با تمام تلاشی که برای مهار احساساتش کرده بود، بغضش شکست و صدای گریه اش در فضای راهرو پیچید: هاوش برگشته. امیر از شنیدن این حرف وا رفت، با دهانی نیمه باز از شدت حیرت و ناباوری به صورت گریان مهسا خیره ماند: تو مطمئنی؟ مهسا میان گریه انچه را نباید می گفت ، به زبان اورد: پسر عموی توئه، تو در جریان کاراش هستی از من می پرسی؟ امیر با حالتی اشفته از جا بلند شد و دستش را به دیوار بالای سرش گرفت. مهسا دیگر گریه نمی کرد، او نیز از روی نیمکت بلند شد، نگاهش را به صورت پرغصه ی امیر دوخت و ارام زیر لب زمزمه کرد: -متاسفم. منظوری نداشتم. امیر چند بار سرش را تکان داد و گفت: مهم نیست. مهسا سرش را پائین انداخت و گفت: از طرف من از سانی معذرت خواهی کن. من دیگه می رم. امیر به جانبش چرخید: کجا می خوای بری؟ مهسا اه عمیقی کشید و گفت: نمی دونم. باز بغض در گلویش جا خوش کرده بود. امیر پرسید: -دیدیش؟ مهسا سرش را به علامت منفی تکان داد. -پس از کجا می دونی برگشته؟ -اون برگشته امیر. از وقتی اون عکس و جعبه ادکلن رو تو کشوی میزم دیدم قلبم داره می ریزه، اون لعنتی برگشته9 امیر، مطمئنم که برگشته. امیر قدمی به سمتش برداشت و سعی کرد او را ارام کند: خیلی خوب باشه، اروم باش. فرض می کنیم که برگشته باشه. مثلاً چی کار می خواد بکنه؟ شما رسماً و قانوناً از هم جدا شدین و اون هیچ حقی در زندگی تو نداره. -اره، اینو من و تو درک می کنیم. یادت رفته با چه فلاکتی طلاقم داد؟ امیر سرش را پائین انداخت. غمی که در چشمانش خانه کرده بود کمتر از غم نگاه مهسا نبود: نه یادم نرفته. اون مرد کاری کرد که من یک عمر شرمنده ی تو باقی بمونم. مهسا عاجزانه زیر لب نالید: نه امیذ این حرفو نزن. تو گناهی نداشتی. -گناه من این بود که پای اون مرد رو به زندگی تو کشوندم. مردی که حتی لیاقت داشتن سایه تو رو هم نداشت. لحن صدای امیر پر از شرمساری و ندامت بود: درسته که اون پسر عموی من بود، اما هرگز فکر نمی کردم اون قدر نامرد باشه که بخواد دست رو زنش بلند کنه. مهسا ناتوان و درمانده لبش را به دندان گزید، دلش نمی خواست در ان شرایط به کتکهایی که از هاوش خورده بود فکر کند، با حالتی کلافه و عصبی کلمات را پشت سر هم ردیف کرد: منم فکر نمی کردم. من اونو انتخابش کردم امیر، تو به من تحمیلش نکردی؛ که حالا بخوای شرمنده باشی. تو فقط پسر عموی اون بودی. اون مرد خودش از من خواستگاری کرد، منم خر شدم و قبولش کردم اشتباهی که این وسط رخ داد اشتباه تو نبود، اشتباه من بود. امیر نگاهش می کرد. حرفهای مهسا نمی توانست درون پر تلاطمش را ارام کند. او بود که پای هاوش را به زندگی مهسا کشانده بود. این را هرگز نمی توانست انکار کند، با حالتی عصبی مشتش را کف دستش کوبید و گفت: لعنتی! بعد از لحظه ای مکث با لحن اطمینان بخشی ادامه داد: تو نگران نباش، اگه برگشته باشه پیداش می کنم. مهسا سعی کرد لبخند بزند اما نتوانست، با این وجود با جمله ای کوتاه همان لبخند را روی لبهای امیر نشاند: پسر کوچولوتون خیلی زیباست. __________________ |
|||
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۱۲ عصر
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
رمان هوس6
وقتی پایش را داخل اسانسور خالی گذاشت، تازه توانسته بود روح خسته و اشفته اش را قانع کند که با گریه کردن و نالیدن کاری از پیش نخواهد رفت، تصمیم گرفته بود قوی تر باشد و به انچه هنوز اتفلق نیافتاده بود نیاندیشد. با این فکر دستش را روی دکمه بالابر اسانسور فشرد و کیفش را روی دوشش جابجا کرد. هنوز در کاملاً بسته نشده بود که پای مردی میان ان قرار گرفت و صدایش اشنا با لحن عجولانه ای گفت: هی منو جا نزاری مهسا.
برای یک لحظه ی کوتاه به قدری وحشت کرد که نزدیک بود همان جا از حال برود. اما صورت خندان افشین، چون اب خنکی بود که روی اتش شعله ور درونش پاشیده شد: خیلی به موقع رسیدم مگه نه؟ مهسا مات و خیره نگاهش می کرد. افشین وارد اسانسور شد.این را گفت و دکمه بالا بر اسانسور را فشرد، به سمت مهسا چرخید و نگاهی به صورتش انداخت: -ای وای دیدی چی شد. اخرش نوشابه یادم رفت. مهسا لبخند کمرنگی به لب اورد و گفت: نوشابه چاقت می کنه. افشین با لحن طنز الودی گفت: این شعارای اخلاقی، بهداشتی تو ادم و دچار سو هاضمه می کنه. مهسا برای اولین بار در تمام طول ان روز خندید، نایلونی را که در دست داشت بالا گرفت و در حالی که به ان اشاره می کرد گفت: از لیست بلند بالای خریدت پیداست این سو هاضمه بدجوری اذیتت می کنه. وقتی اسانسور از حرکت ایستاد، باز صدای افشین در هوا پیچید: ای وای دیدی چی شد هندونه رو پائین جا گذاشتم. مهسا در حالی که از اسانسور خارج می شد لبخند معنا دار و پر شیطنتی به لب اورد و گفت: حواست سر جاش نیست عمو جان. چیزی شده؟ افشین نایلون دیگری که در دست داشت به سمتش گرفت و در حالی که در جیبش دنبال دسته کلید می گشت. جواب داد: سرم شلوغه مهسا جان. سرم شلوغه. مهسا نایلون را از دستش گرفت و گفت: چی شده. نکنه به تعداد مریضات اضافه شده؟ افشین دسته کلیدش را روی محتویات نایلون خریدش گذاشت و با لحن پر شیطنتی جواب داد: چه کار می شه کرد، خوش تیپیه و هزار دردسر. بعد دستش را روی سرش گذاشت و گفت: ای وای دیدی چی شد؟ مهسا به خنده افتاد: دیگه چی شده؟ -هیچی ، هنوز بابت همون هندونه است. اخه خیلی گنده بود. مهسا سرش را تکان داد و گفت: پس تا از دستش ندادی عجله کن. افشین دکمه اسانسور را فشرد و گفت: من رفتم. مهسا قدمی به سمتش برداشت: اینا رو چی کار کنم؟ -ببرشون خونه. کلید رو گذاشتم تو نایلون. مهسا شانه ای بالا انداخت و به سمت در خانه افشین حرکت کرد. هوای داخل خانه گرم و گرفته بود. بسته ها را روی میز اشپزخانه گذاشت احساس ضعف می کرد، بیست و چهار ساعت بود چیزی از گلویش پائین نرفته بود. داخل نایلون خرید سرک کشید، جعبه های پیتزا را که دید بی اختیار لبخند زد و همان جا پشت میز اشپزخانه نشست. لحظاتی بعد صدای افشین در ساختمان پیچید، داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد. -ببین خانم من خودم به مشاور روانی نیاز دارم. مشکل شما هر چی هست به من مربوط نیست، چرا دست از سر کچل من بر نمی داری؟ حالا دیگر به وسط اشپزخانه رسیده بود. هندوانه را روی میز گذاشت و با لحن کلافه ای ادامه داد: من هیچ علاقه ای به دیدن شما ندارم تو حل کردن مشکلات خودم موندم، بهتره به فکر یه مشاور روانی دیگه برای حل مشکلات خودت باشی. این را گفت و تلفن را قطع کرد، با حالتی کلافه پشت میز نشست و گفت: موندم با این یه قلم جنس چی کار کنم. بد پیله است لامصب. -کلمات جالبی به کار می بری عمو جان، از اصطلاحات روان پزشکی نوینه؟ افشین سرش را تکان داد و گفت: نه جان من، از اصطلاحات روان پریشی نوینه. این دختر.... مهسا با شیطنت میان حرفش دوید و گفت: چرا فکر می کنی دختره شاید زن باشه. افشین در حالی که نایلون خریدش را زیر و رو می کرد. جواب داد: اگه زن هم باشه، مطمئم تا حالا بیوه شده مگه یه مرد چقدر ظرفیت داره؟ مهسا خندید و گفت: این قدر دل خور نباش. شاید واقعاً مشکل داشته باشه چرا سعی نمی کنی بهش کمک کنی؟ دستان افشین از حرکت ایستاد، نگاهش را به صورت خندان مهسا دوخت و گفت: چی کار می تونم براش بکنم؟ مهسا شانه ای بالا انداخت و گردنش را کج کرد: به حرفاش گوش بده. دستان افشین باز به حرکت در امد: دائم دارم همین کارو می کنم، بابا طرف مورد نظر کاملاً قاطیه. و در حالی که به سرش اشاره می کرد ادامه داد: تعطیله. می فهمی که؟ موندم میون این همه ادم عاقل و بالغ چرا رو شماره تلفن من سه پیچ زده.مهسا از پشت میز بلند شد و در حالی که به سمت دستشوئی می رفت گفت: این نشون می ده که نباید تو رو دست کم گرفت. مشتی اب به صورتش زد و گفت: از هفته نامه چه خبر؟ صدای افشین را شنید: مثل همیشه. -سروش گزارش کارمو دید؟ -اره. به چهارچوب در تکیه داد و گفت: خوب؟ افشین که مشغول پاره کردن هندوانه بود ، سرش را بالا گرفت و گفت: مثل همیشه. گفت کارت حرف نداره. وقتی بهش گفتم مریضی، کنجکاو شده بود بدونه چت شده. -خوب تو چی بهش گفتی؟ -گفتم یه بیماری یه روزه، اما فوق العاده خطرناکه. به تجهیزات ویژه نیازمنده. مهسا بار دیگر به اشپزخانه برگشت و گفت: شامت اماده است؟ افشین سرش را از داخل یخچال بیرون کرد و گفت: اره پیتزا گرفتم. رو میزه. مهسا صندلی را از زیر میز بیرون کشید و در حالی که روی ان می نشست گفت: اب هم بیار لطفاً. افشین پارچ اب را روی میز گذاشت و روبروی مهسا پشت میز نشست: جالب این جاست که باورش شده بود. مهسا با حواسی پرت نگاهش کرد و افشین با حرارتی خاص ادامه داد: سروش و می گم. مهسا ظرف سس را از روی میز برداشت و روی تکه پیتزایش ریخت و گفت: از یاشار چه خبر؟ نگاه افشین به صورت مهسا دوخته شد: یاشار! نگاه مهسا پائین بود: امیر می گفت امروز دفتر هفته نامه حسابی خلوت بوده. -خوب اره، یه جورایی نسبت به روزای قبل خلوتر بود، تو که نبودی امیر اینا هم که دستشون بند بچه شون بود، یاشارم طرفای بعد از ظهر اومد. -مشکلی براش پیش اومده؟ افشین سرش را تکان داد و گفت: فکر میکنم خواستگاری نمایشی دیشبش کم کم داره جدی تر می شه. نگاه مهسا به صورت افشین چرخید و فکش به یکباره از حرکت ایستاد: واقعاً؟ -مثل اینکه خونوادش حسابی دختره رو پسندیدن. مهسا سینه ای صاف کرد و گفت: پس خودش چی؟ خودش چی می گه؟ افشین نفس عمیقی کشید و گفت: چیزی نگفت، ولی حدس می زنم اونم از دختره بدش نیومده. -بالاخره که چی اونم باید ازدواج کنه. افشین سکوت کرد. دلش نمی خواست مثل شام دیشب گفتگویشان به ناراحتی ختم شود، به همین منظور موضوع صحبت را عوض کرد: امیر برام زنگ زد. رفته بودی بیمارستان؟ -اره یه سر رفتم عیادت سانی. -بچه شون خوشگل بود؟ مهسا لبخندی به لب اورد و سرش را تکان داد: اره خیلی، فقط خیلی ریزه بود، سانی می گفت یک کیلو و نهصد گرمه، باورت می شه؟ افشین خندید و گفت: اره، چرا باورم نشه. خانم امیر خودش یک کیلو و نهصد گرم هست که بچه اش بخواد بیشتر از این باشه. از این حرف افشین، مهسا به خنده افتاد و غذا به گلویش پرید. افشین با عجله لیوان اب را به دستش داد و گفت: بپا خفه نشی. مهسا لیوان اب را از او گرفت و میان سرفه گفت: واقعاً که افشین. بعد از لحظه ای سکوت، افشین قیافه ی جدی تری به خود گرفت و با لحن مرددی گفت: در مورد هاوش می پرسید. لیوان اب از میان انگشتان مهسا لیز خورد و روی میز افتاد، با حالتی دستپاچه خودش را عقب کشید و گفت: ای وای معذرت می خوام از دستم لیز خورد. -مسئله ای نیست فقط یه کم ابه. مهسا بار دیگر سر جایش نشست، نگاهی به چهره ی ارام افشین انداخت و با تردید پرسید: چی می گفت؟ افشین سری تکان داد و گفت: هیچی. فقط می گفت که تو فکر می کنی اون برگشته ایران. -یعنی اون واقعاً چیزی در این رابطه نمی دونه؟ افشین باز سرش را به نشانه منفی تکان داد: فکر نمی کنم، اگه چیزی می دونست حتماً می گفت. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: برای تو چی؟ اتفاق تازه ای نیافتاد؟ مهسا با حالتی اشفته سرش را تکان داد و در سکوتی عصبی به غذایش چشم دوخت، در ان لحظه دلش نمی خواست با صحبت کردن در مورد هاوش، تمام انچه را که ساعتی به سختی به خود قبولانده بود نقش بر اب کند. شاید داشت خودش را فریب می داد اما با این وجود ترجیح می داد به حرفی که امیر زده بود دل خوش باشد. هاوش رسماً و قانوناً از او جدا شده بود و دیگر هیچ سهمی در زندگی او نداشت. افشین که گویا فکر او را خوانده بود دیگر در ان رابطه حرفی به میان نکشید و ترجیح داد بقیه شام را در سکوتی ارام بخش صرف کنند. وقتی باز تلفن همراه افشین به صدا درامد، مهسا صندلی اش را کمی عقب کشید و همراه با لبخند معنا داری گفت: بابت شام ممنون، خیلی خوشمزه بود. -نوش جان. کجا می ری؟ هندونه رو گذاشتم تو یخچال خنک بشه. مهسا سری تکان داد و گفت: نه فعلاً دیگه چیزی نمی تونم بخورم، باشه برای بعد. بعد در حالی که کیفش را از روی میز داخل سالن بر می داشت ، ادامه داد: افشین جان پشت خطیه دق مرگ شد نمی خوای جواب بدی؟ با دیدن نگاه دلخور و کلافه افشین شانه ای بالا انداخت و گردنش را کج کرد دستی در هوا تکان داد و در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت: فکرشم نکن عمو جان، خوش تیپیه و هزار دردسر. وقتی به خانه برگشت ساعت از نه و نیم گذشته بود، کیف و دسته کلیدش را به گیره کنار در اویزان کرد و قدم به داخل سالن گذاشت. خسته و بی حوصله خودش را روی کاناپه انداخت و کنترل تلویزیون را در دست گرفت و بی هدف یک دور کامل تمام کانالها را زیر و رو کرد و در نهایت تصمیم گرفت نحوه ی شکار دسته جمعی شیرها را از شبکه چهار دنبال کند، وقتی که دسته ی شیرهای گرسنه هر کدام در گوشه ای، برای شکار و به دندان گرفتن گورخری کمین کرده بودند حیوان بیچاره در اوج بی خیالی و راحتی در ظاهر مشغول خوردن نهارش بود. ان قدر در ارامش و لذت مشغول گذران زندگی اش بود که تا لحظه اخر، متوجه ان نگاههای حریص و گرسنه ای که سایه وار به قصد از هم دریدنش به او نزدیک می شدند، نمی شد. زمانی به خود امد که اولین قاتل جانش در چند قدمی اش و اماده ی جویدن خرخره اش بود. ترس از خورده شدن، توسط ان موجود ترسناک مهاجم او را به تقلا انداخت، سعی داشت برای حفظ زندگی اش مبارزه کند. وقتی فرار را بی نتیجه دید، ایستاد و مبارزه تن به تن را ترجیح داد چندین بار با کمک دندانهای محکم و لگدهای جانانه اش ، ان متجاوز ترسناک را از خود راند. تنها نقطه ضعف او تنهایی اش بود و همین نقطه ضعف او را با وجود ان همه تلاش و مبارزه مغلوب قدرت گروهی شیرهای مهاجم نمود. شاید لحظه اخری که در اوج ناامیدی به زمین می افتاد و قبل از اینکه پوست مخملین زیبایش ، زیر دندانهای نوک تیز و برنده شان از هم دریده شود به اشتباه بزرگ خود فکر می کرد. اشتباهی که زندگی و حیاتش را در لحظه ای کوتاه به باد فنا سپرده بود. او نباید از گروه جدا می شد، نباید این گونه خود را در شعاع ان نگاههای گرسنه و حریص، مناسب طعمه شدن جلوه می داد. طولی نکشید که ان حیوان بیچاره از اوج لذت زندگی ، به زیر چنگالهای وحشی سرنوشتی که خود برای خود رقم زده بود افتاد و ناگزیر از هم دریده شد. وقتی که بین دسته ی شیرها بر سر تصاحب اخرین تکه های شکار خورده شده نزاع در گرفت، مهسا دیگر تحملش را از دست داد و با حالتی مشمئز دکمه ی خاموش کنترل را فشرد. بدنش به عرق نشسته و چسبناک شده بود. کنترل تلویزیون را روی کاناپه انداخت و با حالتی کلافه از جا بلند شد. هوای گرم و سنگین خانه نفس کشیدن را برایش سخت می کرد. در بزرگ منتهی به تراس را باز کرد و قبل از اینکه برای دوش گرفتن به حمام برود دکمه کولر را فشرد. هنوز ذهنش مشغول گورخر خورده شده بود، صحنه ای از حیات وحش که به تصویر در امده بود. وقتی بدن داغ و عرق کرده اش را به خنکی اب وان حمام می سپرد به این فکر می کرد که زندگی ادمها از هر حیات وحش دیگری دیدنی تر است وقتی برای رسیدن به امالها و خواسته های خودخواهانه شان درنده تر از هر حیوان گرسنه ای به جان هم می افتند و قوی ضعیف تر را می خورد و ظالم مظلوم را. برای لحظه ای خود را در همان بیشه زاری حس کرد که، لحظه ای قبل گورخر در خون خود غلتیده بود و کمی ان سوتر هاوش را می دید که برای شکار او و نابود کردنش برای به باد دادن ارامش زندگی اش کمین کرده و منتظر لحظه مناسب بود. از تصور انچه ممکن بود بر سرش بیاید، در ان اب خنک به خود لرزید، از ذهنش گذشت( از اون گورخر کمتر نیستم مبارزه می کنم تا اخرین لحظه). کسی با لحن گزنده و هراسناک، در درون پرالتهابش جواب داد: این قدر احمق نباش گورخر خورده شد. باز ذهنش عاجزانه نالید: اون حیوون احمق بود، متوجه اطرافش نبود. غافلگیر شد. مخاطب درونی اش پرتمسخر تر از قبل جواب داد: و تو فکر می کنی نیستی؟ با حالتی عجولانه و هراسان زیر لب زمزمه کرد: ولی اون تنها بود. اما قبل از اینکه جواب مخاطب درونی اش را با لحنی امیخته با تحقیر بشنود، سرش را زیر اب فر برد، خودش بهتر می دانست که او هم مثل ان گورخر بیچاره تنها بود. اما دلش نمی خواست سرنوشت غم انگیز و دردناک او را داشته باشد، باید بیشتر فکر می کرد و راه حلی بهتر از راه حلی که ان گورخر برای نجات زندگی اش به کار گرفته بود پیدا می کرد. راه حلی که می شد ان را در تنهایی هم به اجرا گذاشت و در نهایت، پیروز میدان مبارزه شد. زمانی که ربدوشامبر حوله ای اش را روی شانه های خیسش انداخت صدای زنگ تلفن همراهش از سالن به گوش می رسید. با عجله دمپایی های حوله ای اش را به پا کرد و برای برداشتن تلفن به سالن دوید صدا از تلفن همراهش بود، اما پیدایش نمی کرد با حالتی اشفته به دور خود چرخید تا بالاخره جهت صدا را تشخیص داد. صدا از زیر برگه های روزنامه های تلنبار شده روی مبل راحتی داخل تراس بگوش می رسید. شتابزده به تراس دوید و گوشی را از میان برگه های روزنامه بیرون کشید. زمانی که ان را مقابل گوشش گرفت نفس نفس می زد. موهایش به صورت و گردنش چسبیده و از ان اب می چکید، با دست موهای خیسش را از روی گوشش عقب زد و گفت: بله بفرمائین. صدای گرفته مردی در گوشش پیچید: دارم با خانم معین صحبت می کنم؟ مهسا هنوز نفس نفس می زد: بله خودم هستم، امرتون رو بفرمائین. صدای هاوش گرفته بود، ان سوی دیگر تلفن بی صدا داشت گریه می کرد، صدایش در بغض گلویش می پیچید و اهنگی نا اشنا به خود می گرفت: پیغامم به دستت رسید؟ مهسا به شک افتاد از میان تمام دوستان صمیمی و همکاران هفته نامه اش فقط سروش او را خانم معین صدا می زد و فقط او بود که عادت به تلفن زدنهای بی موقع داشت، خصوصاً روزهایی که مطالب باید برای چاپ به چاپخانه می رفت و شماره ی جدیدی از هفته نامه وارد بازار داغ و جنجالی مطبوعات می شد، با لحنی سوالی حدسش را به زبان اورد: سروش تویی؟ صدای هاوش لحن همیشگی اش را به خود گرفت: اون دیگه کیه؟ قلب مهسا به یکباره از جا کنده شد و تمام بدنش چون بید طوفان زده ای به رعشه افتاد، این لحن و این صدا را می شناخت. تصویر گورخری خون الود با شکمی از هم دریده و دل و روده ی بیرون ریخته شده مقابل چشمان وحشت زده اش به رقص درامد ، زانوانش سست شد و بدن کرخت شده از وحشتش ، همان جا روی صفحه های باز شده ی روزنامه فرود امد. دستش بی اراده و بی حال روی زانوهایش افتاد، گوشی تلفن در میان انگشتان بی رنگش فشرده می شد با حالتی عصبی لبهای رنگ پریده و سفیدش را به دندان گزید و سر خیسش را به پشتی مبل تکیه داد، خودش بود فقط با این تفاوت که لحن کلامش مودب تر از قبل به نظر می رسید همیشه در چنین مواقعی با لحنی خشمناک و بدبین بر سرش فریاد می زد: اون دیگه کدوم سگیه؟ این جمله کذایی نقل دهانش بود و هر روز چند بار با غیظ و نفرت نثار تمام همکاران مرد او و یا هر مرد دیگری که خواسته یا ناخواسته در مسیر زندگی روزانه انها قرار می گرفت می شد. در بلاتکلیفی شکنجه اوری دست و پا می زد، نمی توانست درست تصمیم بگیرد، ایا باید با او صحبت می کرد یا اینکه دکمه قطع ارتباط را می فشرد. همان حس خرد کننده باز در درونش به صدا در امد( تو تمام مدت زندگی ات مثل یه موم اسیر دستای پرقدرت این مرد بودی حالا چطور می خوای نقش یه سنگ رو بازی کنی) یکی از جمله های جلسات روان درمانی اش را به خاطر اورد و سعی کرد ان را زیر لب تکرار کند اولش با سستی و بعد با قاطعیت بیشتری تکرار کرد: تو می تونی مهسا می تونی افسار زندگی ات رو به دست بگیری نزار مثل مثل یه اسب رم کرده تو رو با خودش بکشونه. سعی کن خودت هدایتش کنی باطمئنینه و پر قدرت. با این فکر گوشی تلفن را بار دیگر روی گوش گذاشت، هاوش صدای نفس های نامنظمش را شنید و با لحن امیدواری گفت: هنوز اون جایی؟ صدای مهسا گرفته و زنگ دار شده بود، حس می کرد صدای خودش نیست: چی می خوای؟ صدای هاوش شادی و غم هر دو را با هم داشت: تو رو مهسا تو رو . وحشت بار دیگر وجود لرزان مهسا را پر کرد، چشمانش را بست و دستش را جلوی دهنی گوشی گذاشت، دلش نمی خواست هاوش متوجه ان همه وحشت و اضطرابش شود، استاد سو استفاده از همان نقطه ضعفها بود، سعی کرد ارام باشد و چون گذشته این فرصت را به او ندهد، نفس عمیقی کشید و دستش را از روی دهنی گوشی برداشت: نباید اینجا زنگ می زدی. همه چیز بین من و تو تموم شده. -هیچ چیز عوض نشده مهسا. تو به یه فرصت احتیاج داشتی و من اون فرصتو بهت دادم. -هنوزم خودخواهی. -و تو هنوز مهسای منی. مهسا ارامتر شده بود، کم کم خشم و نفرت داشت جای وحشت و اضطرابش را پر می کرد: اشتباه می کنی، من دیگه اون مهسای سابق نیستم. -اگه بگم منم اون هاوش سابق نیستم، چی؟ مهسا پوزخندی به لب زد و گفت: متاسفم هاوش. نمی تونم باور کنم. -این طور نگو متاسفم مهسا، منو یاد گذشته ها می اندازی. -چی شده هاوش؟ شنیدن این واژه از زبون من همیشه لبخند پیروزی به لبت می نشوند. صدای هاوش دوباره گرفت: مهسا نمی دونی چقدر تشنه دوباره دیدنتم. مهسا با حرص جواب داد: نباید بر می گشتی هاوش ، برگرد به همون جایی که بودی. لحن صدای هاوش عاجزانه بود: باید ببینمت مهسا. مهسا با خشم سرش را تکان داد و با لحن خشک و قاطعانه ای جواب داد: نه. هاوش به التماس افتاد: به من فرصت بده مهسا. گفتم که دیگه اون هاوش سابق نیستم، باید ببینمت. احتیاج دارم ببینمت می فهمی؟ مهسا پوزخندی به لب زد و با لحن پر کنایه ای گفت: تو داری التماس می کنی؟ جالبه! ادمی نبودی که برای رسیدن به خواسته ها و احتیاجاتت خواهش کنی. چیه، چی شده، نکنه زور بازوی مردونه تو از دست دادی؟ -گوش بده ببین چی می گم مهسا، من... مهسا میان حرفش دوید و گفت: نه هاوش تو گوش کن، در زندگی با تو فرصتهای زیادی برای جبران در اختیارت گذاشتم اما غرور کاذب و پوشالی تو بهت این اجازه رو نداد که اونها رو ببینی. تو تمام پل های پشت سرت رو خراب کردی و هیچ بهونه ای برای دوباره برگشتن خودت باقی نذاشتی. هیچ نقطه ی روشنی از گذشته ی من و تو در قلبم نیست که حالا بخواد در وجودم انگیزه ای برای دوباره دیدنت زنده کنه. تو همه ی فرصتها رو از خودت گرفتی و همه ی بهونه های زندگی مون رو کشتی. -هنوز بهونه برگشتنمو دارم. مهسا تو رو خیلی بیشتر از اونچه که فکر می کردم دوست دارم. -نه هاوش، نه؛ تو منو از دست دادی. مدتها پیش این اتفاق افتاد و تو نخواستی ببینی. -تو زن منی مهسا. مهسا عصبی و پر تمسخر خندید، میان ان خنده ی تلخ زمزمه کرد: خودتو به حماقت نزن هاوش. قبلاً این قدر احمق نبودی نکنه تغییری که می گفتی همینه؟ خشم هاوش را حس می کرد ولی بر خلاف انچه از خود انتظار داشت با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد: این مسئله مربوط به گذشته ست. گذشته ی سپری شده ای که هرگز بر نمی گرده. نفس عمیقی کشید و بعد با لحن گزنده و پر نفرتی گفت: نمی خوام ببینمت هاوش، اینو بفهم. دیگه هم به من زنگ نزن چون جوابی نمی شنوی. هاوش خندید و گفت: من دیشب قبل از برگشتنت اونجا بودم، تو خونه ی خودمون همه جاشو دیدم، تمام بعد از ظهر تو اتاق خوابمون بودم هیچ چیز عوض نشده مهسا، چرا؟ مهسا با حالتی عصبی غرید: دیگه حق نداری پا تو اینجا بزاری نمی دونم تو این سه سال تو کدوم جهنم دره ای بودی ولی اینجا و تو این مملکت قانون از من حمایت می کنه به من نزدیک نشو هاوش، بهت هشدار می دم. برای شنیدن جواب هاوش منتظر نماند، ارتباط را قطع کرد و سرش را میان دستانش گرفت، لحظاتی بعد بار دیگر تلفن همراه به صدا در امد بدون اینکه نگاهی به شماره درج شده ی روی صفحه بیاندازد دکمه ی خاموش ان را فشرد و همراه با اهی عمیق، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. صدای تلفن داخل سالن او را با حالتی عصبی از جا پراند، با عجله به سمتش دوید و با حرکتی انفعالی دو شاخه را از پریز کشید و همان جا روی زمین چمباتمه زد، موهای نم دارش صورت تب دارش را نوازش می داد، اما او در ان لحظات انقدر از درون اشفته بود که هیچ چیز لذت بخشی را نمی توانست حس کند. ان قدر انجا نشست تا اینکه سنگینی خواب بالاخره پلک هایش را روی هم انداخت، همان جا روی زمین خوابید و پاهایش را داخل شکم جمع کرد. صبح با تجسم صدای هاوش از خواب پرید. بالای سرش ایستاده بود و با لبخند نگاهش می کرد. لبخندش همان لبخند پر نیاز بود و نگاهش همان نگاه پر تمنا. -چرا اینجا خوابیدی عزیزم؟ دست های هاوش جلو امد و مهسا وحشت زده از خواب پرید، به سرعت بلند شد و در جایش نشست، چشمان گشاد شده از ترسش را چند بار به هم زد و به اطرافش نگریست. کسی انجا نبود که اذیتش کند، اما او چون بچه اهویی وحشت زده نفس نفس می زد، بدنش خیس عرق بود و موهایش اشفته و پریشان دور صورتش را گرفته بود. به سختی از جا کنده شد، تمام بدنش درد می کردو عضلات خشک شده اش کشیده می شد، ارام و سلانه سلانه به سمت دستشوئی رفت و خودش را برای رفتن به محل کارش اماده نمود. برخلاف روزهای قبل ارایش ملایمی کرد و در انتخاب لباس دقت بیشتری به خرج داد، دلش نمی خواست با ان ظاهر اشفته و درهم، سوژه مناسبی برای دل سوزی دیگران باشد، وقتی افشین زنگ در را فشرد او حاضر و اماده پشت در بود. نایلون خریدش را به دست مهسا داد و گفت: بگیرش تا نیفتاده. |
|||
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۱۴ عصر
ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
رمان هوس7
دفتر هفته نامه پر شور و هیجان مثل همیشه او را به وجد می اورد وقتی قدم به داخل سالن می گذاشت، انگار مهسای دیگری می شد. لبخندی شاد و سر حال به لب زد و با صدایی بلند سلام کرد، نگاه پرحسرت یاشار برای دیدنش پر کشید و او را سرحال تر و زیباتر از همیشه مقابل میز خود دید که گفت:
-صبح به خیر. یاشار از جایش نیم خیز شد و لبخند زد: چه خبر شده، خبرنگار نمونه ی سال شدی؟ ثمین از پشت میزش ادامه داد: ماشینتو از تعمیرگاه گرفتی؟ با شنیدن این حرف، مهسا با لحن دلخوری نالید: نه بابا. نه خبرنگار نمونه ی سال شدم و نه ماشینمو از تعمیرگاه گرفتم. فرزان با لحن پرشیطنتی گفت: پس با این حساب، باید منتظر رخ دادن یه حادثه باشیم. مهسا به جانبش چرخید، ابرویی بالا انداخت و گفت: منظورت چیه؟ فرزان لبخند معناداری به لب زد و گفت: تجربه به من ثابت کرده روزهایی که تو زیادی سرحالی و یا برعکس، گرفته و پکر به نظر می رسی حادثه ی بدی اتفاق افتاده و یا در شرف وقوعه.نگاه مایوسانه ای به صورت فرزان دوخت تمام سعی اش را کرد که ان همه یاس ، در اهنگ صدایش جا خوش نکند، از ذهنش گذشت( خدایا یعنی تا این حد در کنترل احساسات درونی خودم عاجزم) اما در جواب فرزان شانه ای بالا انداخت و گردنش را کج کرد: تو این طور فکر می کنی؟ فرزان با تکان دادن سر، جواب مثبت داد، اما مهسا توجهی نکرد. به سمت یاشار برگشت و در حالی که دسته کلیدش را به سمتش می گرفت گفت: اگه تصمیم گرفتی که دیگه هرگز ماشینتو به کسی قرض ندی، بهت حق می دم. یاشار لبخند کمرنگی به لب زد و گفت: اگه احتیاجش داری بزار پیشت بمونه. مهسا سرش را تکان داد و گفت: تنها چیزی که می تونم بگم، اینه که من واقعاً شرمنده ام. -این چه حرفیه مهسا. باور کن اصلاً بهش احتیاجی نداشتم، الان هم بزار سوئیچ پیشت باشه، تا ماشینتو از تعمیرگاه نگرفتی ازش استفاده کن. از ذهن مهسا گذشت( چه ل***ی داره دروغ بگی، واسه ی خواستگاری رفتن بهش احتیاج داشتی حتماً کلی هم پشت سرم غر زدی.) صدای متین، نگاه مهسا را به سمت خود کشاند: کسی افشینو ندیده؟ مهسا جواب داد: قارقارکش تو راه موند. -باید برای تهیه گزارش برم سالن کشتی باید همراهم باشه. مهسا لبخند گرمی به لب زد و گفت: برو پائین منتظرش باش دیگه باید پیداش بشه. متین تشکر کرد و در حالی که به سمت در خروجی حرکت می کرد گفت: راستی مثل اینکه سروش کارت داره، به من گفت اگه اومدی بفرستمت دفتر. مهسا سرش را تکان داد و گفت: الان می رم پیشش، ممنونم که گفتی. متین دستی در هوا تکان داد و از سالن خارج شد، مهسا نگاهش را بار دیگر در نگاه یاشار دوخت، دسته کلید را مقابلش روی میز گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: تو خیلی لطف کردی، ازت ممنونم. این را گفت و به سمت دفتر سروش حرکت کرد، مقابل در امیر را دید که در حال خارج شدن از دفتر سردبیر بود، با دیدنش لبخند کمرنگی به لب زد و سلام کرد، امیر به رویش لبخند زد، در نگاهش نگرانی موج می زد. -حال سانی چطوره؟ -خوبه. -پسر کوچولوت خوبه؟ -اونم خوبه، تو چطوری؟ مهسا شانه ای بالا انداخت و گردنش را کج کرد: منم خوبم. امیر سرش را نزدیکتر کرد و با لحن ارامتری پرسید: خبر دیگه ای نشد؟ مهسا نگاه خیره اش را به نگاه نگران امیر دوخت و با لحن ارام و غمزده ای زیر لب جواب داد: من که بهت گفتم اون برگشته. -ولی من پرس و جو کردم چیزی دستگیرم نشد. مهسا با حالتی کلافه دستش را در هوا تکان داد و با لحنی فریاد گونه جواب داد: بس کن امیر، اون برگشته دیشب بهم زنگ زد. امیر با حرکت دست او را دعوت به ارامش کرد و گفت: خیلی خوب باشه سعی کن اروم باشی. مهسا با حالتی عصبی لبش را به دندان گزید و سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. امیر لبخند پرمهری به رویش زد و با لحن ارامی گفت: خیلی خوب حالا، دقیقاً به من بگو اون چی بهت گفت؟ مهسا با حالتی عصبی چند بار مژه زد، به سختی سعی می کرد ارام باشد گفت: یه مشت مزخرف. -دقیقاً چی گفت مهسا؟ مهسا نگاهش را به زیر انداخت و گفت: گفت می خواد منو ببینه. گفت یه بار مخفیانه وارد خونه ام شده و اگه بخواد بازم می تونه این کارو بکنه ، گفت... گفت بهم احتیاج داره و.... بغض در گلویش شکست، دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه اش را خفه کند اما موفق به انجام این کار نشد، با گامهایی بلند خودش را به دستشوئی رساند و برای دقایقی خودش را در انجا حبس کرد. وقتی بار دیگر به سالن برگشت، امیر را انجا ندید سرش را پائین انداخت و به سمت دفتر سروش رفت. وقتی در شیشه ای دفتر را پشت سرش بست، فرزان سری تکان داد و گفت: بفرما. نگفتم خبری شده. ثمین با لحن کنجکاو و در عین حال نگرانی پرسید: گفت اون برگشته؟ فرزان به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت: اون برگشته و بهش زنگ زده. ثمین با لحن محتاطانه و مرددی پرسید: منظورش از اون کی بود؟ تو فهمیدی؟ فرزان شانه ای بالا انداخت و نگاهش را به صورت گرفته و متفکر یاشار دوخت، غمی قدیمی و کهنه در عمق نگاه یاشار سوسو می زد. منظور مهسا از او، همان کسی بود که با حضور بی موقعش کاخ ارزوهای او را به ویرانکده ای مبدل ساخته بود و حالا با یک حضور ناخواسته س دیگر، دل مهسا را نیز این گونه به خون کشیده بود. سروش با دیدن مهسا از جا نیم خیز شد و سلام کرد مهسا لبخند کمرنگی به لب زد و گفت: صبحتون بخیر اقای سردبیر. سروش در حالی که با اشاره دست او را دعوت به نشستن می کرد جواب داد: صبح شما هم بخیر خانم معین. حالتون چطوره؟ مهسا گفت: خوبم ممنون. -کسالت برطرف شد؟ مهسا سرش را تکان داد و گفت: بله، چیز مهمی نبود فقط یه مسمومیت غذایی ساده بود که برطرف شد، شما که افشینو می شناسین عادت داره همه چیز رو با اب و تاب تعریف کنه. سروش به روزنامه ی روی میز اشاره ای کرد و گفت: شماره ی جدید هفته نامه رو دیدین؟ مهسا سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت: نه متاسفانه هنوز وقت نکردم. دستش را به سمت هفته نامه ی روی میز جلو کشید و گفت: اجازه هست؟ سروش همراه با لبخندی گرم، سرش را تکان داد: بله، البته خواهش می کنم. مهسا نگاهی گذرا به صفحات شماره جدید هفته نامه انداخت و با رضایت سرش را تکان داد: مثل همیشه فقط باید گفت خسته نباشید. -شما هم همین طور. اگر موفقیت هفته نامه ما تنها یک دلیل داشته باشه به جرئت می تونم بگم که اون یک دلیل ، همکاری خبرنگاران خوب و ذبده ای چون شما با این هفته نامه است. مهسا همراه با لبخندی گرم تشکر کرد و گفت: هر گروه کارکشته ای نیاز به یک مدیریت قوی و فهمیده داره و خوشبختانه هفته نامه نگاه از این نعمت بزرگ برخورداره. -از حسن نظر شما متشکرم خانم معین. برای لحظه ای سکوت فضای بین ان دو را پر کرد، سروش با خودکاری که دستش بود بازی می کرد و مهسا با نگاهی بی قرار حرکت دستان او را دنبال می کرد، صدای مهسا او را متوجه خود کرد: متین که داشت می رفت گفت که شما با من کار دارین. سروش نگاهش کرد، از ذهنش گذشت( مطمئنم که اون امروز یه چیزیش هست، چرا این قدر اشفته است) لبخند گرمی به لب زد و گفت: بله، بله ، حواسم جای دیگه بود ببخشید. مهسا همراه با لبخند کمرنگی سرش را تکان داد و گفت: اشکالی نداره، قطعاً به خاطر مشغله فکری زیاده، شما در ان واحد دارین چند تا کار انجام می دین و این واقعاً کار دشواریه. سروش باز برای لحظات کوتاهی سکوت کرد، روز شمار روی میزش را نگاهی انداخت و گفت: بله اینجا یادداشت کردم. نگاهش را به صورت زیبای مهسا دوخت و گفت: خانم معین، شما اقای سیاوش کیانفر و می شناسین؟ مهسا با لحن متفکری زیر لب تکرار کرد: سیاوش کیانفر... سروش در تکمیل حرفش و برای راهنمایی بیشتر مهسا ادامه داد: دکتر سیاوش کیانفر. مهسا سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: بله اسمشو قبلاً شنیدم. همون که نویسنده است دیگه؟ سروش سرش را به نشانه تایید چند بار تکان داد وگفت: بله طرف نویسنده ی موفقیه. شما هیچ کدوم از کتاباشو خوندین؟ مهسا سرش را تکان داد و گفت: نه متاسفانه. این را گفت و با لحن نامطمئن و مرددی پرسید: رمان می نویسه دیگه؟ -بله همین طوره. کتاب عشق و زندگی اش به چاپ بیست و هشتم رسیده. مهسا ناباورانه و متعجب زیر لب پرسید: واقعاً؟ -بله، بقیه کتاباش هم همین طور پر فروش بودن، مثل اشیانه چاپ پانزدهم، تپش عشق چاپ هفدهم، شیفته چاپ چهاردهم. یکی از کتاباشم هم اسم هفته نامه ی ماست. نگاه چاپ... اجازه بدین ببینم...بله نگاه هم، چاپ پانزدهم. -فرمودین دکترای ادبیات داره؟ سروش سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت: نه ایشون پزشک هستن. لحن صدای مهسا تحسین و تعجب هر دو را با هم داشت: واقعاً؟ سروش فقط سرش را تکان داد و مهسا بعد از مکث کوتاهی پرسید: باید باهاش مصاحبه کنم؟ سروش به پشتی صندلی اش تکیه داد، نفس عمیقی کشید و گفت: مطلع شدیم که دکتر کیانفر چند وقت پیش به علت بیماری سرطان مدتی در بیمارستان بستری بوده و متاسفانه زمان زیادی زنده نمی مونه، دلم می خواد قبل از اینکه ، این اتفاق براش بیافته یه بار دیگه در این هفته نامه اسمی ازش برده بشه. -واقعاً ناراحت کننده است. سروش سرش را تکان داد و گفت: بله همین طوره، اون واقعاً نویسنده ی توانا بود و تا اون جایی که من اطلاع دارم در حرفه پزشکی هم جز بهترین ها بوده. مهسا حالت متفکری به خود گرفت و گفت: چطور شده که یه پزشک به نوشتن رمان علاقمند شده؟ اکثر پزشکا انسانهای واقع گرا و خشکی هستن. -فکر می کنم اینو دیگه باید از خودش سوال کنین، قطعاً جوابش باید شنیدنی باشه. -بله حق با شماست. خوب کی و کجا باید ببینمش؟ سروش با خودکار چیزی روی برگه نوشت و گفت: در مورد زمانش باید بگم که هر چه زودتر بهتر. فکر نمی کنم زمان زیادی برای از دست دادن داشته باشیم و برای اینکه ببینینش باید برین کهریزک. مهسا با لحن ناباورانه ای زیر لب گفت: یعنی خانه ی سالمندان؟ سروش با تاسف سرش را تکان داد و گفت: بله متاسفانه. -مگه خانواده نداره؟ -دقیقاً اطلاعی ندارم. مهسا اه عمیقی کشید و گفت: کم کم داره شکل یه رسم دیرینه به خودش می گیره. سروش با لحن کنجکاوی پرسید: چی؟ مهسا در حالی که از جایش بلند می شد جواب داد: این که ادمهای مهم و موفق در اوج بی کسی و تنهایی بمیرن. سروش لبخند تلخی به لب زد و گفت: بله ظاهراً که این طور به نظر می رسه. مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و گفت: پس من از همین الان می رم دنبالش. سروش از روی رضایت سرش را تکان داد و گفت: با مسئول اسایشگاه هماهنگ شده قول همکاری داده. مهسا لبخند زد: عالیه. می تونم همین الان برم؟ سروش سرش را تکان داد و گفت: بله البته، امیدوارم موفق باشی. مهسا با شادی سری تکان داد و در حالی که به سمت در می رفت تشکر کرد. برای اولین بار از شروع گفتگویشان چشمانش برق زد و نگاه منتظر سروش را در خود حل کرد زماني که راننده ي آژانس ماشين را مقابل در ورودي آسايشگاه سالمندان نگه داشت،مهسا نگاهي روي صفحه ي ساعتش انداخت،ساعت نزديک يازده بود وگرما داشت کم کم کلافه اش ميکرد.از راننده تشکر کرد و با عجله از ماشين پياده شد.راننده ي آژانس بلافاصله حرکت کرد و او را در مقابل در بزرگ آسايشگاه تنها گذاشت. دستش را حائل صورتش کرد و نگاهي به تابلوي بالاي در انداخت،آفتاب داغ وسوزان اواخر مرداد ماه پوستش را مي سوزاند و قطرات عرق را از شقيقه هايش سرازير مي کرد.دستش را پايين انداخت و همراه با نفس عميقي قدم به درون محوطه ي بيروني آسايشگاه گذاشت.حياط وسيع و بزرگ چهره اي پارک گونه داشت و سکوتي غم انگيز و کسالت بار در فضايش موج مي زد.در زير سايه ي درختاني که برگهايشان بر اثر تابش مستقيم خورشيد مردادماه تيره و کدر به نظر مي رسيد،چهره هايي رد هم شکسته با چشماني کم سو و پش هايي خميده بعضي با دست و پاي لرزان و لبخندي به غم نشسته و انتظاري عميق و پر سرزنش در فراسوي نگاه خسته شان شايد در آرامشي نه چندان خوشايند،گذران روزهاي پاياني عمرشان را به نظاره نشسته بودند. قلب مهسا از ديدن آن صحنه ها به درد آمد،نا خود آگاه درد تنهايي را در قلب تک تک آنها حس کرد و خود را با آنها هم درد ديد،از ذهنش گذشت(شايد زندگي من هم روزي روي همين نيمکت ها و پشت حصار همين پنجره هاي فلزي تموم بشه.منم مثل همه ي شما تنهام. خواهش مي کنم اين قدر با نگاه گله مندتون سرزنشم نکنين) نگاهش روي لبخند چروکيده و نگاه پر حسرت پيرزني که روي ويلچر نشسته و به کمک پرستاري به سمت او مي آمد ثابت ماند.قلبش لرزيد آن زن مي توانست تصويري از آينده ي خود او باشد،صداي پرستار جوان نرم و پر احساس بود: -با کسي کار دارين؟ نگاه مهسا به سمت صورت پرستار چرخيد،سعي کرد لبخند بزند" من.....من....يه لحظه اجازه بدين. نگاه سريعي به روي برگه اي که سروش به دستش داده بود انداخت و گفت:مي خوام آقاي محمودي رو ببينم....امکانش هست؟ پرستار همراه با لبخندي گرم سرش را تکان داد:بله خوشبختانه ايشون تشريف دارن شما بايد بريد داخل ساختمون.اونجا بپرسين نشونتون ميدن. مهسا به گرمي تشکر کرد و با گامهايي بلند به سمت ساختماني که پرستار جوان اشاره کرده بود و حرکت نمود،هواي داخل سالن خنک و مطبوع بود نفس عميقي کشيد و لبخند زد،صداي زني اورا متوجه خود کرد:هواي بيرون خيلي داغه. مهسا نگاهش کرد،زن ميان سالي در لباس سفيد پرستاري به او لبخند مي زد قدمي به طرفش برداشت و سلام کرد. -سلام دخترم مي تونم کمکتون کنم؟ مهسا سرش را تکان داد و لبخند گرمي به زد:بله البته،من مي خواستم آقاي محمودي رو ببينم. پرستار سرش را تکان داد،نگاه دقيق ديگري به سر تا پاي مهسا انداخت و گفت:لطفا همراه من بياين. مهسا مطيعانه به دنبالش حرکت کرد.ميان راه پرستار نگاه خريدارانه ديگري به مهسا انداخت و گفت:هنر پيشه اي؟ مهسا متعجب نگاهش کرد و از ذهنش گذشت(چرا اينو مي پرسه)در جواب سرش را به علامت منفي تکان و گفت:نه....چرا فکر کردين که هنر پيشه ام؟ پرستار لبخند کمرنگي به لب زد و گفت:به خاطر قيافه ات. مکث کوتاهي کرد و باز پرسيد:قراره مهمون جديد برامون بياري. -مهمون جديد؟ پرستار به طرز معنا داري نگاهش کرد:پدري،مادري،پدربزرگي،م |
|||
|
تبلیغات در انجمن جنرال
|
|
۲۵-۱-۱۳۹۰, ۰۳:۱۷ عصر
ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
رمان هوس8
مهسا در سکوتی سنگین مات و مبهوت نگاهش می کرد.
- انتظار نداشتی منو اینجا ببینی مگه نه؟ همان لبخند قدیمی را گوشه ی لبش داشت،همان لبخندی که تمام جرئت و اعتماد به نفس مهسا را از روح او بیرون می کشید او را جون بره ای آرام،رام و مطیع می کرد. - گفته بودم باید ببینمت.وقتی دیشب صداتو شنیدم دیگه تحمل ندیدنت برام سخت شد. مهسا حتی مژه هم نمی زد.فقط در وحشتی هراس آلود خیره و مات نگاهش می کرد،شبهای زیادی کابوس این لحظه را در خواب دیده بود و حالا هاوش پیش رویش ایستاده بود و همان لبخند مشمئز کننده را بر لب داشت.بغض در آهنگ صدای هاوش پیچید،حتی لحظه ای چشم از مهسا بر نداشته بود.آرام و عاجزانه زیر لب نالید: -مهسا چطور تونستم اجازه بدم ترکم کنی؟ برای اولین بار صورتش را رو به آسمان گرفت:خدایا چه اشتباهی،باورم نمی شه چنین کاری کرده باشم. دستش از تنه ی درخت جدا شد و گامی به سمت مهسا برداشت،مهسا شوک زده از جا پرید و قدمی به عقب برداشت،صدایش به سختی اما پر از انزجار از گلویش خارج شد:به من نزدیک نشو هاوش. هاوش از حرکت یستاد.با لحنی عاجزانه و دلخور گفت:چرا مهسا چرا؟سه سال بهت فرصت دادم تا بزرگ بشی.سه سالی که شب و روزشو با انتظار دوباره داشتن تو به هم رسوندم.حالا برگشتم و حتی اگر همون مهسا ی سابق باشی می خوام که دوباره زن من باشی. لبهای خشک مهسا از هم تکان خورد و صدای زنگ دار و دورگه اش از گلو خارج شد:بهت گفته بودم که دیگه اون مهسای سابق نیستم. - برام فرقی نمی کنه،چه مهسای سابق باشی چه نباشی می خوامت،عاشقانه و از ته دل می خوامت. مهسا پرتمسخر و عصبی پوزخند زد و گفت:عشق؟تو از عشق چی می فهمی؟....تا اونجایی که من یادم می یاد تو دامنه ی محدود فرهنگ لغت تو این واژه هرگز وجود نداشت. -بی انصاف نباش مهسا،همیشه عاشقت بودم.نو نخواستی درک کنی،بچه بودی،از عشق چی سرت می شد؟ ............. صدای خنده ی مهسا هرچند عصبی دلش را لرزاند:من از عشق چی سرم می شه؟چه با مزه...یه جایی خونده بودم که(چه دردناک است که اسیر عشقی شویم که معشوق لایقش نیست.)من عاشقت بودم هاوش.با عشق بهت بله گفتم،اما تو از همون شب اول ازدواجمون ذره ذره عشقمو تو دلم زجر کش کردی،تو عشقمو کشتی،احساسمو کشتی،بچه مونو کشتی،تو. لحن کلام هاوش شگفت زده و تحقیرآمیز بود:تو هنوز به اون بچه فکر می کنی؟این مسخره است. مهسا با نفرت از او رو بر گرداند:ازت متنفرم هاوش.حالم ازت بهم می خوره. هاوش در حرکتی سریع مچ دست مهسا را در چنگ گرفت و گفت:مهم نیست.بهت یاد می دم دوباره دوستم داشته باشی. مهسا با حالتی هیستیریک وار شروع به تقلا کرد:تو حق نداری به من دست بزنی،تو یه احمقی،تو از شرف و انسانیت هیچی نمی دونی.....تو یه حیوونی! صدای هاوش با تمسخر در گوشش پیچید:من حیوونم اما یه حیوون عاشق مهسا جان...... مهسا با خشم و نفرت دستش را از دست هاوش بیرون کشید و محکم با پشت دست ضربه ای به صورتش زد،هاوش بی اراده گامی به عقب برداشت و چشمان گشاد شده اش را به صورت رنگ پریده ی مهسا دوخت.گوشه ی لبانش با لبخندی پر از تمسخر و استهزا از هم باز شد. - نه خوشم اومد.واقعا مثل اینکه عوض شدی.تو همیشه مثل یه بره آهوی رام،آروم بودی. مهسا با خشم دندانهایش را روی هم فشردو گفت:آره من بره بودم که تو به خودت اجازه ی گرگ شدن می دادی.اما کور خوندی دیگه تموم شد.مرد اون مهسایی که بهش می گفتی بیا میو مد،میگفتی بخواب می خوابید،می گفتی نرو نمی رفت،می گفتی بمیر.... هاوش میان حرفش دوید و گفت:آره تو مهسای خوب من بودی.کاری نمی کردی که من ناراحت بشم.ولی منم هرگز بهت نمی گفتم بمیر چون اونموقع برای همیشه از دستت می دادم و من هرگز نمی خوام تو رو از دست بدم. این را گفت و بار دیگر بازوی مهسا را در میان انگشتان قوی و مردانه اش گرفت،او را به سمت خودش کشید و گفت:خیلی دوستت دارم مهسا،دلم نمی خواد این لحظات بدون تو سپری بشه.باید با من بیای!صدای مهسا در گلویش می پیچید:ولم کن کثافت،تو حق نداری به من دست بزنی. هاوش درحالی که او را با فشار به سمت در ماشین می کشاند جواب داد:تو زن منی ومن هر کار دلم بخواد می کنم. مهسا با وجود مقاومتی که نشان می داد چون پر کاهی سبک از زمین جدا شد،توان مقابله با آن نیروی وحشی مردانه را در خود نمی دید،آنچه به زبان آورد،ناخواسته و از روی استیصال بود: - تو دیر اومدی هاوش،من شوهر دارم. رها کردن تیری در تاریکی که دقیقا هم به نقطه ی سیاه هدف نشست.انگشتان پر قدرت هاوش به یکباره سست شد و از حرکت ایستاد،برای لحظه ای سکوت بینشانبرقرار شد.نگاه هاوش سرد و ترسناک به نگاه ملتمس مهسا دوخته شد،صدایش گویی از ته چاهی عمیق به گوش می رسید:دروغ می گی. مهسا بدون حرف سرش را تکان داد.بار دیگرهمان لبخند پر تمسخرروی لبهای هاوش نشست:بلوف می زنی مگه نه؟می خوای بدونی چقدر دوستت دارم؟ مهسا با عجله سرش را تکان داد و با صدایی گرفته و لرزان جواب داد:نه دروغ نمی گم،قرار بود بیاد دنبالم نمی دونم چرا دیر کرده. برق خشم در عین ناباروری در چشمان هاوش درخشید.با حرکتی خشن او را تکان داد و گفت:تو این کارو نکردی مهسا،تو اجازه ی این کارو نداشتی.تو فقط متعلق به منی نه هیچ کس دیگه. قلب مهسا در سینه اش سنگینی می کرد.توان ایستادن روی پاهایش را نداشت.زانوانش سست شد و بدن بی حالش به پایین کشیده شد.اما بازویش هنوز در دستان هاوش بود و او را محکم تر از قبل نگه داشته بود. - تو داری از حال می ری مهسا،چطوره بریم تو ماشین من اونجا جات راحت تره. صدای توقف ماشینی را پشت سرش شنیدو نگاه خیره ی هاوش را دید که با چشمانی تنگ شده به جهت صدا دقیق شده بود.در دلش نالید:آخ افشین....افشین تا حالا کجا بودی؟نزدیک شدن گام هایی را پشت سرش حس کرد و به دنبال آن سست شدن انگشتان هاوش.بازویش را از میان انگشتان هاوش بیرون کشید و چون مستی تلو تلو خوران عقب رفت و وقتی سینه ی مردانه ی افشین را زیر سرش حس نمود،به جانبش چرخید.با دیدن چشمان متعجب و پر سوال عرشیا بی اختیار آهی از گلویش خارج شد و با زانوانی سست و تا شده به پایین کشیده شد.این بار در مقابل چشمان به خون نشسته و خشمناک هاوش،دست قوی و مردانه ی عرشیا به دور بازوی مهسا حلقه شد و او را بین زمین و هوا بالا کشید.صدای گرفته و زنگ دار هاوش،او را از حس و حال عجیبی که در آن گرفتار شده بود بیرون کشید:همسر شماست؟ نگاه عرشیا به صورت رنگ پریده ی زنی چرخید که در کنار او در حالت نیمه بیهوشی به سر می برد،مقنعه اش به عقب کشیده و تارهای ابریشمین گیسوان سیاهش اطراف صورت سفید تر از حد معمولش را پوشانده بود،نگاه مهسا چنان نمدار و آشفته و تب دار به نظر میرسید که دل عرشیا به درد آمد و دوباره همان حس عجیب در جانش چنگ انداخت.قلبش در سینه به شدت تپید و نفس هایش نامنظم شد،نا خواسته وارد بازی شده بود که از ماهیتش خبر نداشت،حسی درونی در وجودش زمزمه کرد(آروم باش و نقشتو خوب اجرا کن،شاید چنین لحظه ای دیگه هرگز در زندگی یکنواختت پیش نیاد)با این فکر دست مهسا را محکم تر در چنگ گرفت و با لحن پر مهر و نگرانی پرسید:مهسا عزیزم چی شده؟چه اتفاقی برات افتاده؟ هاوش در حالی که پشت فرمان ماشینش جا می گرفت با لحن گزنده و زهر داری گفت:همسرت گرما زده شده،بچه زیاد اینجا منتظرش گذاشتی. این را گفت و بعد از روشن کردن ماشین به سرعت از آنجا دور شد،با دور شدن هاوش مهسا با فشاری ضعیف و کم رمق دست عرشیا را به عقب راند و خودش را از میان دستانش بیرون کشید.عرشیا آنقدر گیج شده بود که با حالتی منفعل فقط نگاهش می کرد،اما زمانی که مهسا یک قدم آن طرف تر باز تعادلش را از دست داد به سرعت از جا پرید و بازویش را در هوا قاپید،در حالی که او را به سمت ماشینش هدایت می کرد،حس انسان خطا کاری را داشت که ناخواسته طعم میوه ی ممنوعه ی بهشتی را چشیده باشد. با لحنی دلجویانه و متاسف کنار گوشش زمزمه کرد:من واقعا معذرت می خوام اما شما به کمک من احتیاج دارین.باید کمکتون کنم. در ماشین را باز کرد و او را روی صندلی نشاند.کیف مهسا همانجا زیر سایه ی درخت بید افتاده بود،آن را برداشت و بار دیگر پیش او برگشت،از روی داشبورد ماشینش دفتر سر رسیدش را برداشت و سعی کرد با تکان دادن آن کمی او را خنک کند.از ذهنش گذشت(شاید واقعا گرما زده شده باشد)اما با به تصویر کشیدن آنچه لحظاتی قبل دیده بود حدسش را به دست فراموشی سپرد.آن مرد با آن حرکات خشن و نگاه پر آشوب فکرش را به سختی به خود مشغول کرده بود.وقتی مهسا با بی حالی چشمانش را گشود،سر رسید را از مقابل چشمانش کنار کشید و با لحن ملایم و پر نوازش پرسید:خانم معین حالتون خوبه؟می خواین برسونمتون بیمارستان؟ مهسا لبهای خشکش را بزور تکان داد اما حرفی برای گفتن نداشت.فقط آرام و بی صدا چند بار سرش را به علامت منفی تکان داد.بغضی که راه گلویش را بسته بود،بالاخره سر باز کرد.صورتش را پشت دستهایش پنهان کرد و سرش را روی زانو هایش گذاشت.صدای هق هق گریه اش بریده بریده و مرتعش بود.عرشیا با حالتی متاثر و درمانده نگاهش کرد،از دیدن حال زار مهسا دلش به درد آمد.به بدنه ی ماشینش تکیه داد و با حالتی عصبی در موهایش چنگ انداخت.دلش می خواست او را آرام کند اما نمی دانست چه طور باید این کار را بکند.با دیدن بطری خالی روی صندلی عقب به سمتش رفت.آن را برداشت و برای آوردن کمی آب وارد محوطه ی آسایشگاه شد،کنار شیر آب کمی ایستاد.صدای گریه ی غم آلود مهسا هنوز در گوشش بود.شیر آب را باز کرد و مشتی آب به صورتش پاشید.سعی می کرد که آرام باشد.نفس عمیقی کشید و بعد از اینکه بطری خالی را پر از آب کردبار دیگر به سمت ماشینش حرکت نمود،با دیدن در بسته ی ماشین نگاه جستجو گرش به اطراف چرخید.اما مهسا دیگر آنجا نبود.بدون آنکه خودش هم علتش را درک کند،به سختی در وجود خودش احساس یاس کرد.زیر سایه ی درخت بید که رسید شیئی براق نگاه مایئس و سر خورده اش را به سمت خود کشاند.نزدیکتر که رفتآن شیئ براق قابل تشخیص تر شد و لبخند را روی لبهای او نشاند.وقتی برای برداشتن آن ساعت مچی زنانه از روی زمین خم شده بود،ذهنش مشغول طرح ریزی برنامه یک ملاقات بود.بهانه ی آن ملاقات را در دستش فشرد و با گامهایی مطمئن و مشتاق به سمت ماشینش حرکت کرد. وقتی افشین برای چندمین بار دستش را روی دکمه زنگ فشرد,نگرانی , دلشوره اش لحظه به لحظه بیشتر میشد,زمانی که با تاخیر خودش رامقابل در آسایشگاه سالمندان رسانده بود , مهسا رفته بود و بعد از آن دیگر نتوانسته بود او را پیدا کند. سروش تلفنی سراغش را از او گرفته بود و او بعد از تماس باتلفن همراه مهسا نگران تر از قبل شماره ی منزل او را گرفته بود و چون به جوابی نرسیده بود,آشفته و نگران خودش را به خانه رسانده بود, اما حال بعد ازچند بار فشردن دکمه زنگ نا امید و کلافه به سمت واحد خودش رفت. جیبش را برای پیدا کردن کلید در جستجو کرد اما هر چه گشت کمتر یافت, فکری جرقه وار در ذهنش درخشید و به جای ادامه دادن به آن تلاش بیهوده, دستش را روی زنگ در فشرد و بعد از سومین زنگ در روی پاشنه چرخید و مهسا با ظاهری آشفته در آستانه در ظاهر شد, افشین با وجود دلخوری چند لحظه قبل لبخندی به لب زد و با لحن طنز آلودی گفت:" معذرت میخوام مثل اینکه اشتباهی اومدم. قبلاً فکر میکردم اینجا خونه منه. مهسا لبخند کمرنگی زد و از جلوی در کنار رفت و افشین به دنبالش وارد خانه شد, بوی تند سیگار را حس کرد و با لحن کنجکاوی پرسید: مهمون داشتی؟ صدای مهسا کش دار و خسته بود: چطور مگه؟ افشین نگاهی به زیر سیگاری روی میز انداخت و با دیدن قوطی قرص های آرام بخش کنار آن سکوت کرد. مهسا بار دیگر گوشه ی کاناپه مچاله شد و کوسن مخملی کوچک رادر بغل گرفت, افشین مقابلش روی مبل راحتی نشست و برای لحظه ای به او چشم دوخت. آن ظاهر آشفته نشان میداد که باید اتفاق تازه ای افتاده باشد. صدای مرتعش مهسا سکوت را شکست: رفتی کهریزک؟ افشین پاهایش راروی میز دراز کرد:آره - حالم خوب نبود برگشتم خونه. - همراهت خاموش بود؟ مهسا نگاهش نمی کرد: آره شارژش تموم شده بود. - تلفن خونه چی؟ چرا اونو جواب نمیدادی؟ نگاه مهسا به صورتگرفته افشین چرخید: تمام مدت اینجا بودم چطور میتوانستم همزمان دردو جاباشم؟ - پیغام گیرت ... مهسا با عجله نشست و با حالتی عصبی جواب داد : دو شاخ رو از پریز کشیده بودم. چیه دلخوری که اینهمه راه رو بیخودی تا کهریزک رفتی؟ افشین ناراحت و عصبی پاهایش را روی زمین گذاشت و به جلو خم شد و گفت:حداقل می تونستی یه زنگ به من بزنی،این کار رو که میتونستی انجام بدی؟ مهسا با حالتی قهر آلود از جا بلند شد,کوسن را به گوشه کاناپه پرتاب کرد و گفت : آره ولی تو چرا سعی نمی کنی حتی برای یکبار هم که شده به موقع سر قرارت حاضر شی یا حد اقل اون تلفن همراه لعنتی رو چند دقیقه آزاد بذاری؟ این را گفت وبا حرکتی سریع قوطی قرصهایش را از روی میز برداشت و به سرعت از مقابل چشمهای افشین دور شد, وقتی صدای بهم خوردن در را شنید چشمانش را بست و سرش را میان دستانش فشرد حضور مجدد هاوش خیلی بیش تر از آنچه فکرش را میکرد زندگی مهسا را دگرگون کرده بود باید راه حلی مناسب برای آن مشکل پیدا میکرد برای دلجویی از مهسا به دنبالش رفت. مهسا خودش را درون حمام حبس کرده بود و داخل وان خالی دراز کشیده بود اشکی گرم و پر حرارت چون اشک کباب, آتش التهاب درونش را را شعله ور میکرد آن وان خالی درست شکل تابوتی بود که جسم زنده اش و روح مرده اش را در خود جای داده بود انجا قسمتی از زندگی اش از او جدا شده بود. هنوز پژواک آن ضجه ها و التماس هایش از دل کاشی سفید دیوار به گوش می رسید و گذشته را چون مرده ای از گور برخاسته در برابر چشمانش ظاهر میساخت: با انزجار دست هایش را روی گوشش فشرد و زیر لب نالید - نه هاوش خواهش میکنم تو رو به هر چی می پرستی,هاوش تو رو خدا،هر کاری بگی می کنم،فقط با بچه مون کاری نداشته باش. با اون کاری نداشته باش هاوش خواهش میکنم. تنها شاهد به جا مانده از آن روز فقط همان دیوار های خاموش بودند حتی مشاور روانی هم با تمام تلاشی که کرده بود نتوانسته بود کلمه ای از زبان قفل شده ی مهسا بیرون بکشدو حالا آن تصاویراز پنهانی ترین لایه های درونی مغز اش سرک می کشید و روشن تر از قبل چون ستمگری بیرحم قلب هراسیده ی او را در زیر شلاق تکرارهای خستگی ناپذیرش به خون می نشاند,انگار تئاتری پرهیجان و خشن در برابر چشمان وحشت زده اش روس صحنه در حال اجرا بود. هاوش او را به دنبال خود روی زمین می کشاند: - دیگه خسته ام کردی مهسا . دیگه نمیتونم تو این وضعیت تحملت کنم من بچه نمی خوام اینو به چه زبونی باید حالیت کنم. او را با حرکتی گوشه حمام پرت کرد در را از داخل قفل نمود ودر مقابل چشمان وحشت زده او کلید را در جیبش رها کرد - اینجا دیگه آخرشه یا با من میایی پیش اون دکتره که رفتیم یا اینکه خودم کارشو تموم میکنم دو باره التماس های مهسا شروع شد : - نه هاوش خواهش میکنم با بچمون کاری نداشته باش خودش را تا کنج دیوار عقب کشید و زانو هایش را در بغل گرفت: قول میدم دیگه بالا نیارم. قول میدم شبا حالم خوب باشه قول میدم هاوش, فقط با اون کاری نداشته باش. اون بچه ماست چرا نمی خوای بفهمی. هاوش عاجزانه و آشفته دست هایش را در هوا تکان داد و پایش را روی زمین کوبید:- بهت گفته بودم بچه نمیخوام مهسا, نگفته بودم؟ خودت خواستی اینطوری بشه. - حالا که طوری نشده سه ماهش گذشته شش ماه دیگه شم میگذره اون حالا دیگه یه موجود زنده است میتونی اینو بفهمی؟ صدای فریاد خشم آلود هاوش, چون صدای رعد در چهار دیواری حمام پیچید: - نه من نمیتونم بفهمم. اگه همون دو هفته پیش, که متوجه اون حروم زاده شدی گذاشته بودی دکتره اونو از شکمت بیرون بکشه, حالا حسرت سه ماهه بودنشو نمی خوردی. - تو نمی فهمی از دهنت چی بیرون میندازی اون حرومزاده نیست. بچه اییه که خودت به وجودش آوردی. حالام باید مثل یه پدر دوستش داشته باشی. هاوش با حالت عصبی مشتش راروی دیوار کوبید: - من به گور پدرم خندیدم که به وجودش آوردم, تو خواستی که اون به وجود بیاد وگرنه من سگ پدر کی بچه خواستم, که حالا بخوام واسش پدری کنم. صدای گریه ی غم انگیز مهسا او را آرام تر کرد و همانجا پشت به در روی زمین نشست و تکیه اش را به در داد. - مهسا خودتو عذاب میدی, منو اذیت میکنی ... دلت بچه میخواد؟ باشه من که حرفی ندارم. فقط میگم حالا وقتش نیست. زمان حالا فقط مال من و توئه. دلم نمی خواد یه تیکه گوشت زرزرو تو رو ازم بگیره. ببین هنوز هیچی نشده به خاطر اون منو از خودت میرونی. صدای مهسا میان گریه به زحمت به گوش می رسید: - تو فقط به خودت فکر میکنی و اون تخت خواب لعنتی کثیفت. - وبه تو مهسا و به تو. صدای فریاد جیغ گونه مهسا در فضا پیچید: تو فکر میکنی من احمقم؟ خوب میدونم چقدر برای تو ارزش دارم. بغض در آهنگ صدای هاوش پیچید: چرا اینقدر بچه ای مهسا؟ کاش زودتر بزرگ میشدی. هیچ وقت نخواستم اذیتت کنم اما تو هنوز قدرت هضم روابط زناشویی رو نداری . صدای مهسا با ناله ای تلخ از گلویش خارج شد: - ازت بدم میادهاوش. از خودم, از زندگی کردن با تو, حتی از این بچه بیزارم کردی. هاوش چون پلنگی آماده حمله به سمتش خیز برداشت و با صدایی دو رگه و زنگ دار زیر لب نالید: - این اصلا مهم نیست. مهم اینه که من دوست دارم و تو باید اینو قبو کنی. دلش نمی خواست آنچه را که بعد از آن بر سرش آمده بود را به یاد آورد. نمی خواست دوباره آن صحنه را ببیند اما اراده خورد شده اش توان مقابله با آن هجوم وحشی را در خود نداشت.آنجا همان جا مظلومانه کز کرده بود. باترس و وحشت فقط لرزیده بودو به پهنای صورتش اشک ریخته بودو بعد هم صدای پر مهر و محبت هاوش گوشش را پر کرده بودو بعد انقدر کتکش زد که خونش تمام کاشی های حمام را قرمز کرد و بعد حسی شبه تهی شدن تمام وجودش راپر کرده بودآن روز و در آن حالت نیمه جان و بی رمق برای اولین بار به سلامت عقلی هاوش شک کرده بود. صدای نگران و ملتمس افشین او را از گردابی که درآن دست و پا می زد بیرون کشید. -مهسا....مهسا جان....حالت خوبه؟چرا جوابمو نمی دی؟ وقتی در روی پاشنه اش چرخید و مهسا در مقابل نگته پراز دلشوره و اضطرابش ظاهر شد به قدری رنگ پریده بود که افشین وحشت زده سرش را میان دستانش گرفت و نگاه خیره اش را به صورت شبح گونه اش دوخت:حالت خوبه؟ از دیدن اشکهای بی صدای مهسا به قدری متاثر شد که با حرکتی آرام و پر مهر سرش را روی سینه فشرد و زیر لب با بغض گرفته ای نالید:تو چت شده دختر؟چرا این طوری خودتو باختی؟ صدای مهسا در گلویش پیچید:می ترسم افشین،از اون مرد می ترسم. دست افشین پرنوازش و نرم در میان موهایش لغزید:هیچ غلطی نمیتونه بکنه.قوی باش. -کاش می تونستم....کاش می تونستم. -تو یه بار تونستی بازم میتونی. مهسا ناامیدانه سرش را تکان داد :نه نمیتونم....نمی تونم گذشته رو فراموش کنم. افشین سعی کرد او را آرام کند،اما خودش به شدت منقلب و سردر گم بود.بالاخره باید کاری میکرد اما چه کاری؟ذهنش به سختی در تکاپوی یافتن راهی مناسب برای حل کردن این مسئله ی بغرنج بود. در مورد بعداز ظهر و قرار مصاحبه اش با دکتر کیانفر حرفی به افشین نزده بود و حالا در مقابل آینه به موهایش برس می کشید.ازاین بی مبالاتیش ناراضی به نظر میرسید،بدنش هنوز تحت تاثیر قرص های آرام بخشی که استفاده کرده بود کرخت و بی حال بود و نوک انگشتان دستش گزگز می کرد.تازه از خوابی آشفته بیدار شده بود اما اگر کسی ظاهر خسته و داغونش رو می دید به این گمان می افتاد که ساعتهای زیادی است که چشمان خسته اش را روی هم نگذاشته است.موهایش را مثل همیشه ساده پشت سرش جمع کرد و رژلبی ملایم به لبهای بیرنگش مالید،مدتها بود که از آینه و دیدن تصویر خودش بیزار بود.از دیدن چهره ی خودش فراری بود،چهره ای که از شدت زیبایی،نگاه های زیادی را خیره به خود می کرد.نگاه هایی گاه از روی حسرت،گاه ازروی تحسین و بیشتر اوقات آن نگاه های پر گناه که خوشایند مهسا نبود. عینک آفتابیش را به چشم گذاشت و با برداشتن کیفش سالن را ترک نمود.راننده ی آزانس پایین داخل ماشین منتظر او بود.درطول راه چندین بار به عقب برگشت و به ماشین های پشت سر نگاهی انداخت. میخواست مطمئن شود که هاوش در تعقیب او نباشد.وقتی راننده ی آزانس ماشین را مقابل در آسایشگاه متوقف کرد به سرعت از آن پیاده شد و بدون لحظه ای درنگ قدم به داخل محوطه گذاشت.وقتی جلوی در ساختمان رسید نگاهی روی صفحه ی ساعتش انداخت،ساعت شش و نیم بود.در را با فشار دست به جلو راند و قدم به داخل راهرو گذاشت با دیدن همان پرستار که دیروز دیده بود بی اختیار لبخند زد،در حالی که به سمتش می رفت عینکک آفتابیش را از روی چشم برداشت و سلام کرد.پرستار از روی صندلیش بلند نیم خیز شد و با دیدنش لبخند روی لبش نشست:سلام خانوم خبر نگار. -معین هستم. پرستار سرش را به آرامی تکان داد و گفت:بله.آقای محمودی گفته بودند که بعد از ظهر تشریف میارید. مهسا نگاهش کرد و با کنجکاوی پرسید:اگه اشتباه نکنم شما باید خانوم صارمی باشید> -بله من صارمی هستم.هر کاری داشتین می تونین به من بگین. -گویا خود آقای محمودی تشریف ندارن نه؟ پرستار لبخندی به لب زد و گفت:خیر،ایشون جایی کار داشتن رفتن بیرون.ولی شما می تونین به کارتون برسین هیچ مشکلی نیس. مهسا بی اختیار لبخند زد و سرش را با رضایت تکان داد:دکتر کیانفر از بیمارستان مرخص شدند؟ پرستار سری تکان داد و گفت:بله،یک ساعتی میشه.الان توی اتاقشه. -حالشون چطوره؟ پرستار نگاهش کرد:زیاد تعریفی نداره.امیدوارم بتونه کمکتون کنه. -منم امیدوارم.....می تونم ببینمشون؟ خانوم صارمی از پشت میز بیرون آمد و گفت:البته.لطفا همراه من تشریف بیارین. در بین راه آهی کشید و گفت:واقعا مرد نازنینیه،الان یک سالی میشه که اینجاست.همه ی ما بهش عادت کردیم.بدی کار ما همینه،خیلی هاشون همین جا میمیرن بدون اینکه هیچ کدوم از اعضای خانواده شون در کتارشون باشن.البته بعضی هاشون به خواست خودشون اینجا رو برای گذروندن روزای آخر زندگیشون انتخاب می کنن.خیلی وقتها موقع مردن بچه هاشونو صدا می زنن و خیلی هاشون همون طور چشم انتظار از دنیا میرن. مهسا بی اختیار آه کشید و با لحن گرفته ای زیر لب زمزمه کرد:واقعا غم انگیزه. خانوم صارمی از گوشه ی چشم نگاهی به جانبش انداخت و گفت:بله غم انگیزه.کارای این دنیا همیشه غم انگیزه.سالهاست اینجا کار می کنم و و سال هاست که به این نتیجه رسیده ام که اولاد بلای جون آدمیزاده.اگر مادری که شبش رو بالای تخت بچه ش به صبح می رسونه می دونست جواب محبتش اینه فکر می کنی چی کار می کرد؟ مهسا جوابی نداد.از ذهنش گذشت(فکر می کنم بازم عاشق بچه ش می موند.) صدای خانم صارمی در گوشش پیچید:اینجا اتاقشه.فقط سعی کن زیاد خسته اش نکنی. می فهمی که چی می گم؟ مهسا سرش را تکان داد و گفت:بله مطمئن باشین!حواسم هست. خانم صارمی روی پاشنه چرخید و گفت:ل***ی نداره من همراهت بیام داخل اگه احیانا به چیزی احتیاج داشتی زنگ بالای تختشو فشار بده. مهسا لبخندی به لب زد و گفت:چشم حتما.از اینکه تا اینجا همراهیم کردین ممنونم. خانم صارمی دستی در هوا تکان داد و در حالی که از او دور می شد سرش را تکان داد.مهسا هنوز نگاهش می کرد که بار دیگر به سمت او برگشت و گفت:کتاب عشق و زندگیش رو خوندی؟ مهسا سرش را به علامت منفی تکان داد.خانم صارمی گفت:توصیه می کنم حتما بخونیش.کمکت می کنه بهتر بشناسیش. این را گفت و مسا را تنها گذاشت.مهسا با نگاه پر حسرت دور شدنش را دنبال کرد و در دل پر غصه اش نالید(عشق و زندگی برای من مثل دو قطب همنام آهنرباست.وقتی به هم رسیدنشون محاله چرا باید بخوام به زور این کارو بکنم؟) عینک آفتابیش را در کیفش گذاشت و همراه با نفسی عمیق چند ضربه به در زد.صدایی از پشت در اورا به داخل شدن دعوت کرد.دستگیره یدر را به پایین فشرد.گستره ی شعاع نگاهش با باز شدن در بیشتر و بیشتر شد.تا اینکه روی صورت رنگ پریده ی پیرمردی ثابت ماند:سلام دکتر اجازه هست؟ دکتر کیانفر روی تخت خواب لب پنجره دراز کشیده و با چشمانی به گود نشسته اما مهربان و گرم نگاهش می کرد:سلام دخترم....بیا تو. مهسا آرام و با احتیاط قدم به درون اتاق گذاشت و با نگاهی کنجکاو و جستجو گر محیط تازه را از نظر گذراند.بادیدن گلدان پراز گل روی میز کنار تخت خجالت زده خودش لبش را به دندان گزید.آنقدر آشفته بود که حتی فراموش کرده بود دسته گلی تهیه کند و حالا با دستی خالی روبرویش ایستاده بود،صدای دکتر کیانفر کم رمق اما گرم و دلنشین بود:چرا اونجا ایستادی دخترم؟چرا نمی آی داخل؟ مهسا سعی کرد لبخند بزند،در را آرام پشت سرش بست و خودش را کنار تخت پیر مرد رساند،نگاه مشتاقش را به صورت بیمار گونه اش دوخت و گفت:حالتون چطوره پدر؟ پدر کلمه ای بود که بی اراده بر زبانش آمده و شاید همین یک کلمه بود که لبخند گرمی روی لبهای دکتر کیانفر نشاند:خوبم دخترم..نگاهش صورت جوان و زیبای مهسا را می کاوید:شما باید همون خانم خبرنگار باشین؟ |
|||
|
۲۹-۱۰-۱۳۹۰, ۰۸:۲۰ عصر
ارسال: #9
|
|||
|
|||
رمان هوس
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
| موضوعهای مرتبط با این موضوع... | |||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | بازدید: | آخرین ارسال | |
| متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي | مهسا برزگر | 42 | 19,994 |
۲۵-۱-۱۳۹۲ ۰۳:۱۱ صبح آخرین ارسال: نیلوفرابی |
|
| رمان لیلی | PARDISA | 32 | 776 |
۳۰-۳-۱۳۹۱ ۰۲:۳۵ عصر آخرین ارسال: PARDISA |
|
| رمان آبی (حتما بخونید) | moniya | 2 | 217 |
۲۸-۲-۱۳۹۱ ۰۵:۴۴ عصر آخرین ارسال: is not love |
|
| *** رمان همخونه *** | " Zahraiii " | 18 | 491 |
۱-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۳۶ عصر آخرین ارسال: عدس |
|



انتخاب برترین کاربر این ماه انجمن جنرال
مشاهده نسخه قابل چاپ
ارسال این موضوع به یک دوست
مشاهده آخرین ارسال این تاپیک
اعطای حداکثر رتبه به این موضوع





![[-]](images/MICB/collapse.gif)



